هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه و بدون حس گفتم: جات خالیه دیگه.
احساس کردم باز هم لحنش تغییر کرد! شاید غمگین شد یا شاید هم من داشتم اشتباه میکردم!
از پشت تلفن زمزمه کرد:
"دلارامم نمیداند که چون دور است دیدارش
به جانم آتش افتادهست و او را نیست پندارش"
از اونجایی که نمیتونست چهرهام رو ببینه، گذاشتم لبخند با خیال راحت روی ل بم بشینه. جواب دادم: تا کی میای؟
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
این رمان با پارت اولش غوغا کرد❤️🔥
بنر واقعی
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
#منتهی_به_عشق
#𝐩𝐚𝐫𝐭.26.
_باندی، پارچهی تمیزی چیزی با پنبه بیار تا من دستت رو ببندم.
از اتاق خارج شدم و با پارچهی سفید و پنبه برگشتم.
هردو نشستیم رو تخت که دستم رو تو دستش گرفت و اول با پنبه، ــون باقی مونده رو تمیز کرد و بعد پارچه رو دور دستم پیچید. و در نهایت دستم رو گرفت و گفت: فردا دوباره چک میکنم. احتمالاً نیازی به تعویض باند نداشته باشه.
اون به فکر دست من بود و من به فکر دستی که به دستم زده بود!
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
پارت آینده
سریع عضو شو رمان جذابمون رو دنبال کن! رمانی که هر پارتش پر از عشق و هیجانه❤️🔥✨
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
- من یا مدلای اروپایی؟
+ معلومه که تو خانومم
- من یا مدلای روسی؟
+ این چه مقایسهایه معلومه که تو!
- میخام ببینم من خوشگلترم یا اونا؟؟؟
خندید و لپم و کشید:
- معلومه که تووو جونم!
عصبی ج. غی کشیدم:
- پس غلط میکنی ازشون عکس میگیری از این به بعد من تنها مدل این استدیوام بقیه رو شوت کنننننن
بهت زده نگام کرد که جلو رفتم و..😤♨️
https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
با دیدن هیکل ورزیدش سرمو پایین انداختم.
- چرا خجالت میکشی خوشگله؟!
- شما خیلی خوشهیکلی کاش مادرتون منو براتون انتخاب نمیکرد.
- من قهرمان بوکسم و همینطور رئیستم؛
توروام مادرم عقد کرده برام برای بقای نسل این اقازده ی پول پرست.. هستی و بچتو به دنیا میاری و خواستی میمونی نخواستی میری..درجریانی که زودتر باید یخت آب بشه..بنظرم بیا از یه تمرین ساده برای خجالت زدایی شروع کنیم...😱‼️🌿
https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 15 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
ساواش گفت:
- ببینم جدی جدی لالی؟؟
چپ چپ از پایین بهش نگاه کردم
به دوستش اشاره کرد با نیشخند گفت:
- تا حالا دختر به این خوشگلی دیدی که لال باشه رضا؟؟
دوستش مثل خودش با همون لبخند گفت:
- من که ازش خوشم اومده، ببینم شماره بدم قبول میکنی ناروین جان؟؟
ساواش با صورت سرخ شده بهش نگاه کرد و زمزمه کرد.
- چه زری زدی رضا؟؟🫢🚷
https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🦢
مامان با حرص گفت:
_یکیتون ساقدوش داماده، یکیتون ساقدوش عروس.. چرا نشستید تو جایگاه عروس دوماد؟!
با نیش باز گفتم:
_مامانی.. عاقد تا اینجا اومده ما رو هم محرم کنه دیگه!
دامور سرش پایین بود و داشت از خنده خفه میشد
که عاقد گفت:
_اینا بلند نمیشن، شناسنامههاشون بیارید..🔥🤣🍃
https://eitaa.com/joinchat/3464955178Cb25bf24df4
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 19 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
انگار مغزش هنوز قبول نکرده بود مردی که سالها کنارش ایستاده بود، حالا فقط چند خط نوشته روی سنگی سرد شده.
آروم جلو رفت.
کنار مزار نشست.
دستش رو روی سنگ کشید.
_سلام داداش..
صداش آروم بود.لبخند محوی زد.
_بازم اومدم
چند لحظه سکوت کرد
نگاهش رو پایین انداخت
_فکر نکن چون این ماه دیر اومدم، یادت نبودم.
نفس عمیقی کشید.
_من هر روز به یادتم
سکوت قبرستون بینشون فاصله انداخته بود، اما حامد طوری حرف میزد که انگار سعید روبهروش نشسته و مثل همیشه گوش میده
صدای باد میون درختهای اطراف میپیچید و حامد به نقطهای نامعلوم خیره موند
_یه عالمه حرف دارم باهات.
مکثی کرد
_البته مثل همیشه من حرف میزنم و تو هم هیچ جوابی نمیدی
لبخندش پررنگتر شد.
_ولی خب... عادت کردم.
چند ثانیه سکوت کرد
بعد نگاهش رو پایین انداخت.
_سعید....
این بار صداش آروم تر شد
_یه نفر وارد زندگیم شده...
لبخند خیلی کوتاهی زد
_همون چیزی که همیشه میگفتی یه روز بالاخره سراغم میاد
سرش رو تکان داد
_اومد...
دستش رو روی زانوش گذاشت
_و منم عاشقش شدم.
جمله رو خیلی ساده گفت
بدون مکث..
بدون تردید..
_اسمش... 🙃💔
https://eitaa.com/joinchat/764937661C771b31621b