eitaa logo
باوانِ‌من..!
1.2هزار دنبال‌کننده
974 عکس
601 ویدیو
1 فایل
به‌نامِ‌عشق‌و‌برای‌عشق‌می‌نویسم:)*🫀 چنلِ‌رمان‌و‌دوم: @RomanDY89 کپی؟رگباری‌نه‌ جان‌ِ‌دلم؟‌ @DYF890 خدماتِ‌چنل: @TBavan89 ناشناس‌‌رندوم✨️ #تابع‌قوانین‌ایران‌عزیزم
مشاهده در ایتا
دانلود
شده دلتنگ کسی باشی و گریه نکنی یا شوی بین جماعت تک و تنها... مثلا
غم دنیا به دلم ریخته از دوری تو و تو از یار جدا باشی چو لیلا... مثلا
عشق .
تو مثل شبنم حال خوب کنی ، مثل بارون خاطره انگیز ؛ مثل گل زیبا ، مثل چای دارچینی همه چیز منی .🫀✨️🙏🏻
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال پروفایل های فیک می‌گردی که کسی متوجه فیک بودنش نشه؟!🤨 خب جات اینجاست که خو"شگله🤭❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/3430024466C560436bc01 پروفایل هاش انقد قشنگه که باهاشون مخ کرAشم و زدم:))) 💅🤭 https://eitaa.com/joinchat/3430024466C560436bc01 منظورت چیه که هنوز اینجا جوین نیستی؟😭😂💕
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
پارتنرت ازت عکس میخواد؟ 🧘🏻‍♀💘 ولی دلت نمیخواد عکس واقعی خودتو بدی؟ 😭 https://eitaa.com/joinchat/3430024466C560436bc01 بیا اینجا یه سری عکس فیک قدی داریم که حتی خودتم شک میکنی واقعی نیستن 🤭💞👆🏻
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 23 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
+شـما معلم ریاضی من هستید چند سالتونه؟! همینطور که ورقه ها رو جابه جا میکرد گفت: -آره فسـقلی 30 سالمه... آب دهنم رو جمع کردم و سعی کردم نگاهمو ازش بدزدم...چه تیپی داشت... -برو بشین درسـو شروع کنیم... +میشه به جای درس خوندن یچی بگم و انجامش بدیم؟ ابرو بالا انداخت و گفت:- چیکار؟ +مثلا ع قدم کنی بشم یار و همدمت...🤣📵🍓 https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
-تــو بالکنم سـرک نکش ! اخمی‌ کرد و با چشمای سیاهش گفت: -کی به تو نگاه میکرد آخه تُحفه؟ چشمامو‌ برگردوندم و گفتم: -همین الان داری غش می‌کنی از زیبایی همسرت با یه جهش توی بالکن اتاق من پرید: -پس نظرت چیه یه ۴ قلو مثل خودت بیاری برام؟ -نه یه دونــه بچه بسه.. با سوتی که دادم...🙈❌ https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
وارد اتاق شدم.. شهرزاد رو تخت نشسته بود و مبینا با ذوق از عروسکش حرف می‌زد.. _خاله ببین. این دختر منه.. اسمش هم نیلوفره.. با ورود من، شهرزاد نگاهی بهم کرد و لبخند زد.. منم لبخند زدم و گفتم: خوبی؟ مبینا که اذیت نکرد؟ با مهربونی جواب داد: نه بابا. ماشاالله دختر خوب و آرومیه.. طرف دیگه‌ی تخت نشستم و گفتم: پس هنوز اون روی شیطونش رو برات به نمایش نذاشته! مبینا که همچنان داشت از عروسکش صحبت می‌کرد و باهاش حرف می‌زد، گفت: خاله؟ این دختر منه.. دختر تو کی به دنیا میاد؟ آخه وقتی من از داداش وحید پرسیدم، گفت باید به تو بگم.. چشمام رو گرد کردم و شهرزاد از خجالت، خندید و نگاهش رو به دستش دوخت.. متعجب گفتم: وحید کی اینا رو به تو گفت؟ _چند روز پیش ازش پرسیدم. گفت باید به خاله بگم که زودتر دختر بیارن.. شهرزاد سکوت کرد و اجازه داد تا من به کنجکاوی مبینا جواب بدم.. _حالا شاید بچشون دختر نباشه.. مبینا عروسکش رو در بغ. ل گرفت و گفت: نه دیگه. من به خدا میگم که بهشون دختر بده.. چشمام رو تو کاسه چرخوندم و گفتم: امان از دست این وحید! https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098 بنر کاملاً واقعی! ادامه‌ی رمان جذابمون رو از دست نده😂💓
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
بنر ساعت12شب پاک شه. گسترده ④ ساعته 💛🌜