بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
رویای سبزم دوباره شروع به شکفتن کرد،باز هماندشت سبز چشمانش همچون مثنوی دریا..همانند نقاشی چیره دست،تابلوئی از عشق را قلم میزند و مرا غرق امواج نگاهش میکرد...
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ــــ
ما هیچ تر از هیچ پی هیچ دویدیم،جز هیچ در این هیچ دگر هیچ ندیدیم،ما پر از هیچیم و این هیچ،پر از طوفان است...