بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
امروز بعد از یکسال با برف آشتی کردم؛)
امروز بعد از دوسال با رانی آشتی کردم؛)
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
امروز بعد از دوسال با رانی آشتی کردم؛)
امروز بعد از ۴, سال کاری که مسخرش میکردم و انجام دادم؛)
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
امروز بعد از یکسال با برف آشتی کردم؛)
امروز بعد از چند روز با داداشم آشتی کردم :)
یه روزی دیگه قرار نیست آهنگام پخش بشه
دیگه قرار نیست تو چهار دیواری اتاقم صدای گریه ها و خنده هام بپیچه دیگه قرار نیست همه با حرفام بخندن گوشیم هی زنگ میخوره و کسی نیست که جوابگو باشه دیگه قرار نیست ناراحت،خوشحال هیجان زده بشم دیگه بالشم کسیو ندارع که بغلش کنه بگه درست میشه پنجره اتاقم بازه و کسی نیست که موهاش رو توی باد پیچ و تاب بده کسی نیست کتاب خونمو مرتب کنه کسی نیست دیوونه بازی دراره کسی نیست حرفای قلمبه سلمبه بزنه کسی نیست غر بزنه بریم خرید کسی نیست گیر بده نگران بشه،شاید کسی باهام حرف بزنه و خودشو خالی کنه اما از من فقط یه سکوت مرگ بار دریافت میکنه و این تنها کاریه که میتونم بکنم زیر خروارها خاک.
-عسلی
بس که بی کس شدهام، لحظهی مرگم باید
به سرِ دوش خودم نعش خودم را ببرم 🚶🏿♀:)
با من از وفاداری حرف نزنید ؛
من هنوز دارم راز کسایی و نگه میدارم که ،
پشت سرم تا میتونن ازم بد میگن : )!💔``
غم ِ ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی ؛ طعنه ی باران خورده (: 🌚'🫴
میگفت :
هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که
براش مثل بقیه نباشه، وگرنه دنیا
پُر از بقیههاست .