❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹
#رمان_او
#پارت_4
با نگاهی اجمالی به سایت از پله ها پایین آمد و به سمت میز مرکزی حرکت کرد...
دست روی شانه ی رسول گذاشت و همین باعث برخاستن او از روی صندلی شد:
سلام آقا
محمد تمام مانیتور ها را از نظر گذراند:
بشین رسول... چه خبر؟ به چیزی هم رسیدی؟
رسول: بله آقا... اطلاعات رابط اول و کاملا به دست آوردم... یه نمونه اش رو دادم داوود پرینت بگیره یه نمونه هم فرستادم رو سیستمتون
محمد: کامل دیگه؟
رسول: بله آقا... کامل و جامع
محمد: خب رابط دوم چی؟
رسول: آقا از رابط دوم هیچ اطلاعاتی در دسترس نیست... عملا هنوز هیچی
محمد: اینطوری نمیشه رسول... ما از وجود رابط دوم مطمئنیم... حتما یه جا خودش رو نشون داده
رسول: من بازم میگردم آقا... هرچی پیدا کردم میارم بالا
محمد با لحنی جدی جواب داد:
آها این یعنی الان غیرمستقیم داری به من میگی دیگه نیام پایین؟
رسول: من غلط بکنم آقا... اصلا وجود شماست که برای کار کردن به ما قوت میده
محمد دستی روی شانه ی رسول زد و با خنده گفت:
شوخی کردم استاد نمیخواد انقدر مزه بریزی... به کارت برس
و با نگاهی دیگر سمت مانیتور ها به سوی اتاقش راهی شد
رسول نیز با لبخندی ناشی از هم صحبتی با محمد به سمت وال چرخید و زیر لب زمزمه کرد:
مزه نبود آقا... جدیِ جدی بود
بهقلم:
#مدیرعامل
❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹