eitaa logo
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
2.1هزار دنبال‌کننده
697 عکس
349 ویدیو
4 فایل
- اومدم آدمت کنم اما به سبک خودم ، پس تراپی نه ممنون و زهرمار ! بشین ببین چی میگم . ـ باوان از محتوای خاصی پیروی نمیکنه - - کپی ؟ +فرهنگ فوروارد رو رواج بده مسلمان . تبلیغات: @Advertisingbawan110 . سخت نگیر بشین دوتا چایی بریزم ࣫͝
مشاهده در ایتا
دانلود
ــــ
شاید اولش اون صفحه های اول داستان زندگیت اون طور که میخوای نیست اون طور که باب میل تو هست رقم نمیخوره ولی عمر این صفحه ها یه روزی تموم میشه،شنیدی میگن عمر سختی ها کوتاهه؟!قول میدم اینم میگذره،و زندگیت طوری رقم میخوره تا تو با همین روال آدم خوشبختی باشی شاید به یه سری چیزهایی که میخوای نرسی اما مطمئن باش یه حکمتی داره،یادته وقتی بچه بودی مثلا قرار بود برید شهربازی و بابات تورو نبرد چقدر ناراحت میشدی ولی بعدش می‌فهمیدین اونجا تصادف شده و چند نفر فوت شدن؟!شاید اون موقع چیزی نمی‌فهمیدی اما الان بهش فکر کن،یادته مشقاتو ننوشته بودی فرداش چجوری رفتی مدرسه و بلاخره زنگ آخر خورد اومدی خونه؟!این نیز بگذرد ته ته تهش برای تو یه خاطره میمونه از همه روزای زندگیت و قرار نیست همش شیرین باشه یه تلخی هایی هم اون وسط لازمه تا به تو بگه چقدر قوی بودی تو این مسیر:) -همینجوری تقدیم شما باوان
یکی زنگ زد فوت کرد دمش گرم امروز بی فوت مونده بودم😭🗿
مستی:)
شدی جان و جهانم شدی نیمه پنهانم تو شدی جزوی از این پیکر؟نمیدانم!شاید تو خود پیکر این مجنون دیوانه ای!دیوانه بودم؟نمیدانم ولیکن میدانم دیدگانت باعث دیوانگی من است یادت نیست اما یادم است جوانی را که مست بود و جام شراب به من تعارف کرد آخر مرا شراب چه نیاز؟شدی شرابمو مرا کردی مست و حیران خودت!تاکی باید زهر این دوری را بچشم؟از مصر خبر آمده است زلیخا به یوسف رسید!پس من به تو کی میرسم؟ - ؟!
ـــــ
اون لحظه‌ای که از خواب پا میشی فکر میکنی باید بری مدرسه و میفهمی تعطیله هزاران بار تقدیم تو باد.
بدون شرح.🗿
لبِ خاموش، نمودار دلِ پُر سخن است!:)
29 ژانویه بود ؛ سر راهم دخترکی را دیدم که پشت به من ایستاده بود چهره مبهمی داشت اما چشمان دخترک لبالب اشک بود گویی قدرت بیان کلمات را نداشت!چه بر سرش آمده بود؟مثل طفلی که در تصادف به یک باره پدر و مادرش را از دست میدهد گویی درکی بر اتفاقات پیرامون‌ش نداشت،نمیدانم برای چه اما ناگه صدایی از عمق وجودم فریاد زد،مرا نجات بده...مرا نجات بده...!به خود آمدم دیدم قلب دخترک تکه تکه شده است!وحشت زده سعی در یکجا جمع کردن آنها داشت که شخصی با سیمای نورانی و جامه‌ای سپید اورا با خود برد،خیره رفتنش بودم که لحظه‌ای درنگ کرد و برگشت درست رو به روی من حال من وحشت زده بودم! او خود من بود! اری شاید امروز به همین خاطر بود که ابر ها می‌گریستند آخر قبرم خاکی بود!:) - ؟!