eitaa logo
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
2.1هزار دنبال‌کننده
697 عکس
348 ویدیو
4 فایل
- اومدم آدمت کنم اما به سبک خودم ، پس تراپی نه ممنون و زهرمار ! بشین ببین چی میگم . ـ باوان از محتوای خاصی پیروی نمیکنه - - کپی ؟ +فرهنگ فوروارد رو رواج بده مسلمان . تبلیغات: @Advertisingbawan110 . سخت نگیر بشین دوتا چایی بریزم ࣫͝
مشاهده در ایتا
دانلود
از احساسات ناپایدار و مجازی ، به فضای مجازی پناه نبرید ..اینجا دیار ِ بی پناهی ِ دوست من .
لطفا با هر درجه که دما افزایش میابه از من یک قدم فاصله بگیرید با تشکر .
چه بگویم برایت؟از کجا بگویم برایت؟از کدام درد؟از کدام رنج؟بگویم جان در من برای ادامه دادن نمانده؟بگویم‌ همچو ابر سرگردان در میان جنگل های سر به فلک کشیده گیلان سرگردانم؟چه گویم؟ زبانم قاصر است از وصف این زخم،هران کس آمد مرحمی باشد برای دردمان بعکس درد را عمیق تر کرد و خود بار سفر را بست و رفت،حق میدهم به شیطان که به آدمیزاد سجده نکرد!سالها در این کنج تنهایی ماندیم و خاک خوردیم ولیکن کسی در خانه‌ی ویرانه‌ی دلمان را نزد ببیند زنده‌ایم یا مرده،حال من به تو چه گویم؟خسته‌ام از نگاه دیدگان بی رحم،خسته‌ام همچو کودکی که دستش را وسط دریا ول کرده‌اند و غرق شده،خسته‌ام همچو بارکش کهن سالی که نایی برایش نمانده!سالها کوشیدم تا کس نداند درد و رنج قلب پر دردم را،اما آخر چه کنم؟!بدون زره و شمشیر مرا به این دنیا فرستادند دگر چگونه در میدان جنگی بجنگم که سلاحی ندارم؟کودکی بودم بی خبر از دنیای آدم بزرگ ها،شاد!بی رحمانه پیرم کردند.به این شهر مملو از جمعیت نگاه کن هرکدام زخمی زده و زخمی خورده‌اند،اخر من به کدام یک از این ها زخم زده‌ام که این چنین مرا زخمی کرده‌اند؟!منِ بی نوا هیزم فروش هم نبودم که بخواهم هیزم تری به کس بفروشم! دگر ذهنم خسته است و قلبم تکه تکه و روحم زخم خورده،حال من به تو چه گویم؟ زین پس جانی برایم نمانده تا صدایت زنم عزیز تر از جانم . +عسل
ــــ
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ــــ
مثلا ببوسمت ، و در دفتر خاطراتم‌ بنویسم ؛ امروز جانم به لب رسید . . .
شما تاحالا سارا بد دیدین ؟ چرا همه ساراها مثل چاقا مهربون و خوبن؟🗿✨
این پیام رو برای یک دلقک فوروارد کنید ‌.
خوب یادمه عصر یه روز ِ پاییزی بود داشتم از سرکار برمیگشتم طرف محلمون دستامو کردم تو جیب ژاکت خاکستری رنگم و به خیابون ها خیره شدم مغازه ها کم کم داشتن بسته میشدن و هرکسی سوار ماشینش میشد و می‌رفت خونه، یه لحظه یه بوی خوبی به مشامم خورد که هوش از سرم پرید دنبال بوی خوش رفتم که رسیدم به یه کافه‌ی کوچیک و چوبی قبلا هم دیده بودمش تو مسیر ولی نمی‌رفتم تو‌..پول زیادی نداشتم ولی گفتم جهنم و ضرر کار میکنم براشون فوقش به جای مابقی پول‌!وقتی روی یکی از صندلی های چوبی کنار ِ پنجره آبی رنگ با پرده های سفید و گلدار نشستم یه پسر جوون اومد برای سفارش از همون نون ِ خوشمزه‌ای که بوش میومد سفارش دادم و به بیرون خیره شدم که دختر همسایه با پالتوی آبی رنگش وارد کافه شد،همیشه یه جایی از ذهنم مال اون بود!ولی نمیشد هیچ وقت ببینمش از نزدیک..چندتا برگه تو دستش بود که خیس آب شده بود روشو ازم گرفت و نشست روی یه صندلی و زار زار اشک ریخت!کسی تو کافه نبود آروم پرسیدم:چی شده دریا خانوم؟!وقتی گوی های مشکیش که بارونی شده بودن و بهم دوخت یه چیزی تو دلم تکون خورد وقتی با صدای نازک و بغض دارش گفت:طرحم زیر بارون خراب شد و دوباره گریه کرد دستام لرزید ،نگاهی به طرحش انداختم که ظاهراً یه منظره رو طراحی کرده بود که خیس شده بود و چیزی ازش نمونده بود..وقتی پسر کافه‌چی سفارشم رو آورد گرفتم جلوش و بهش تعارف کردم با خجالت گفت نمیخورم و گونه هاش رنگ گرفت, کاغذ های خراب شده رو برداشت و رفت..رفت ولی من هنوز خیره به جای خالیش بودم دیگه چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت خداروشکر برای یه دونه نون پول کافی داشتم گذاشتم روی میز و خواستم برم دنبالش هرجا رو نگاه کردم نبود..رسیدم سر خیابون «خیابان۴۷۰» ولی نبود..رفتم خونه و پکر نشستم کنار پنجره و بهش فکر میکردم پدرش مرد خوبی بود و روی تک دخترش حساس خب بهش حق میدادم ولی منم آدمی نبودم که جا بزنم...گذشت و گذشت تا بهار سال بعد که خیلی کم دریا رو می‌دیدم و باهاش حرف میزدم ولی حالم خوش بود مثل دختر پسر های دیگه با لباس های آنچنانی و ماشین مدل بالا تو بهترین رستوران شهر نبود دیدار هامون، با چادر گل گلی دریا و لباس های خاکی من تو کوچه پس کوچه های تهران! ظهر بود مشغول کار بودم که یاد هفته پیش افتادم با حقوق این ماهم براش یه دسته گل رز سفید از همونایی که دوست داره خریدم و روش نوشتم «دوستت دارم» وقتی با چشم های خجالت زده گفت منم همینطور به خودم قول دادم تا دیر یا زود به دستش میارم ؛ و این شد فکری که باهاش زندگی می‌کردم و براش همه جوره تلاش میکردم گذشت تا روزی که خواستم پا پیش بزارم پدرش مخالفت کرد و نزاشت بازم رفتم بازم همون جواب رو گرفتم انقد رفتم و اومدم که تو محل انگشت نما شده بودم بعد از کلی رفت و آمد پدرش به خاطر حرف هایی که تو محل بود و آبروی خودش موافقت کرد تا بیشتر آشنا بشیم،سه ماه گذشت و قرار ِ عقد و گذاشتیم وقتی گفت بله یه حس ِ شیرین مثل بوی خاک نم خورده ،خوابیدن تو روز بارونی ،لیمو عمانی تو قرمه سبزی های مادربزرگ ِ، مثل اولین شکوفه‌‌ی بهار ،مثل صدای خنده های مامان، بهم دست داد. وقتی دستاشو گرفتم ..خوشبخت ترین مرد زمین بودم :) خوندن نامه های بابابزرگ که تموم شد دست دختر کوچولو چهار سالم رو گرفتم که همسرم اشاره کرد رسیدیم «خیابان ۴۷۰» وارد کافه شدیم که دیدیم لیلی و مجنون نشستن و دارن میگن و میخندن ..و این شد یه قاب ِ قشنگ از پنجاهمین سالگرد ازدواجشون !:) - ؟!
زندگی؟محشره .