اجازه دادم خوب عقده ی دلش و خالی کنه
هرچی دلش میخواد و به زبون بیاره
گفت ؛ خانوم..
با خودم گفتم اگه این مسلمونیه که من نمیخوام مسلمون باشم !
روز اوّلی که خواستم بدون چادر برم بیرون ، داشتم دیوونه میشدم
رفتم جلو آیینه ، یه نیگا به سَر تا پام کردم
دستم و گذاشتم رو چهره ای که از خودم تو آیینه بود
گفتم خاک تو سَرِت مریم !
میخوای چیکار کنی ؟!
خجالت بکش !
ولی انگار یه چیزی مثل حسِّ انتقام نمیزاشت عینِ آدم تصمیم بگیرم
مونده بودم بین عقل و دل و احساس نفرت !
و آخر سَرَم ، اون احساس نفرته کار خودش و کرد !
بدون چادر و با آرایش اومدم تو کوچه و بازار
یعنی روز اوّل از خجالت آب شدم
شاید اونایی که میشناختنم و باعث این تصمیمم شده بودن ، با دیدن من با خودشون میگفتن ؛
خوب کاری کردیم که بهش جواب نه دادیم ، ببین چیکارمیکنه!
بدون اینکه با خودشون فکر کنن اونا بودن که باعث این تصمیم من شده بودن
و هر روز این شرایط و این مدل برام عادی و عادی تر میشد !
خانوم .. میخوام برگردم ولی انگار نمیشه ..
از خودم بَدَم میاد..
گفتم مریم؛
داستان شیخ حسن خَرَقانی رو شنیدی؟!
گفت نه خانوم ، این دیگه کیه ؟
گفتم ؛ کسی که رامِ آزار و اذیّتهای دنیا نشد و آزار و اذیّتهای دنیا و آدماش و رامِ خودش کرد!
گفت برام میگین خانوم ؟
یه روز یکی از مُریدای شیخ حسن از طالقان راه میفته که بیاد و مُرادِ خودش و ببینه
کوهها و صحراها رو پشت سر میزاره و بالاخره میرسه پشت در خونه ی شیخ حسن
در میزنه ، زن شیخ با یه صدای خشن و ناجوری میاد پشت در
کی هستی؟ چی میخوای ؟
شاگرد شیخ حسنم ، اومدم استادم و ببینم
زن شیخ حسن یه خنده ای از سَر مسخره گی و دست انداختن میکنه و با زبون خودش به شاگرد میگه ؛
بابا تو دیگه چه آدم بی عقلی هستی
شیخ ، کیلو چند ؟
اون خودش عقل نداره
حالا تو میخوای شاگرد اون باشی ؟
شاگرد شیخ از کوره در میره و میگه ؛ حیف که از بستگان مُراد منی وگرنه میدونستم ..
خلاصه با ناراحتی سراغ شیخ و از اهالی محل میگیره
آدرس بیشه رو بهش میدن
تو راه هزار جور فکر و خیال ناجور میکنه و با خودش میگه ؛
نکنه شیخ بخاطر هوای نفسش این زن بد اخلاق و کنار خودش نگه داشته ..
از دور شیخ حسن و میبینه
چه صحنه ای !
شیخ سوار بر پشته ی هیزمی که رو پشت یه شیر درّنده و وحشیه
با یه مار زهرآگین و خشمگین که به عنوان تازیانه اَزَش استفاده میکنه
تا چشم شیخ به شاگردش میفته میگه ؛ ببین
من از سر هوا و هوس این زن بد اخلاق و کنار خودم نگه نداشتم
برعکس !
چون دارم اون و تحمّل میکنم ، این شیر و این مار ،دارن بیگاریِ من و میکنن
آره مریم ! این قانون دنیاست که
بهشت و به بَها میدن نه به بهانه !
# انتظار
✍ ادامه دارد