من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند!
گفته بودی که چرا محوِ تماشای منی
و چنان محو که یکدم مُژه بر هم نزنی
مُژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
نازِ چشم تو به قدر مُژه بر هم زدنی...
تو آن دریای زیبایی که ابعاد تو ناپیداست ،
اگر کم گفتهایم از تو یقیناً کاستی از ماست .
گر ز چشمانت بگويم شعر بیپايان شود
گر ز موهايت بگويم رازِ شب عنوان شود
گر بگويم از جمالت ماه رسوا میشود
میرود تا پشت ابری در خفا پنهان شود
تو خندیدی و چشمانت زِ یادم برد رفتن را
من از لبخندت آموختم زِ این دنیا گذشتن را
مثل ِگیسویی که باد آن را پریشان میکند ؛
هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند .