eitaa logo
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
2.1هزار دنبال‌کننده
698 عکس
350 ویدیو
4 فایل
- اومدم آدمت کنم اما به سبک خودم ، پس تراپی نه ممنون و زهرمار ! بشین ببین چی میگم . ـ باوان از محتوای خاصی پیروی نمیکنه - - کپی ؟ +فرهنگ فوروارد رو رواج بده مسلمان . تبلیغات: @Advertisingbawan110 . سخت نگیر بشین دوتا چایی بریزم ࣫͝
مشاهده در ایتا
دانلود
کلا عصبانیت سه درجه داره: پرخاش خشم مریم امیرجلالی🗿🙏🏻
شرمنده پیامتون رو دیر سین میزنم مشغول حذف کردنتون از زندگیمم .
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ، وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ، وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . . •اللهم عجل لولیک فرج•
دستتون بخیر شبتون درد نکنه .
امروز روز‌جهانی پدرِ:)) عمرم رو عمرت بابا ❤️*
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامانای بقیه پول و طلا جمع میکنن چیزی که مامانم جمع می‌کنه:🗿
امروز بر خلاف تمام روزهای خسته کننده‌ای که داشتم عروسی یکی از فامیلا دعوت بودم..قرار بود راس ساعت ۶ اونجا باشم خسته و کم خواب از جایی که کار میکردم زدم بیرون و رفتم خونه وقتی لباسمو تن زدم مادرم گفت: ماشالا ننه الاه ساخلاسن نقد بلاوا یاراشیر انشالله اوز تویوا گیسن (ماشالا ننه خدا حفظت کنه چقدر بهت میاد انشالله عروسی خودت بپوشی) لبخند خسته‌ای زدم و را افتادیم تمام مراسم یه چشمم باز بود یه چشمم خواب خیلی خسته بودم ساعت حدود های یک شب بود که تموم شد موقع رفتن دیدمش..دیدمش و به آنی دلم لرزید نمیدونم چی توی اون دوتا گوی قهوه‌ای بود که دلمو برد دخترِ دختر عموی مامانم بود و بعید میدونستم بتونم بهش برسم،تمام مسیر تو فکرش بودم وقتی رسیدیم خونه رو به خالم گفتم: خالا جان نظروا عمقزه قیزین منه ورر؟!( خاله جان به نظر دختر عمو دخترش رو به من میده؟!) خالم خندید و رفت پیش بقیه حق داشت خانواده هامون باهم اختلاف داشتن و این اختلاف همیشه از طرف پدر من بود گفتم از سرم میوفته و گرفتم خوابیدم ولی نشد نیوفتاد تمام روز و شبم شده بود فکر بهش گذشت و گذشت تا دوسال بعد عید فطر سر دیگ ِ نذری که مشغول حرف زدن با دختر خاله هاش دوباره دیدمش دختر مغروری بود در برابر جنس مخالف..تو دلم گفتم پسر عاشق نشدی نشدی اومدی عاشق کسی شدی که احتمال رسیدن بهش یک از صد ِ! خوب یادمه ۳۴ روز تمام از مادرش و مادر خودم التماس کردم تا بتونیم بریم خواستگاری..دل تو دلم نبود ببینمش مثل پسر بچه ها ذوق زده شده بودم وقتی رسیدیم و اخمای توهمشو دیدم ترسیدم که جواب رد بگیرم که شکم به یقین تبدیل شد و منو نخواست ولی دست نکشیدم دوماه با پدر مادرم دعوا کردم بحث کردم تا دوباره بیان بریم اینبار مادر خدابیامرزش گفت: پسرم من به تو دختر نمیدم..لطفا دست بردار! انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم میدونستم همش به خاطر اختلافات ِ ولی نمی‌تونستم همینجوری ولش کنم و بیخیالش بشم بازم جواب رد گرفتم مثل دیوونه ها تو خیابونا بی هدف راه میرفتم و فکر میکردم که خدایا چیکار کنم؟ کلِ روستا پر شده بود که من اون دختر رو می‌خوام! یک ماه و نیم از اون روز گذشت تا مادرم گفت: می‌دونی اون دختری که میخوای دادنش به کس دیگه؟ خشکم زد..پاهام میخ شد،یعنی چی؟ دادنش رفت؟ مگه میشه؟ سوار ِ‌ماشینم شدم و رفتم سراغ آقای نوروزی..از فامیل ها و دوست های خوبمون بود دلم گرفته بود گفت چته پسر براش تعریف کردم سر زمین بود مشغول برداشت گندم..وقتی گفتم اینجوری زندگیم تباه شد یه مشت گندم از رو زمین برداشت و گفت: به همین برکتی که تو دستمه اینطور نیست..من هنوز ندیدم اون دختر پاشو از خونه بزاره بیرون چجوری یه شبه دادنش به کس دیگه؟!..برگشتم خونمون خونه رو گذاشتم رو سرم بچه بودم جوون بودم و اینجوری با خواسته هام داشتن رفتار میکردن تو روی پدرم وایستادم برای اولین بار! از خونمون رفتم.دو هفته کامل رفتم تا زمانی که خودشون زنگ زدن و گفتن بیا دوباره بریم خواستگاری بازم رفتیم اینبار نرم شده بودن موهاش مشکی بود چه عطر خوبی داشت؛ بازم گذشت..اون لحظه آنی تو فکر فرو رفتم. چهار سال گذشته بود و من هنوز دنبال اون دختر بودم! نمیدونم چرا ولی حس میکردم جدیدا از من خوشش میاد وقتی میدید منو لبخند میزد گونه هاش رنگ می‌گرفت و چشمش رو ازم می‌دزدید.شنیدین میگن پروانه های دلم دوباره پیداشون شد؟ دقیقا همون حس رو داشتم امیدوار شده بودم، یکسال بعد مادرش رضایت داد و عقد کردیم.عقد ساده‌ای بود تو خونه ما ولی وقتی بله گفت دستام عرق کرده بود که مبادا مشکلی پیش بیاد ولی دیگه دلم قرص بود بعد از گذشت پنج سال بلاخره اون دختر رو به دست آورده بودم میدونین مثل چیه؟ دیدین وقتی یه کار سختی که خودت هم فکر می‌کنی از پسش بر نمیای ولی انجامش میدی یه حس غرور و خوشحالی تو وجودت سرازیر میشه؟ دقیقا چنین حسی داشتمنامزد بازی و رفت و آمد های ما همینطور ادامه داشت و پدرم هم کنار اومده بود ولی هنوز ازم درگیر بود که چرا با دختر برادرش ازدواج نکردم.راستش من پسر لجبازی بودم منم دلخور بودم و کاری به کارشون نداشتم ، گذشت تا ۱۷ آبان ۱۳۸۶ روز ِ عروسی ما! وقتی از آرایشگاه برداشتمش و وارد تالار شدیم حس کردم رویا هام به حقیقت پیوسته‌ من این روز رو پنج سال تمام تو رویا هام تصور میکردم و ذوق میکردم! ولی حالا..به انتخاب خودش این روز رو برای عروسی انتخاب کردیم..آخه تولدش بود! ۱۷ آبان مصادف بود با عروسی و تولدش، جالبه نه بابا جان؟! وقتی خدا تورو بهم داد وقتی صورت زیبات رو دیدم خدا رو شکر کردم..یادش بخیر مادر خدابیامرزم همیشه می‌گفت: هیچ غیر ممکنی وجود نداشته و نداره.. مامان که تمام مدت به حرفای بابا گوش میداد خندید و گفت: چه دورانی بودنه؟ جفتشون خندیدن و این خنده ها شد یه قاب موندنی از هفتهمین سالگرد ازدواجشون خانه‌ای ساخته‌ایم سایبانش همه عشق زیر پا فرش غرور در حصارش همه تکرار‌ صفا +بر اساس واقعیت - ؟!
اگر در دنیا واژه جنگیدن معنایی نداشت شاید ما خوشبخت ترین آدمهای این کره می‌بودیم اما افسوس این واژه نه تنها یک کلمه نیست بلکه یک زخم بی مرهم است که کودکی را از کودکانه گرفته لرزش را به دستان امن مادرها بخشیده افکار را آشفته کرده و آرامش را از ذهن ها ربوده ترس را به جای خواب به چشمانمان نشانده روز و شب را از معنا تهی کرده و جهان را به جای خانه‌ای امن به میدان نبردی بی پایان تبدیل کرده است..!
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ، وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ، وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . . •اللهم عجل لولیک فرج•
دستتون بخیر شبتون درد نکنه .
صدای رفتار آدم ها اونقدر بلند هست که نیازی نباشه به حرفاشون گوش بدی دوست من .
اعتمادم به آدما جوری شده که حس میکنم همه چیز یه بازی ِ .