سلام
به دلیل شهادت آقامون امام سجاد( علیه السلام )💔 امروز پارت نداریم
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥❤️🔥 ❤️🔥 #ققنوس #قسمتچهارم محمد نگران و
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥
#ققنوس
#قسمتپنجم
رسول: محمد پلاک رو میتونی بگی پیداش نمیکنم
محمد: یک سمند سفید با پلاک:ایران_ _ _ب۳۲ تا همین چند دقیقه پیش بود.
رسول: مطمئنی؟
محمد: آره خودشه
رسول: آخه این پلاکی که تو داری میگی برای بچه های ضد تروریسم که الان هم دست حامد اون هم باهاش رفته اصفهانِ برای یک عملیات پس یا تو اشتباه دیدی یا...
محمد: برو بابا من حامد رو خوب میشناسم ادم این حرف ها نیست.
رسول: پس پلاک رو اشتباه دید
محمد: نه همین بود مطمئنم
رسول: نمیشه که هم به حامد مطمئنی هم به پلاکی که دیدی؟
محمد: نمیدونم... خداحافظ
رسول هدفون رو از روی گوشش برمیداره و هم زمان میگه: خداحافظ
و بعد با یک نفس عمیق شروع به برسی دوباره پلاک میکنه.
*
نرگس با پریشانی و نگرانی ذکر میگفت و از خدا سلامتی مجید رو میخواست و با خدای خودش می گفت: صلاح و مصلحت همه ما رو تو بهتر از هر کسی میدونی و می خوای! الاهی خودت کمک کن به همه مون که توییی ارحم الراحمین!
همون موقع دکتر از اتاق عمل بیرون آمد.
مهدی و نرگس با نگرانی و شتاب به سمت دکتر رفتند.
نرگس با صدایی لرزان گفت: دکتر چی شد؟
دکتر: چاقو به بد جایی اثابت کرده ولی خدارو شکر عمل موفق بود و توانستیم جلوی خونریزی رو بگیریم.
انشاالله بهوش که بیان میارن شون تو بخش.
ولی انگار دکتر یک حرف نگفته داشت. حرفی که روح و روان مهدی رو آزار میداد.
برای همین پاهای مهدی بدون خواست خودش شروع به حرکت کرد و به دنبال دکتر تا اتاق رفت.
دکتر: بشینید!
مهدی: ممنون راحتم. آقا چیز دیگه ای هست که بخواید بگید؟
دکتر: راسیتش عملی که برای ضربهی چاقو بود خوب پیش رفت ولی...
مهدی: ولی چی آقای دکتر؟...ولی چی؟
دکتر: آرامش خودتون رو حفظ کنید!... جای تزریق روی بدن پدرتون بود. باید یک سری آزمایشات ازشون گرفته بشه ببینیم چی تزریق شده.
مهدی: تزریق؟ یعنی چی؟ خب آزمایش بگیرید.
دکتر: پسرم آروم. میگیریم ولی یکم هزینه داره.
مهدی: مهم نیست هرچی باشه میدم شده حتی از زیر سنگ پول جور می کنم.
دکتر: خوبه پس من میگم ازش یک سری آزمایش بگیرند.
*
#سرمایهگذارباشگاهخباثت
❤️🔥
❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥
https://harfeto.timefriend.net/16915876742010
اگه پیشنهادی، نظری داشتید درخدمتم🔪
فقط دوباره خالی نمونه لطفا❤️🔥😁
#سرمایهگذار
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹
#رمان_او
#پارت_6
خریدهایش را به دست راست داد و با کلید درب خانه را باز کرد... نگاهی به چراغ خاموش واحد مادرش انداخت و به سمت طبقه ی بالا قدم برداشت...
بدون هیچ صدایی پا به اتاق گذاشت که با یکی از شیرین ترین صحنه های عمرش روبهرو شد...
عطیه و زینب، مادر و دختری کنار هم به خواب رفته بودند...
با لبخند کنارشان زانو زد، بوسه ای روی موهای زینب نشاند و گوشه ی پتوی او را روی عطیه انداخت...
با باز شدن چشم های همسرش نگاهش پر از مهر شد... با صدایی که زینب را از خواب بیدار نکند گفت:
سلام... ببخشید بیدارت کردم
عطیه نشست و با لبخندی خستگی همسرش را از بین برد:
سلام... نه دیگه باید بلند میشدم... خواستم زینب و بخوابونم خودم خوابم برد...تو کِی اومدی؟
محمد: منم تازه رسیدم
عطیه برخاست: تا یه دوش بگیری منم برات چایی میریزم
و به سمت آشپزخانه رفت
محمد هم با فکر به حمام اجباری ای که نصیبش شده بود روانه ی اتاق شد...
بعداز یک دوش ده دقیقه ای، از حمام بیرون آمد که زینب بدون معطلی خود را در آغوش پدر انداخت...
محمد نیز دست از خشک کردن گوش هایش کشید و دخترکش را در آغوش گرفت:
سلام عشق بابا خوب خوابیدی؟
زینب: سلام بابایی... آره خیلی خوب بود... چرا انقدر دیر اومدی؟
محمد بینی زینب را کشید و جواب داد: ببخشید از این به بعد زودتر میام خونه
زینب، کودکانه انگشت کوچک دستش را بالا آورد و جلوی محمد گرفت:
قول؟
محمد نیز به تَبَع زینب انگشت کوچکش را در انگشت او گره زد:
قولِ قول
و این قول بچگانه، شد دلیلی کوچک برای شاد کردن دل کودکش...
بهقلم:
#مدیرعامل
❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹
#رمان_او
#پارت_7
خود را روی کاناپه رها کرد و دستی در موهایش کشید، فکرش به سمت دقایق قبل و مکالمه ای که داشت کشیده شد:
(ناشناس اول: چی شد؟ تونستی به خونه شون راه پیدا کنی؟
ناشناس دوم: نه هنوز... کاری که ازم میخوای خیلی زمان میبره... پسره خیلی باهوش و ملاحظه کاره... هیچ جوره پا نمیده... باید صبر کنی بهش نزدیک بشم
ناشناس اول: زیاد وقت نداریم پسر... یه ماجرایی بچین که اعتمادش رو به دست بیاری
ناشناس دوم: باشه تمام تلاشم رو میکنم... ولی نگفتی چه پدرکشتگی ای با اینا داری؟
ناشناس اول: اونش دیگه به تو ربطی نداره... تو فقط پولت رو میگیری)
فکرش درگیر بود... درگیر ماجرایی که نمیدانست آخرش به کجا میرسد
~~
از دور با دست، سلامی به سعید داد و راه خودش را تا اتاق محمد پیش گرفت... در را باز کرد و با اجازه ی صاحب اتاق داخل شد:
آقا وقت دارید؟
محمد هدفون را روی میز گذاشت و فیلم ضبط شده توسط فرشید را قطع کرد:
بگو رسول
رسول: آقا اونطور که بچه ها ت.م و سایبری متوجه شدن، نادری هیچ وقت با رابط دوم حضوری دیدار نداشته... طبق حدس های داوود، با کمک دوتا از بچه های سایبری تمام ایمیل های این خانم رو بازیابی کردیم که به یه ایمیل تبلیغاتی از شرکتی به اسم یزدانمهر رسیدیم
محمد: مشکلی توی اون شرکت دیدی؟
رسول: مسئله همینجاست آقا... این شرکت اصلا وجود خارجی نداره...
بهقلم:
#مدیرعامل
❤️🩹
✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹
❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹
✨❤️🩹✨❤️🩹✨❤️🩹