«گفت اگر کلمه بودم؟
گفتم؛ امن، نور، آغوش، وطن
امید،حس زندگی، پناه، پناه، پناه.»
فقط اونجا که سعدی به یارش میگه :
"انصاف نباشد که منِ خسته ی رنجور
پروانه ی او باشم و او شمع جماعت."
باید روی پیشانیام بنویسم:
«حوصلهای برای معاشرت ندارم،
اگر ضرورتی نیست
از گفتگو با من امتناع کنید.»