امروز یه جوری هوا بارونی و دونفره بود که محبوبم خاک بر سرت هرچه سریع تر پیدا شو.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او و ستایش یک و دو و سه به کمک ما میآیند 🥸🤣
سلام باوان من ؛
-
گفتم باوان. . .یادمه وقتی سال اول دانشگاه بودم شهرمون تبریز بود و من افتاده بودم رشت ،دوستی داشتم که کورد بود همیشه زنگای استراحت به یه عکس کوچولو خیره میشد و میگفت: دردت لی گیانم باوانکم!لهجهی بامزه ای داشت یه روز برام سوال شدُ دل و زدم به دریا و ازش پرسیدم هناس جان باوان یعنی چی؟ این جملهای که همیشه به این عکس میگی چیه اون شخص کیه؟یه نمیچه لبخندی نشوند رو صورت گردُ سفیدش و گفت:گیانم..باوان یعنی جگر گوشه،و چیزی که میگم میشه دردت به جونم جگر گوشهی من!برام جالب بود،یعنی عاشق شده؟ریز خندیدم و گفتم خب هناس خانوم پس عاشق شدی کلک به ما نگفتی؟یهو نمیدونم چیشد دریای چشاش طوفانی شد!داشت میبارید!هول شده پرسیدم چیشد؟اونجا بود که انگار منتظر حرفی بود تا سفره دلش و باز کنه . . .
+23 شهریور بود یه روز گرم تابستونی خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم اون یه پسرِ قد بلند و مو فرفری و جدی که البته اگه بداخلاق بودنش رو فاکتور بگیریم گاهی مهربونم میشد؛منم یه دخترِ 16 ساله که توی دنیای خودش غرق بود و سرگرم درس و مشقُ بازی!من توی دنیای بچگی خودم بودم تا اینکه پاشو به زندگیم گذاشت جدیش نگرفتم اولاش اما یه جایی به خودم اومدم نشستم دو دو تا چهار تا کردم گفتم چرا وقتی نوتیف پیامش رو میبینم قلبم میخواد از سینه بزنه بیرون؟چرا وقتی میگه دوست دارم گُر میگیرم؟ چرا برای جانم گفتناش ذوق میکنم؟هیجان زده میشم؟ چرا وقتی میگه بریم بیرون از دیشبش از ذوق خوابم نمیبره؟اونجا بود که فهمیدم دلم لرزیده. .قبول نکردم تا یکی دوماه بعدش که کم کم ،پذیرفتم که بدون اون من یه جسم بدون روحم یه خونهی بدون مادر یه جنگلِ بدون درخت!بدون اون هیچم. نمیدونم به قول شاعر عشق بازی میکند با من چرا ، دوست دارد مرا یا نه معلوم نیست، منو از قبل بیشتر عاشق خودش کرد ولی یه روز همه چیز تموم شد شاید بپرسی چرا،روزی که دستش رو توی دست کس دیگه دیدم، فهمیدم اون برای من مثل ستارهی بچگی هامونه ارزوش رو داریم اما چیدنی نیست! و از اون روز به بعد منم و این عکس و دنیای خودم. .باهاش حرف میزنم قدم میزنم میرم دریا برای لباس پوشیدنم ازش نظر میخوام!باهاش زندگی میکنم. .
و اون حرف میزد و من هیچ صدایی دیگه نمی شنیدم؛باورم نمیشد ! ولی حالا چرا؛الان ۱۱ سال از اون روز میگذره و من حالا بعد از ۱۱ سال برگشتم رشت!نمیدونم چرا اما یه حس غریبی دارم آروم آروم کنار ساحل قدم میزنم آدم هایی رو میبینم که میرن میان تازه زن و شوهر هایی که ماه عسل اومدن و دارن عکس میگیرن کافه های نقلیِ اون طرف ساح. . .راستی گفتم کافه نقلی؟یادمه هناس میگفت همیشه آرزو داشتم کنار دریا براش یه کافه نقلی بزنم و اسم کافه رو بزارم باوان،هروقت میشینه لب ساحل براش چایی و دمنوش ببرم و خیره نیم رخ جذابش بشم و اون دریا رو نگاه کنه و منم اونو،اخه عاشق دریاست! رو به رو ،رو نگاه کردم ،پاهام قفل شد از حرکت ایستادم [به کافهی نقلیِ باوان خوش آمدید] ! یعنی میتونه خودش باشه؟بعد از ۱۱ سال؟تموم جونم و جمع کردم و رفتم سمت کافه یه پسر جوون نزدیکِ ۳۲ تقریبا همسن خودم جلوی کافه بود و درست شکل هناس انگار خودش اونجا وایستاده بود،سوران صداش میکردن یادمه هناس یه بردار دوقلو و البته از خودش بزرگتر به اسم سوران داشت همیشه میگفت چون ۱ دقیقه ازم بزرگتره بهم زور میگه و منم بهش میخندیدم!تا خواستم ازش راجب هناس بپرسم و چیزی بگم نگاهم میخ قاب عکسی شد که توی کافه بود و یه نوار مشکی دورش!هناس بود!پیر تر ، شکسته تر ، و البته زیباتر!کنارش یه تخته بود که با خط خوب نوشته شده بود [اره باوانکم من تا آخرین لحظه منتظرت موندم تا شاید دستات رو تو دستم بگیرم و برات چایی بیارم] دنیا رو سرم چرخید دیگه کار از به سقف نگاه کردن و لب گزیدن گذشته بود مثل آواره ها وسط کافه نشستم و زار زدم. . .من و هناس از عشق شانس نیاوردیم بعد از تموم شدن دانشگاه منم درست مثل هناس دلم لرزید!ولی تهش قسمتم نشد و بعد از چند سال یه مغازهی عروسک فروشی زدم گه گاهی به بچههایی که سر چهار بودن هدیه میدادم هدفم خوشحال کردنشون بود،تا اینکه پا گذاشت به مغازم کلی جون کندم تا بپرسم اینجا چیکار میکنه؟کلی ذوق کرده بودم با خودم میگفتم یعنی برگشته؟همه چیز درست شده؟اما اون با بی رحمی تمام گفت اومده برای تولد دوسالگی دختر کوچولوش عروسک بخره!نمیدونم چجوری اما دقیقا مثل حرف های هناس یهو به خودم اومدم پرسیدم چرا؟با این تفاوت که هناس صبور بود و من نه مدام میخواستم ببینمش اما نمیشد، خودمو به هردری زدم اما. . .نمیدونم از کجا شروع شد اما از هرجایی که بود قطعا قصد جون من رو داشته ، عشق . .چیز عجیبیه درست مثل هزار تو که هرکس از یه مسیری رفته و برای دیگران از دید خودش تعریف میکنه. . .و من هنوز گیرِ این هزار توی لعنتیم.
[به یادِ باوان]
- #من؟!
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
سلام باوان من ؛ - گفتم باوان. . .یادمه وقتی سال اول دانشگاه بودم شهرمون تبریز بود و من افتاده بودم ر
یکی از رفقا متن رو داده به هوش مصنوعی و این جوابش بوده. . .
اشک=))))))))
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
جدی جدی فردا 4 ماه از تاسیس اینجا میگذره ؟. . .
جدی جدی 4 ماه گذشت. . .؟
مود کانالا الان: تایم دو صفر دو صفر
فدای چشمات
آروم جونم
درد کوفت زرمار اصن هوا چه خوبه🗿✨