eitaa logo
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
2.1هزار دنبال‌کننده
697 عکس
349 ویدیو
4 فایل
- اومدم آدمت کنم اما به سبک خودم ، پس تراپی نه ممنون و زهرمار ! بشین ببین چی میگم . ـ باوان از محتوای خاصی پیروی نمیکنه - - کپی ؟ +فرهنگ فوروارد رو رواج بده مسلمان . تبلیغات: @Advertisingbawan110 . سخت نگیر بشین دوتا چایی بریزم ࣫͝
مشاهده در ایتا
دانلود
خود قهوه هم دلش میگیره چایی میخوره حالا تو هی با کلاس بازی در بیار عکس قهوه خوردنت رو استوری کن.
دستتون بخیر شبتون درد نکنه .
+مشتی یه توصیف خَفنمو‌و‌ون نشه‌؟!💀💘 -بشه عاغا بشه🦦! مثلا بپوش بریم مهمون دیکتاتور اعظم!شلوار راحتی بپوش که خانه خودته‌ه!ترک دیوار دیدی اینجا سوژه میشه،لا به لای بخبتی هات یه سری اینجا بزن هدف اینجا خندودن چهره گشنگته؛هشدار!آهسته برانید خطر سوژه شدن !🕶 [مسخره نکردیم مسخره بودید خندیدیم]خُب والا!🦦 https://eitaa.com/supreme_dictator
ــــــ
بـاوان|ʙᴀᴡᴀɴ
کج و معوجم مثل یک گریه‌ی پشت لبخند ؛ کرختم مثل لباسی که افتاده ز بند .
دستتون بخیر شبتون درد نکنه .
بماند به یادگار در تاریخ این آبادی که خانواده باوان در ششمین روز از اردیبهشت ماه۱۴۰۴ ؛ به 1k گسترش یافت♥️✨
——··—— درست یادمه همش ۹ سالم بود یه روز خونه مادربزرگم جمع شده بودیم و دختر خالم تازه براش خاستگار اومده بود،از طریق همین گوشی ها و اس مس بازیا باهم آشنا شده بودن ولی بدجور سندِ قلبشون شیش دنگ به نام هم دیگه بود،من که اون موقع چیزی نمی‌فهمیدم و دغدغم گرفتن عروسک گل منگولی خواهرم بود تا تو حیاط با دختر داییم بازی کنم!اما دختر خالم توی دنیای دیگه ای سیر میکرد همیشه بی دلیل لبخند میزد کاراش برام عجیب بود تا. . .تا اینکه چرخید و چرخید تا روزی که باهات آشنا شدم،همش اسمت رو توی کوچه پس کوچه های مغزم تکرار میکردم و هربار مثل بچه هایی که بهشون قول پارک عصر جمعه با بستنی رو دادی ذوق میکردم!یاد اون وقتا افتادم و حالا حالِ دختر خالمو میفهمیدم، حق داشت عشقِ لامصب بد چیزی بود منم بهش دچار شدم مادربزرگم که البته خالی از لطف نباشه دوست داشت همیشه بهش بگیم نن جون!نن جون یه قفسه به اندازه یه کتابخونه پر از دارو های گیاهی و از این چیزا داشت و می‌گفت: من آدمِ قدیمم هر دردی داشتید بیاید درمانش کنم،پاشدم لباس ابیمو پوشیدم و رفتم خونه نن جون راستی بهت گفته بودم از وقتی توی دریای چشمات غرق شدم همه دنیام آبی شده؟!بگذریم. . .چندتا تقه به در زدم و رفتم پیش نن جون و قضیه رو تعریف کردم یه نگاه به قفسش انداخت و یه نگاه به منِ مجنون و گفت:هی ننه اون وقتا کوچیک بودی این چیزا حالیت نبود خام بودی الان که ماشاالله برای خودت خانوم شدی دلُ دادی رفت وقتشه بهت بگم من درمونی برای این درد ندارم ننه. . .نه من کل دنیا رو بگردی درمونی براش پیدا نمیکنی جز اونی که اینجوری بیمارت کرده!.ناامید از خونه نن جون زدم بیرون. . .میگن دوای دردم تویی،راست میگن؟پس کی میای طبیبم بشی؟چجوری بهت بگم که این دلِ لامصبم منم کنار گذاشته و فقط تورو میخواد،میگفتن دنیای مجازی مجازیه غیر واقعیه پس من چجوری اینجوری عاشق شدم که همه منو به اسمِ مجنون تو میشناسن؟میدونی چیه؟من مثل نوجونای امروزی نبودم و نیستم که هرروز با یکی بوده باشم وقتی برای اولین بار از پشت این یه وجب گوشی از ته دلم لبخند زدم فهمیدم دلُ دادم رفت بدجورم دادم رفت. . . من اولین دوستت دارم برای تو زمزمه کردم اولین حس های دنیای دخترونمو با تو ساختم من از همین فاصله دلم برات ضعف رفت،قلبم برات تند تند کوبید به سینه،خون با شدت از رگام رد شد، گونه هام سرخ شد،لبمو بارها گاز گرفتم،چادرمو دندون گرفتم از خجالت و شاید ذوق و شاید شدت عشق! اره. .شاید مجازی باشه به گفته‌ی مردم این شهر اما برای من از هر واقعی واقعی تره. «من که شاعر نیستم شکل غزل را میکشم،رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟!» - ؟!