eitaa logo
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
308 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
213 ویدیو
3 فایل
اینجا گروهی از خبیثان خاورمیانه جمع شدند تا خباثت خونت رو اندازه بگیرند😎 امیدوارم آماده تست های خبیثانه باشی❤️‍🔥 . شروع نشر خباثت: 14\5\02 . قیمت ورود به باشگاه: اندکی خباثت!) بدون رحم🔪 خواندن رمان بدون عضویت ممنوع❌ همسایگی و‌ تبادل: @Misaagh_278
مشاهده در ایتا
دانلود
داوود محمدی سن: 28 متاهل (نامزد داره) عضو تیم😍 لقبش دهقان فداکار و جیمز بانده😅 خیلی فرزه و از بچگیش از دیوار راست میرفته بالا😂 یه بار هم تیر میخوره و اخلاقش عوض میشه که همین باعث ناراحتی بچه ها میشه🤭
علی اکبر رنجبر سن: 32 متاهل عضو تیم😍 مهربان، صبور و فداکاره هر چی آقا محمد بگه نه نمیاره
طاها هنرمند سن: 30 متاهل عضو تیم اصلی✨ از اون بامعرفاتشه🙃 عاشق کارشه و تلاش زیادی برای رسیدن بهش کرده🥲‌
علی صابری سن: 33 مجرد🤭 چون تو بخش سایبریه بهش میگن علی سایبری ( به فامیلیش هم میاد )😂 کارش خیلی خوبه سر همین با رسول کل کل زیاد داره🤣
علی شهیدی سن: 52 بازجوی سایت😍 کارش خیلی خوبه و از همه حتی محمد حرف میکشه😅😂
امیرحسین عبدی سن: 58 فرمانده سایت و محمد😍 جدی، مهربان و باتجربه😊 محمد و مثل پسر خودش میدونه🙃
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
پ.ن: استاد رسولتون🥲 اگر نظری بود: https://daigo.ir/pm/c4dUQQ #مدیرعامل
زشته ناشناس باشگاه خباثت انقدر خالی باشه ها خودجوش باشید که پنجشنبه دوتا پارت داریما😌😁
ماه بر روی زمین آیینه گیر آورده است در تو هر شب می شود محو تماشای خودش @Bashghah_khebasat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥 محمد نگران و آشفته در اتاق قدم میزد و به پرونده ققنوس و این پرونده ای که تازه اومده دست شون نگاه می کرد... شباهت عجیب... خدای من نگرانی تمامی سایت رو در بر گرفته بود. رسول بدون در زدن و هیچ چیزی در اتاق محمد رو باز کرد و گفت: محمد آقا مجید... محمد: آروم چه خبره؟... آقا مجید چی؟ رسول: بیمارستانِ... تصادف کرده. محمد: با کی؟چجوری؟ رسول: نمیدونم... محمد: نمیدونم هم شد جواب؟... برو ببین کی زده؟... چرا زده؟... توی راه انگار یک نفر داشت محمد رو دنبال می کرد... برای همین هم محمد ماشین رو وارد یک کوچه کرد و پلاک رو تغییر داد... ولی باز هم بود... هر کاری کرد ولی همچنان بود... بود... بود... و بود... ** رسول درحال برسی اطلاعات پرهام بود که نام محمد روی صفحه گوشیش نمیایان شد. رسول: سلام. جانم محمد؟ محمد: سلام. یه پرنده دنبالمه. ببین چیه؟ رسول: الان داداش. چند ثانیه بعد رسول با تعجب تمام گفت:.... ادامه دارد... ❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥