اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . .
•اللهم عجل لولیک فرج•
قشنگترین حسی که یک انسان میتونه تجربهاش کنه ، حسِ آزادی بعد از رها کردن چیزیه که فکر میکرد هرگز نمیتونه رهاش کنه : )) !
سالها بعد یادداشتی را در میان وسایل خاک گرفته اش پیدا کردند . .چند شاخه گل ِپژمرده و یک سر رسید ، در صفحه آخر نوشته شده بود :
او دختری بود که شبهایش با زمزمه سکوت و اندوه پر میشد،سکوتی که دنیا را به تمسخر میگرفت و در گوشش فریاد میزد: «تو چه میدانی؟» اما او میدانست نگاه ها ، حرف ها ، رفتار های دیگران مثل بارانی سرد بر تنش میبارید، حرفها مثل خنجری بیصدا در قلبش فرو میرفت و او را ذره ذره از بین میبرد و نگاهها . . زخمهایی بودند که هیچ کس نمیدید! ولیکن باز هم لبخند میزد؛ لبخندی که زیر آن، دریایی از درد و صبر موج میزد . . .
او دختری بود که عطر بهارنارنج شیراز را در رؤیاهایش جستوجو میکرد و میل ِ خاک بارانخورده شمال را در دل داشت، اما روزگار برایش بوی دود را فراهم آورد ! بوی خانههایی که شعله گرفتند، بوی رویاهایی که خاکستر شدند، و بوی تنهایی که در استخوانهایش نشست . . .
او هنوز نفس میکشید هر نفس از ژرفای وجودش اورا آزار میداد اما با این حال ادامه داد ، هر نگاهش دیوانی بود از اندوه ،
سعی کرد قوی بماند قویتر از کوههایی که در بادهای سهمگین میلرزیدند! و تا آخرین لحظه چون سربازی بی سلاح در میدان جنگ ایستاد . .بدون پناه، بدون دفاع، تنها با شجاعتی که از جنس درد بود !
هر زخمی که بر روحش نشست همچون مُردن ِاخرین پروانه در دل بود ، مثل رودخانهای که از دل سنگ میگذرد و هنوز مسیرش را گم نمیکند !. . .
او ایمان داشت که هنوز عطر بهارنارنج، هنوز خاک بارانخورده، هنوز رویاهایش راه خود را پیدا خواهند کرد. . .ولیکن حال نه بوی عطر ِ بهار نارنج میخواهد نه جنگل های شمال را ، جایی دور میخواهد برای دست یافتن به زندگی واقعی . . .
و اینها تمام چیزی بود که تا آخرین لحظه آرزو داشت .
-
#من؟!
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ ، الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ،
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ . . .
•اللهم عجل لولیک فرج•
اسم اکانتتو میتونی عوض کنی ، پروفایلت رو میتونی تغییر بدی
ولی همون شخصیتی هستی که بودی عزیزم ، تلاش بیهوده مکن .