اگه دنبال کارای خاص و دخترونهای، اینجا همونجاست 🎀🧸
کامواهای باکیفیت، رنگای دلبر، خروجیهای تمیز 🧶
♡~`Join:https://eitaa.com/joinchat/3301705325Ceb33be88af ★★
بابونه و آفتابگردونهای جاودان داخل کانالن 🌻🌼
سیسمونیهای قشنگ هم بهزودی اضافه میشن 👼🏻✨
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
#قـراردادِعـشـق😶🌫🎀
«بیا عقب! داری با این همه تلاشِ بینتیجه، کلِ دستش رو کبود میکنی!»
پرستار با کلافگی سرنگ رو روی سینی فلزی پرت کرد و با صدایی که از خستگی میلرزید گفت: «رگ نداره، مگه نمیبینی؟ هر کاری میکنم پیدا نمیشه!»
همون لحظه، صدای آروم اما محکمِ آرتین توی اتاق پیچید: «برو کنار... وقتی مهارتش رو نداری، چرا اصرار به انجامش داری؟»
نفسم حبس شد. با دیدن آرتین که با اون نگاهِ نافذ و مقتدرش کنار تختم نشست، دلم لرزید. پوستِ کبودِ دستم رو با سرانگشتانش لمس کرد، حسی که تضاد عجیبی با سوزشِ رگهایِ زخمیام داشت. دستِ گرمش رو با آرامش دورِ بازوم حلقه کرد و با لحنی که فقط برای من بود، آروم نجوا کرد: «نفس عمیق بکش... من هستم، قول میدم اینبار دیگه دردت نیاد.»
وقتی سرنگ رو فرو کرد، سوزشِ تیزِ اون با گرمایِ حضورش توی تنم گم شد...🤭❌🔥
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+آقاآرتین نگران خانومیش میشه😬🥴❤️🔥
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
تمام صحنههایی که سارا گریه میکرد و قسم میخورد بیگناهه، جلوی چشمش زنده شد...
با پاهای لرزون به سمت نازگل رفت.
«همه اینا... دروغه، نه؟»
نازگل لبخند زد...همون لبخندی که یه عمر عاشقش بود.«نه آرتین... ولی تو فقط یه اشتباه کردی... اونم اینکه زیادی حرفای منو باور کردی.» آرتین با صدایی که از گریه میلرزید فریاد زد:«سارا کجاست؟!»
نازگل با خونسردی شونه بالا انداخت.
«اگه هنوز زنده باشه... شاید یه جای این شهر باشه.»😭🚷
𝙅𝙊𝙄𝙉:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
☕️
#هیجانیترینرمانسالایتاانتخابشده🥵💆🏻♀
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 3 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
اگه دنبال کارای خاص و دخترونهای، اینجا همونجاست 🎀🧸
کامواهای باکیفیت، رنگای دلبر، خروجیهای تمیز 🧶
♡~`Join:https://eitaa.com/joinchat/3301705325Ceb33be88af ★★
بابونه و آفتابگردونهای جاودان داخل کانالن 🌻🌼
سیسمونیهای قشنگ هم بهزودی اضافه میشن 👼🏻✨