هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
از همون روزی که اسمم رفت تو شناسنامهی یاسین، خالم و دختراش شدن کابوس زندگیم؛ شدم حمال بیجیرهومواجبِ خونهشون. برای یاسین هم فرقی با یه همخونه نداشتم؛ فقط کسی بودم که هر وقت میلش میکشید، بدون ذرهای عشق و محبت ازم استفاده میکرد و بعدش میرفت سراغ رفیقبازی و شیطنتهای خودش.
من، آوا… همون دختری بودم که مادرش تو اوج جوونی با شاگردِ مغازه فرار کرد و پدرش که نتونست ننگِ این بیآبرویی رو تاب بیاره، منو آوارهی خونهی مادربزرگ کرد.
من همهی این دردا، تنهاییها و تحقیرها رو به جون خریدم و دندون رو جگر گذاشتم… تا اینکه یه روز، یاسین زل زد تو چشام و تیر خلاص رو بهم زد: «آوا… اگه واقعاً دوستم داری، ازم جدا شو!
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ لامصب چشم همه دخترا انقد درشته؟؟؟؟ یا توعه نیم وجبی انقدر چشم داری
- تو که دختر زیاد دیدی از من میپرسی شوهر صوری
صداش بم شده بود چشماشم خون بود
+ که عقدمون صوریه
و یهو ادامشو اینجا بخون😬📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
رمان←جنتلمنِمن🕊🖤
خلاصه:
علی یه پسر مغرور ساکته که ته دلش عاشق نوراست؛ دخترخالهای که حتی خبر نداره دل علی فقط واسه اونه میزنه.اما مشکل اینه که نورا یکی دیگه رو دوست داره، واسه همین علی همیشه عشقشو قورت میده اما نورا، برخلاف دلش، مجبور میشه با علی ازدواج کنه؛ ازدواجی که واسه نورا اجباره، ولی واسه علی شیرینه🥺🔥
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
با چشمای اشکی سفره ع قد رو دیدم. اصلا دلم نمیخواست این ازدواج رو، مخصوصا که پای علی وسط بود و هیچ حسی بینمون نبود. روزی که مهدی فهمید به زور میخوان منو بدن بهش، ناپدید شد. علی میگفت دوسم داره، ولی دل من جای دیگهای گیر بود و نمیدونستم که سرنوشت قراره بدجور باهام بازی کنه...😔
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا