اگه پیوی تشریف اوردین و دیدین پیام تون سین میخوره و جواب نمیدم
یا اینکه پیام تون حتی سین هم نمیخوره بدونین متاسفانه ایتام هنگ کرده و اصلااا نمیتونم واردش بشم ✨️💔🤦🏻♀️
'بِخآطِرههـیچکَسخُودِتُتَغیرنَدهِ
اونیکِهبِخوادِتچِشاشُوروهَـمِهمٰیبَندِه🖤👋🏻
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
در آن زمستان چه گذشت😱🔥☄
چشمهایش از خیرگی به مانیتور میسوخت؛ خطوط سبزِ کدها مثل بارانی بیوقفه از جلوی چشمانش رد میشدند. انگار داشت با مرگ میرقصید تا فقط یک پالسِ ناچیز را از میان لایههای امنیتی بیرون بکشد.
ناگهان صدای برخوردِ سنگین کفشهایی روی زمین، سکوتِ اتاق را شکست. سایهی بلند و سردِ او روی میز افتاد.
- فقط ۵ دقیقه دیگه وقت داری. اگه این پدافد تا قبل از سپیدهدم به هک نشه، دیگه نه کدی باقی میمونه، نه مأموریتی، و نه حتی خودت!
آوا بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، با لبخندی کنایهآمیز گفت:
- کمی صبر داشته باش سرهنگ! امنیت رو با زورِ بازو نمیشه شکست، باید بلد باشی چطور با منطقِ صفر و یکها بازی کنی…”
-زمستانخونین
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
بازیِ قدرت، کدها و خون؛ جایی که حقیقت در تاریکی پنهان شده است.
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
یک پدافند، یک رمزِ غیرقابل نفوذ، و دو نفر که هیچکدام قرار نیست به دیگری اعتماد کنند.
او در حالی که دستش روی قبضهی سلاحش بود، به چشمانِ خیره و پر از محاسباتِ دختر خیره شد. او با نظم و دقتِ یک سرباز، به دنبال هدف بود؛ اما دختر، با هوشی که فراتر از سیستمهای امنیتیِ جهان بود، داشت تمام نقشههای بازی را تغییر میداد.
هر دو میدانستند: این هک پدافند، یا آنها را به اوج میرساند، یا به نقطهی بیبازگشت نابودی میکشاند، اینبار بحث بحثِ ایران است!🇮🇷
وقتی مرز بین مأموریت و احساس، کمر میپیچد…
https://eitaa.com/joinchat/1098646271C2d1d20106e
[زمستانخونین]»
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛
دیشب بابام میگفت به چـی دارید گریه میکنی دو سـاعته؟🤦🏻♂😭منم لینـک رمان #من_عاشقم_یاتو رو بهش دادم الـان دوتایی باهم داریم گریه میکنیم 🤣😭
https://eitaa.com/joinchat/2915566395C0beba291b3
مامانم اگه بفهمه عضو این کانـاله شدیم بـیچارمـون میکنه 😂💯😭
پسرنیاداصلازشته رمان دخترونه
هدایت شده از گسترده④ساعته 💛