🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
بریم برای #داستانراستان😁 #سرمایهگذار
📚✨📚✨📚
✨📚✨📚
📚✨📚
✨📚
📚
#داستانراستان
#داستاناول
رسول اکرم صلی الله علیه و اله وارد مسجد( مسجد مدینه¹ ) شد، چشمش به دو اجتماع افتادکه از دو دسته تشکیل شده بود و هر دستهای حلقهای تشکیل داده سرگرم کاری بودند. یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلین و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند.
هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد.
به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود:«این هر دو دسته کار نیک میکنند و بر خیر و سعادتند.» آنگاه جملهای اضافه کرد:«لکن مم برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام.» پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشت رفت و در حلقهٔ آنها نشست².
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
📚
✨📚
📚✨📚
✨📚✨📚
📚✨📚✨📚
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
📚✨📚✨📚 ✨📚✨📚 📚✨📚 ✨📚 📚 #داستانراستان #داستاناول رسول اکرم صلی الله علیه و اله وارد مسجد( مسجد مدینه
📖📖📖📖📖
📖📖📖📖
📖📖📖
📖📖
📖
۱_مسجد مدینه در صدر اسلام تنها برای ادای فریضه نماز نبود، بلکه مرکز جنب و جوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان زمان بود.
هر وقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند، و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.
مسلمانان تا در مکه بودند از هر گونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند، نه می توانستند اعمال فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فرا گیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطهٔ حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب» بود و بعدها به نام «مدینة النبی» یعنی شهر پیغمبر معروف شد.
پیغمبر اکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجا به این شهر هجرت کردند. آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد، این بود که زمینی را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب این مسجد را در آنجا ساخت.
۲_مدینهالمرید، چاپ بمبئی، صفحه ۱۰.
📖
📖📖
📖📖📖
📖📖📖📖
📖📖📖📖📖
سلام
به دلیل شهادت آقامون امام سجاد( علیه السلام )💔 امروز پارت نداریم
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥 #ققنوس #قسمتچهارم محمد نگران و
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥
#ققنوس
#قسمتپنجم
رسول: محمد پلاک رو میتونی بگی پیداش نمیکنم
محمد: یک سمند سفید با پلاک:ایران_ _ _ب۳۲ تا همین چند دقیقه پیش بود.
رسول: مطمئنی؟
محمد: آره خودشه
رسول: آخه این پلاکی که تو داری میگی برای بچه های ضد تروریسم که الان هم دست حامد اون هم باهاش رفته اصفهانِ برای یک عملیات پس یا تو اشتباه دیدی یا...
محمد: برو بابا من حامد رو خوب میشناسم ادم این حرف ها نیست.
رسول: پس پلاک رو اشتباه دید
محمد: نه همین بود مطمئنم
رسول: نمیشه که هم به حامد مطمئنی هم به پلاکی که دیدی؟
محمد: نمیدونم... خداحافظ
رسول هدفون رو از روی گوشش برمیداره و هم زمان میگه: خداحافظ
و بعد با یک نفس عمیق شروع به برسی دوباره پلاک میکنه.
*
نرگس با پریشانی و نگرانی ذکر میگفت و از خدا سلامتی مجید رو میخواست و با خدای خودش می گفت: صلاح و مصلحت همه ما رو تو بهتر از هر کسی میدونی و می خوای! الاهی خودت کمک کن به همه مون که توییی ارحم الراحمین!
همون موقع دکتر از اتاق عمل بیرون آمد.
مهدی و نرگس با نگرانی و شتاب به سمت دکتر رفتند.
نرگس با صدایی لرزان گفت: دکتر چی شد؟
دکتر: چاقو به بد جایی اثابت کرده ولی خدارو شکر عمل موفق بود و توانستیم جلوی خونریزی رو بگیریم.
انشاالله بهوش که بیان میارن شون تو بخش.
ولی انگار دکتر یک حرف نگفته داشت. حرفی که روح و روان مهدی رو آزار میداد.
برای همین پاهای مهدی بدون خواست خودش شروع به حرکت کرد و به دنبال دکتر تا اتاق رفت.
دکتر: بشینید!
مهدی: ممنون راحتم. آقا چیز دیگه ای هست که بخواید بگید؟
دکتر: راسیتش عملی که برای ضربهی چاقو بود خوب پیش رفت ولی...
مهدی: ولی چی آقای دکتر؟...ولی چی؟
دکتر: آرامش خودتون رو حفظ کنید!... جای تزریق روی بدن پدرتون بود. باید یک سری آزمایشات ازشون گرفته بشه ببینیم چی تزریق شده.
مهدی: تزریق؟ یعنی چی؟ خب آزمایش بگیرید.
دکتر: پسرم آروم. میگیریم ولی یکم هزینه داره.
مهدی: مهم نیست هرچی باشه میدم شده حتی از زیر سنگ پول جور می کنم.
دکتر: خوبه پس من میگم ازش یک سری آزمایش بگیرند.
*
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
https://harfeto.timefriend.net/16915876742010
اگه پیشنهادی، نظری داشتید درخدمتم🔪
فقط دوباره خالی نمونه لطفا❤️🔥😁
#سرمایهگذار