شدی جان و جهانم شدی نیمه پنهانم تو شدی جزوی از این پیکر؟نمیدانم!شاید تو خود پیکر این مجنون دیوانه ای!دیوانه بودم؟نمیدانم ولیکن میدانم دیدگانت باعث دیوانگی من است یادت نیست اما یادم است جوانی را که مست بود و جام شراب به من تعارف کرد آخر مرا شراب چه نیاز؟شدی شرابمو مرا کردی مست و حیران خودت!تاکی باید زهر این دوری را بچشم؟از مصر خبر آمده است زلیخا به یوسف رسید!پس من به تو کی میرسم؟
- #من؟!
اون لحظهای که از خواب پا میشی فکر میکنی باید بری مدرسه و میفهمی تعطیله هزاران بار تقدیم تو باد.
29 ژانویه بود ؛
سر راهم دخترکی را دیدم که پشت به من ایستاده بود چهره مبهمی داشت اما چشمان دخترک لبالب اشک بود گویی قدرت بیان کلمات را نداشت!چه بر سرش آمده بود؟مثل طفلی که در تصادف به یک باره پدر و مادرش را از دست میدهد گویی درکی بر اتفاقات پیرامونش نداشت،نمیدانم برای چه اما ناگه صدایی از عمق وجودم فریاد زد،مرا نجات بده...مرا نجات بده...!به خود آمدم دیدم قلب دخترک تکه تکه شده است!وحشت زده سعی در یکجا جمع کردن آنها داشت که شخصی با سیمای نورانی و جامهای سپید اورا با خود برد،خیره رفتنش بودم که لحظهای درنگ کرد و برگشت درست رو به روی من حال من وحشت زده بودم! او خود من بود! اری شاید امروز به همین خاطر بود که ابر ها میگریستند آخر قبرم خاکی بود!:)
- #من؟!
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
ـــــ
قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت ؛
که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست.