هر جور حساب میکنم نمیفهمم قدیما چجوری ملت میرفتن
از سر چشمه یا آب انبار آب میاوردن اما الان اگه
پارچ یخچال یا سماور خالی بشه هیشکی حاضر نیست مسئولیتشو به عهده بگیره!!!؟
@samanefin
درسته که علم و تکنولوژی پیشرفت کرده
ولی ما هم باید
#مسئولیت_پذیر_باشیم👌✅
بصیرت نیاز همیشگی
🌺❤️ بی تو هرگز❤️🌺 🇮🇷 #پارت_دوازدهم ✒دختر، رحمتِ خداست مادرم بعد از کلی دل دل کردن، حرف پدرم رو گف
🌺❤️ بی تو هرگز❤️🌺
🇮🇷 #قسمت_سیزدهم
✒تو عین طهارتی
بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده خودم بهم شده بود ... علی همه رو بیرون کرد ... حتی اجازه نداد مادرم ازم مراقبت کنه ... حتی اصرارهای مادر علی هم فایده ای نداشت ...
خودش توی خونه ایستاد ... تک تک کارها رو به تنهایی انجام می داد ... مثل پرستار ... و گاهی کارگر دم دستم بود ... تا تکان می خوردم از خواب می پرید ... اونقدر که از خودم خجالت می کشیدم ... اونقدر روش فشار بود که نشسته ... پشت میز کوچیک و ساده طلبگیش، خوابش می برد ... بعد از اینکه حالم خوب شد ... با اون حجم درس و کار ... بازم دست بردار نبود ...
اون روز ... همون جا توی در ایستادم ...فقط نگاهش می کردم ... با اون دست های زخم و پوست کن شده داشت کهنه های زینب رو می شست ... دیگه دلم طاقت نیاورد ...
همین طور که سر تشت نشسته بود... با چشم های پر اشک رفتم نشستم کنارش ... چشمش که بهم افتاد، لبخندش کور شد ...
- چی شده؟ ... چرا گریه می کنی؟ ...
تا اینو گفت خم شدم و دست های خیسش رو بوسیدم ... خودش رو کشید کنار ...
- چی کار می کنی هانیه؟ ... دست هام نجسه ...
نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ... مثل سیل از چشمم پایین می اومد ...
- تو عین طهارتی علی ... عین طهارت ... هر چی بهت بخوره پاک میشه ... آب هم اگه نجس بشه توی دست تو پاک میشه ...
من گریه می کردم ... علی متحیر، سعی در آروم کردن من داشت... اما هیچ چیز حریف اشک های من نمی شد.
ادامه دارد...
@samanefin
دوستانی که از پایگاه و کانال سمانه شرکت میکنید نام کانون #پایگاه_سمانه
بنویسید👆👆👆
بصیرت نیاز همیشگی
🌺❤️ بی تو هرگز❤️🌺 🇮🇷 #قسمت_سیزدهم ✒تو عین طهارتی بعد از تولد زینب و بی حرمتی ای که از طرف خانواده
🌺❤️ بی تو هرگز❤️🌺
🇮🇷 #پارت_چهاردهم
✒عشق کتاب
زینب، شش هفت ماهه بود ... علی رفته بود بیرون ... داشتم تند تند همه چیز رو تمییز می کردم که تا نیومدنش همه جا برق بزنه ... نشستم روی زمین، پشت میز کوچیک چوبیش ... چشمم که به کتاب هاش افتاد، یاد گذشته افتادم ... عشق کتاب و دفتر و گچ خوردن های پای تخته ... توی افکار خودم غرق شده بودم که یهو دیدم خم شده بالای سرم ... حسابی از دیدنش جا خوردم و ترسیدم ... چنان از جا پریدم که محکم سرم خورد توی صورتش ...
حالش که بهتر شد با خنده گفت ... عجب غرقی شده بودی... نیم ساعت بیشتر بالای سرت ایستاده بودم ...
منم که دل شکسته ... همه داستان رو براش تعریف کردم... چهره اش رفت توی هم ... همین طور که زینب توی بغلش بود و داشت باهاش بازی می کرد ... یه نیم نگاهی بهم انداخت.
- چرا زودتر نگفتی؟ ... من فکر می کردم خودت درس رو ول کردی ... یهو حالتش جدی شد ... سکوت عمیقی کرد ... می خوای بازم درس بخونی؟
از خوشحالی گریه ام گرفته بود ... باورم نمی شد ... یه لحظه به خودم اومدم.
- اما من بچه دارم ... زینب رو چی کارش کنم؟
- نگران زینب نباش ... بخوای کمکت می کنم.
ایستاده توی در آشپزخونه، ماتم برد! چیزهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ... گریه ام گرفته بود ... برگشتم توی آشپزخونه که علی اشکم رو نبینه ... علی همون طور با زینب بازی می کرد و صدای خنده های زینب، کل خونه رو برداشته بود.
خودش پیگیر کارهای من شد ... بعد از 3 سال .
پرونده ها رو هم که پدرم سوزونده بود ... کلی دوندگی کرد تا سوابقم رو از ته بایگانی آموزش و پرورش منطقه در آورد ... و مدرسه بزرگسالان ثبت نامم کرد.
اما باد، خبرها رو به گوش پدرم رسوند. هانیه داره برمی گرده مدرسه!
ادامه دارد...
@samanefin
دوستانی که از پایگاه و کانال سمانه شرکت میکنید نام کانون #پایگاه_سمانه
بنویسید👆👆👆
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خییییییلی مهم ببینید ونشر دهید
♥️شهید #قاسم_سلیمانی:
🔴 ما یک خرمنی
از آتش در اطرافمان
وجود دارد. نگاه کنید🇬🇶
.
🔴جمهوری اسلامی
را با کجا مقایسه میکنیم
با کجا مبادله کنیم...⁉️🇬🇶
این نظام هم دیروز ارزش این را داشت 👌
که هشت هزاران نفر در راهش شهید شوند👌
هم امروز ارزش این را دارد که هزاران نفر در راهش شهید شوند.👌✅