eitaa logo
بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های نیشابور ، زبرخان و میان جلگه
880 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.8هزار ویدیو
76 فایل
#مرجع_رسمی اخبار و اقدامات سازمان بسیج ، کانون مداحان و شاعران آئینی و هیئات مذهبی شهرستان های #نیشابور#زبرخان#میانجلگه با حضور ستایشگران، مداحان، شاعران آیینی، مجمع الذاکرین و هیئات شاخص شهرستانی 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 ارتباطات کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
اجازه دادم خوب عقده ی دلش و خالی کنه هرچی دلش میخواد و به زبون بیاره گفت ؛ خانوم.. با خودم گفتم اگه این مسلمونیه که من نمیخوام مسلمون باشم ! روز اوّلی که خواستم بدون چادر برم بیرون ، داشتم دیوونه میشدم رفتم جلو آیینه ، یه نیگا به سَر تا پام کردم دستم و گذاشتم رو چهره ای که از خودم تو آیینه بود گفتم خاک تو سَرِت مریم ! میخوای چیکار کنی ؟! خجالت بکش ! ولی انگار یه چیزی مثل حسِّ انتقام نمیزاشت عینِ آدم تصمیم بگیرم مونده بودم بین عقل و دل و احساس نفرت ! و آخر سَرَم ، اون احساس نفرته کار خودش و کرد ! بدون چادر و با آرایش اومدم تو کوچه و بازار یعنی روز اوّل از خجالت آب شدم شاید اونایی که میشناختنم و باعث این تصمیمم شده بودن ، با دیدن من با خودشون میگفتن ؛ خوب کاری کردیم که بهش جواب نه دادیم ، ببین چیکارمیکنه! بدون اینکه با خودشون فکر کنن اونا بودن که باعث این تصمیم من شده بودن و هر روز این شرایط و این مدل برام عادی و عادی تر میشد ! خانوم .. میخوام برگردم ولی انگار نمیشه .. از خودم بَدَم میاد..
گفتم مریم؛ داستان شیخ حسن خَرَقانی رو شنیدی؟! گفت نه خانوم ، این دیگه کیه ؟ گفتم ؛ کسی که رامِ آزار و اذیّتهای دنیا نشد و آزار و اذیّتهای دنیا و آدماش و رامِ خودش کرد! گفت‌ برام میگین خانوم ؟ یه روز یکی از مُریدای شیخ حسن از طالقان راه میفته که بیاد و مُرادِ خودش و ببینه کوهها و صحراها رو پشت سر میزاره و بالاخره میرسه پشت در خونه ی شیخ حسن در میزنه ، زن شیخ با یه صدای خشن و ناجوری میاد پشت در کی هستی؟ چی میخوای ؟ شاگرد شیخ حسنم ، اومدم استادم و ببینم زن شیخ حسن یه خنده ای از سَر مسخره گی و دست انداختن میکنه و با زبون خودش به شاگرد میگه ؛ بابا تو دیگه چه آدم بی عقلی هستی شیخ ، کیلو چند ؟ اون خودش عقل نداره حالا تو میخوای شاگرد اون باشی ؟ شاگرد شیخ از کوره در میره و میگه ؛ حیف که از بستگان مُراد منی وگرنه میدونستم .. خلاصه با ناراحتی سراغ شیخ و از اهالی محل میگیره آدرس بیشه رو بهش میدن
تو راه هزار جور فکر و خیال ناجور میکنه و با خودش میگه ؛ نکنه شیخ بخاطر هوای نفسش این زن بد اخلاق و کنار خودش نگه داشته .. از دور شیخ حسن و میبینه چه صحنه ای ! شیخ سوار بر پشته ی هیزمی که رو پشت یه شیر درّنده و وحشیه با یه مار زهرآگین و خشمگین که به عنوان تازیانه اَزَش استفاده میکنه تا چشم شیخ به شاگردش میفته میگه ؛ ببین من از سر هوا و هوس این زن بد اخلاق و کنار خودم نگه نداشتم برعکس ! چون دارم اون و تحمّل میکنم ، این شیر و این مار ،دارن بیگاریِ من و میکنن آره مریم ! این قانون دنیاست که بهشت و به بَها میدن نه به بهانه ! # انتظار ✍ ادامه دارد