هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
– وقتی این مقنعه ی خوشرنگ و سرت میکنی ، دلم برات میره ..
خصوصا وقتی که اون موهای نازت و از پشت مقنعه بیرون میندازی!!
آخه من ندیدم ، خانوم معلمم انقدر ریزه و کوچولو و ناناز باشه ..
با لپای گل انداخته نگاهش کردم که لبخند گشادی زد و گفت
– یادت رفته ، تو دفتر معلما محرمم شدی جونم؟🤫
آدم از شوهرش خجالت نمیکشه ..
تازه باید به حرفای شوهرتم گوش بدی !!
و حالا شوهرت ازت میخواد ..❤️🔥♨️
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
#قـراردادِعـشـق 🌊🐬
در اتاق خواب نیمهباز بود...
صدای آرتین رو شنیدم که آروم گفت:
«فقط چند روز دیگه... بعد از سارا جدا میشم.»همهی بدنم یخ کرد.
صدای دختره که به شدت آشنا بوداز پشت گوشی اومد:
«قول میدی این دفعه مثل دفعه قبل پشیمون نشی؟»آرتین خندید...
«من از همون شب عروسی هم فقط به تو فکر میکردم، نازگل.»
اشکام بیاختیار سرازیر شد.
در همون لحظه، آرتین سرش رو چرخوند...
چشمش به من افتاد...
چند ثانیه فقط نگاهم کرد و بعد با خونسردی گفت:
«حالا که فهمیدی... خودت برو، مجبورم نکن بیرونت کنم.»
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
🔥دارایهیجانات زیادددد🤭
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
«اگه یه روز بین من و نازگل مجبور به انتخاب بشی... کیو انتخاب میکنی؟»
حتی یک ثانیه هم مکث نکرد.
«نازگل.»همین یک کلمه...
تمام آرزوهایی که برای این زندگی ساخته بودم رو نابود کرد.
اما چیزی که آرتین نمیدونست این بود که من، راز بزرگی رو پنهان کرده بودم...📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا