به شغلِ عاشقی غمهایِ عالم رفت از یادم
چه میکردم اگر کاری چنین پیدا نمیکردم؟
@Bavan89
آنقَدَر بی تو در این شهر خرابم که نگو
آنقَدَر دوری تو داده عذابم که نگو
دوست دارم همهی فاصلهها کم بشود
توی آغوش تو آنقدر بخوابم که نگو!
@Bavan89
چه ها با جانِ خود دور از رخ جانانِ خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جانِ خود کردم
#وحشیبافقی
@Bavan89
شعر اگر هست، زِ لبخندِ تو جان میگیرد
دلِ دیوانه زِ چشمانِ تو جان میگیرد
قهوهام طعمِ لبِ نابِ تو را کم دارد
عشق از گرمیِ آغوشِ تو جان میگیرد
@Bavan89