یه صبح دیگه با وحشت شروع شد..صدای زمزمه آروم ذکر های مادرم که توی اتاقک راه میرفت به گوش میرسید،با صدای آرومی که خواهر برادر هام بیدار نشن گفتم:ننه نمنه اولوب؟(مادر چیشده؟) من رو که دید بیدار شدم اخمی کرد و بهم تشر زد که چرا نخوابیدم..تبسم تلخی روی صورتم نشست،با وجود این جنگ مگر میشد خواب را میهمان چشم هایم کنم؟ امروز 6 آبان 1184 ! روس ها از یکسال پیش جنگ جهانی رو شروع کردن...توی این یکسال ما تقریبا کل زندگیمون رو از دست دادیم نه تنها ما کل مردم روستا،من معصومم دختر بزرگ خانواده..با صدای جیغ دختر همسایه از افکارم بیرون اومدم،صدای آیلار بود شاید بازهم ترسیده..آیلار دختر ۱۸ سالهای بود که شوهرش توی حملات روس ها کشته شده بود و حال خودش بود و طفلی که توی شکمش بود! .بلند شدم و گره روسری رنگ و رو رفتم رو محکم کردم شکمم حسابی به قار و قور افتاده بود..فقط کمی آرد داشتیم تا نون درست کنیم و حین پختش هم بایستی همه در و پنجره هارو میبستیم تا مبادا بوش بیرون بره و همین رو هم ازمون بگیرن.هرروز روز هارو میشمردم،کاری هم جز شمردن از دستم برمیومد؟شمردم و شمردم تا...امروز که12 بهمن 1185 ! و یکسال دگر هم گذشت و جنگ جهانی هنوز ادامه داره فکر کنم من نیز توی این جنگ کشته بشم..هیچ چیز رو نمیتونم پیش بینی کنم،توی خونه از ترس مثل تمام این روزهای گذشته نشسته بودیم که صدای مردی به گوش رسید که فریاد میزد:تزولون قاچن داغا روس لار گلیر بلوزو توتسالار دیری قویمازلار...تزولون...تزولون...(زود باشید فرار کنید کنید به کوه روس ها دارن میان زندتون نمیزارن،زود باشید..زود باشید) ، یاعلی گویان با کلی زن و بچه زدیم به دل کوه که صدای روس ها خبر از خوندن اشهدمون میداد ! دگر توان حرکت رو نداشتیم..تا کجا میرفتیم؟تا کی؟راه فراری نبود..ناگه مردی سوار بر اسبی با کلاهخود سبز داشت به سمت سپاهیان روس میومد چهرهاش... چهرهاش آنقدر نورانی بود که ماه دیده نمیشد در مقابل هیبتش!یک دستش به افسار اسب و دست دیگش به شمشیرش زیر نور مهتاب میچرخاند..سپاهیان روس تک به تک کشته میشدن! شمشیرش رو توی هوا چرخانده از میان سپاه روس بیرون اومد ولی دگر کسی زنده نمانده بود! در لحظه آخر ناگه ناپدید شد..سبحان الله..پناه بر خدا! مردی از میان جمع فریاد زد:الله اکبر..الله اکبر..دیدین؟شیر مرد خدا بود..علی بن ابی طالب بود او و ذوالفقارش به دادمان رسیدن..الله اکبر...الله اکبر... در شگفت بودم زبانم قاصر بود..یعنی،تمام شد؟ خدایا..چه میکنی با بندگانت؟ زبانم قاصر قاصر...نمیتوانم سخن بگویم نمیتوانم توصیفش کنم..همانجا یک به یک سجده شکر به جا آوردیم..این صحنه.. این صحنه تاریخیست به راستی که تاریخیست!
حال با گذشت سالها یاد و خاطره شکوه انگیز شمشیر ذوالفقار از ذهنم پاک نمیشه و در بخشی از وجودم ثبت شده...و اینک آن واقعه باشکوه را برای نوه هایم بازگو میکنم ! علی جان..شیر مرد خدا...وقتی تو آمدی دل ما پیش چاه بود
از فاطمه بزادی و زهرا گواه بود
وقتی تو آمدی همه نخلهای تو
از پیش آمدند به بزمی که آه بود
وقتی تو آمدی همه آسمان شنید
فریاد دیو را که سرا پا سیاه بود
یک کعبه در شکاف تمنای دوست بود
یک قبله در سکوت سجود اله بود
وقتی تو آمدی همه کودکان شهر
دیدند ماه بهر یتیمان پناه بود
فرقت شکافت تا که دل کعبه نشکند
آری که سجدهگاه تو چون قبلهگاه بود...!
+بر اساس واقعیت.. - #من؟!
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی؛
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی .
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
رعد و برق:)))))))))))))))))))))))))))
قشنگ واسم مثل نشونس ...
دمت گرم که هوامو داری:))))))))))))