eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
588 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله:) رمان از اینجا شروع میشه‌.
توی اون سر و صدای خونه مامانبزرگ،چطور مشق مینوشتم؟مهم نیست.کاربرگم و در آوردم و بالاش نوشتم:(نیلوفر حامی کلاس سوم ۱)همون موقع،پسر عموی گاوم عین کانگورو پرید سمتم و با غرور کامل نگاهی کرد سمت کاربرگم و اسمم و تکرار کرد و گفت:(خیلی خب.نظرت چیه اینو پاک کنم و بنویسم:حسین حامی،کلاس پنجم ۴،پسر عمو و پسرخاله ی عزیز نیلوفر حامی کلاس سوم ۱.خوبه؟)چشمام و درشت کردم و با قاطعیت گفتم:عمرا. اونم خنده ی شیطانی کرد و با جدیت خودکارم و برداشت و گرفت سمت برگم و با خودکار تهدید وار سمتم نشونه گرفت و دهن باز کرد:(پس من کل برگتو خط خطی میکنم تا نمرت صفر بشه.)منم چاقو بغل دستمو برداشتم و جلوش نشونه گرفتم و دهن باز کردم:(منم،جوری خط خطیت میکنم که ضربان قلبت صفر بشه.خودتم میدونی شوخی ندارم.مخصوصا با تو که دلم نمیخواد سر رو تن بی ارزشت باشه.)نیش خندی زد و گفت:(هه.منم برات دارم نيلو خانم.)بعد گورشو از اتاق گم کرد بیرون. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
ولی من که سرم نمیشد.باید انتقاممو ازش میگرفتم.خالمو صدا زدم.خالم از اون آدمایی بود که،یه خاله ی مهربون بود ولی از اون طرف،یه مامان سختگیر بود.صدا زدم:خاله جونممممم. خاله سریع اومد:جانم خاله. +حسین من و اذیت میکنه. _چیکارت میکنه؟ +تهدیدم میکنه. _حسینننننن.... -جانم؟ _زهرمار و جانم. -عه خو چیه. _چیکار کردی این بچه رو؟ -مامان من کاریش نکردمممم _خاله بگو یه بار دیگه. +خاله بهم گفتش کاربرگمو خط خطی میکنه. -برو بابا بچه لوس من یه چیزی گفتم.بعدم مامان خودشم بم گف منم میکشمت. ولی من که مثل این لوس نیسم _خیلی خب دفعه آخرت باشه حسین. +زبون در آوردم و به مشق نوشتنم ادامه دادم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه سال گذشت.دوباره خونه مامانجون جمع شدیم و دوباره با حسین دعوام شد.عادتمون بود.ثنا،آجیم جلو اومد. +خسته نشدین انقدر دعوا میکنین؟ امین،داداش خر حسین تایید کرد. _راست میگن ثنا خانوم عه. هوف بلندی کشیدم:اه اه.بازم چسی بازیای شما.اه اه +درست حرف بزن نیلوفر. ×با کی؟؟؟؟؟با حسین؟با امین؟دو تاشون گوه خالصن. حلما،آجیشون اومد جلو. _ببین نیلو،من تورو جای خواهر نداشتم دوست دارم.ولی حق نداری در مورد داداشام اینطور حرف بزنی فهمیدی؟؟؟ +برو گمشو بینیم بابا. حسین یقه مو چسبید و چسبوندم به دیوار.به دستاش چنگ میزدم.ولی زورش... سرم داد زد:دیگه گوه میخوری اینطوری حرف بزنی...فهمیدی؟؟؟؟ چشمام اشکی شد:باشه...باشه...در اتاق و تقی زدم بهم و رفتم تو اتاق مامانجونم.بالشت و بغل کردمو زار زدم. مامانجونم اومد تو اتاق و کمرو ماساز داد:چی شده دور چشات بگردم؟؟؟؟ روبه رو مامانجونم نشستم.:خسته شدم مادر جان خسته شدمممم... اشکامو پاک کرد:جون به لب شدم مادر.خب چی شده؟؟؟؟ آروم گرفتم:خسته شدم مادر جان.حسین همش سرم داد میزنه کتکم میزنه.خسته شدم خسته... دستمو گذاشتم رو چشام. _عی بمیرم برات مادر.برم دعواش کنم؟؟؟؟ +نه مامان جان خواهش میکنم.دوباره فکر میکنه بچه ننم.فقط...فقط میشه تنهام بذارين؟ مامانجون پیشونیم و بوس کرد و در اتاق و بست. صدا گریه هام بلند تر شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دخترا آیدیمه: @Noora_315_pv شنوای نظراتتونم:)
عصبانی شده بودم.باید به حسين میفهموندم من بی کس و کار نیستم.داد زدم:داداشیییی محمد صداش در اومد:کدوم داداشت؟ گفتم:خودت بیا. مث فلش اومد تو اتاق:جانم آجی. +ببین محمد،دیگه حق نداری با حسین و امین حرف بزنی و بگردی. _وا.اولا،شما نمیتونی بگی من چیکار کنم.دوما،من نخوام هم باهاشون و حرف بزنم و بگردم،همکلاسی هامن.توی گروه های درسی هم کلا با اونام.سوما،دوباره چی شده؟ نفس عمیقی کشیدم. +هیچی.آخه به توعم میگن داداش؟اصن بقیه رو صدا میکنم.امممممم امیرررر.ایلیاااا.مهدییییی اوناعم عین فلش دویدن تو اتاق .دونه دونه پرسیدن:چیه؟ هرچی واسه محمد و توضیح دادم و واسه اونا توضیح دادم.مهدی:ببین آجی،من ۴ سال ازت بزرگترم. ایلیا:منم سه سال محمد:منم ۲ سال امیر:منم یه سال. نیلوفر:اه.رو شما ها هم که نمیشه حساب کرد.به حلما یه چیزی که گفتم یه جوری حسين عنتر یقه امو گرفت و سرم داد زد که... مهدی:غلط کرده. ایلیا:چرا به ما نگفتی؟؟؟؟برم خشتکشو بکشم رو سرش؟؟؟ محمد:واقعا خیلی گوه خورده و خیلی دلم میخواد بزنمش اما راستیاتش ما اصلا حالشا نداریم‌. امیر:راس میگه. نیلوفر:نخواستم برین بزنینش.بعدشم،هیچ کدوم معرفت ندارین.در ضمن چجوری خودشو بخوره بعدم،حسین سرم داد زده،هرچی بلد بوده گفته،ثنا خانوم پیش عشقش نشسته،صاف صاف تو چشا من نگا میکنه هیچی نمیگه،الانم من ناراحت شدم همچنان نشسته پیش عشقش. همون موقع ثنا از راه رسید. _نیلوفر خانوم،خیلی باهاشون بد حرف زدی.بیا عذر خواهی کن +سه بار.به توعم میگن خواهر؟؟؟؟انگار ندیدی برادر شوعرت چطور یقه مو گرفته بود. _اولا درست صحبت کن.دوما اصن به من چه همینطور به کارای بدت ادامه بده. بعد چشم قره رفت و رف بیرون. بقیه هم رفتن بیرون دوباره من تنها شدم و شروع کردم زار زدن. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
داشتم همچنان گریه میکردم تا این که یکی در و زد.بلند داد زدم:نیا تووووووو _نیلوفر جان،منم. +عه عمو عباس شمایین؟شرمنده بیاین تو. عمو با لبخند همیشگیش اومد تو.سرمو نوازش کرد و روبه روم نشست. _سلام نیلوفر خانم. +سلام بهترین عموی دنیاااا اصن میشه شوما هیج وقت زن نگیری؟ عمو خندید:اتفاقا پس فردا میخوایم بریم خواستگاری +ایششششش .خواستگاری سپیده جون؟ دوباره عمو لبخند زد:آره دوسش داری؟بگیرمش؟ +عمو مگه بستنیه.آره پایه اس. _خیلی خوب اوکیه هر چی شما بگین خانم دکتر +عمو من میخوام معلم شممم +باشه خانم معلم حالا منو نخور. دوتامون خندیدیم. عمو شونه هام و گرفت و با همون لبخند و آرامش همیشگیش حرف زد:ببین عمو جان،میخوام باهات حرف بزنم. +عمو،شرمنده میون حرفتون.اما میدونم میخواین چی بگین.میخواین مثل همه بگین من خودم کارای اشتباه میکنم. اشکم سرازیر شد.دستمو گذاشتم رو صورتم. عمو دستامو برداشت و اشکامو پاک کرد و چند تار مویی که از روسریم بیرون زده بود و کرد تو و صورتمو بوسید.:نه عمو جان.میخوام بهت بگم،تو دیگه خانوم شدی.مطمئن باش تو هم اگه محل حسین نذاری و جوابشو ندی و تیکه نندازی،اونم کاریت نداره.یزید نیست که. +چرا عمو یزیده _عه نگو این حرفو.اونم بالاخره یکی از نزدیکان توعه.اگر هم دختر خوبی باشی،به جا این جانماز صورتی رنگ و رو رفته،برات یه جانماز جدید آبی آسمونی میخرم +هورااا چشم. عمو تنهام گذاشت. حسین اومد از تو کیفش یه چیزی بذاره.میخواستم بهش تیکه بندازم که یاد حرف عمو افتادم.نیم نگاهی بهم انداخت و رفت.عمو راست میگفت. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مامان صدام زد:نیلوفر جان،مامان باید بریم خونه. کیفمو برداشتم.با لبخند به همه خداحافظی کردم.همه بهم خیلی بد نگاه میکردن به جز عمو عباس.غم همه وجودمو فرا گرفت.آخه من فقط بچم.چرا اینطوری نگاه میکنین؟انگار فقط عمو عباس میدونست من میتونم خانوم بشم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سه سال گذشت... دیگه کلاس هفتم شده بودم ولی...یه جوری سرما خوردگی زده بود به کمرم که مدرسه رو پیچوندم.با اصرار های گسترده ای که از مامان کرده بودم،اجازه داد شب و خونه ی مامانجون بمونم. ظهرم همه میومدن اینجا.خلاصه که ساعت یک و نیم بود‌.هیچ کس غیر من خونه نبود.به خودم گفتم:نیلوفر،تو باید یه خودی نشون بدی.باید به همه ثابت کنی که خانوم شدی.باید کاری کنی که بقیه به جا نگاه های بد،ازت تعریف کنن.اون وقت همه تو شهر و محله و همه جا با دست من و نشون میدن و تو همین سن کمم خواستگارا پشت خونمون صف میکشن.مطمئنم که میتونم. برنجای مامانجون و برداشتم. +نیلوفر.دیگه تو این سن باید بلد باشی چلو مرغ درست کنی و بدی به مهمونا. خونه مامانجون،از اون خونه های بزرگ قدیمی حیاط دار بود.آشپزخونه هم،اصن اونور حیاط بود و هیچ ربطی به خونه نداشت. گازو روشن کردم و یکم سر گوشیم رفتم تا چت کنم.جوری محو گوشی شده بودم که،وقتی سرمو آوردم بالا،دیدم دور و برم پر آتیشه.از ترس نمیتونستم تکون بخورم.فقط دستمو گذاشتم رو سرم و شروع کردم گریه کردن. صدای ضعیفی اومد. _نیلو...نیلوفر؟اونجایی؟نیلوفرررر صدا حسین بود.ولی حیف صدایی ازم در نمیومد. یهو بالا سرم دیدمش. _چرا هیچی نمیگی؟؟؟میخوای بمیری؟ +نمیتونم... _پاشو...پاشو ببینم. به سختی از جام پاشدم.میترسیدم حرکت کنم. گوشه ی آسینم و گرفت و من و دنبالش کشوند. رسیدیم به حیاط.به آشپزخونه ی در حال سوختن خیره شدم.نشست رو زمین. _نیلوفر بشین. +پس میخوای اینجا بسوزه؟ _زنگ زدم آتش نشانی و بقیه.با این بطری خالیم چیکار میتونم بکنم؟ شروع کردم سرفه کردن. تا این که چند تا سایه بالاسرمون دیدم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مامانم اومد بغلم کرد. _الهی بمیرم نیلوفر جان مادر آسیب که ندیدی؟نگران نباش آتش نشان ها رسیدن خب؟ +خدا نکنه مامان.مرسی خوبم.آخه آشپزخونه... عمو عباس اومد... ×یه جدیدش میسازم عمو. حسین:به به سلام عموخاننن ×سلام قهرماننن مامان بهم نگاه کرد.:نیلوفر جانم... +جانم مامان؟ _برو از حسین تشکر کن. سرخ شدم:تشکر برای چی؟ _که نجاتت داده.اگه نبود خدایی نکرده خاکستر میشدی مادر. سرخ تر شدم.:حسین؟ _جا...بله؟ +ازت ممنونم. _بابت چی؟ +که نجاتم دادی. _آهان خواهش میکنم‌. دوباره برگشت سمت عمو.عمو هم بهم لبخند زد.باز هم اون لبخند پر از آرامشش... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یک سال گذشت...هرچی میگذشت،خانوم تر میشدم.مهمونی،خونه خاله فاطمه و عمو حسن دعوت بودیم.یعنی خونه حسین اینا.چادر سفید گلگلی که مامانجون بهم هدیه داده بود،سرم کردم.با این که میدونستم آخر ثنا بخاطر این قشنگیش ازم میگیرتش،میخواستم نهایت استفاده ازش و ببرم. تا رسیدیم خونشون،همه با تعجب بهم نگاه میکردن.چیه خب.من ۱۴ سالمه دیگه.نشستم روی مبل و با همه احوال پرسی میکردم. صداهای مبهمی از بقیه،مخصوصا خاله و مامان می‌شنیدم. امین،ثنا،فردا شب،خواستگاری. چی چی؟امین میخواست بیاد خواستگاری ثنا؟ ولی...ولی...امکان نداشت امکان نداشتتت.من و ثنا بهم قول داده بودیم که درسته دوقلوهای نا همسانیم،ولی...ولی...نباید زودتر هم کاریو شروع کنیم... داداش مهدی هم که قرار بود دو هفته دیگه با مرضیه عقد کنه.ایلیا و امیر هم که پارسال واسه بازیگری و ادامه تحصیل رفتن آمریکا. محمدم که امروز با گل و شیرینی اومد الانم که حلما داره چای میاره خواستگاریه... پس...پس من چی؟؟؟؟ قلبم تیر بلندی کشید.آخ بلندی کشیدم و گرفتمش. مامانم حالم و پرسید و جوابم هیچ بود.عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاق شروع کردم گریه کردن.۵ دقیقه بعد صدا در زدن اومد. فکر کردم عمو اومده دلداریم بده ولی عمو نبود... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
عمو نبود.ثنا با نگاه های مغرورانه اومد تو. _نیلوفر. +جانم؟ _خب راستش...اگه میشه این چادررو بده به من،چون بیشتر به درد عروسا میخوره،لطفا اون چادر قدیمیت و سرت کن. درسته از طرز رفتارش و پرروییش بدم اومد،ولی...اگه باهاش بد رفتار میکردم،بقیه بیشتر ازم متنفر میشدن‌.لبخند زورکی زدم. +بفرما عروس خانوم. _مرسی. رفت.چادر رنگ و رو رفته ی سبزم و سرم کردم. صدا جمعیت و میشنیدم که با اون چادر،همه ثنارو عروس خانوم صدا میزدن.حلما هم همینطور.تا اینکه بابام صدام زد. _نیلوفر جان،بیا میوه بخور +چشم باباجان. اشکامو پاک کردم ولی هنوز چشمام قرمز بود.سرمو پایین گرفتم که کسی چشامو نبینه.دیگه هم برام مهم نبود بقیه راجب بهم چطور فکر میکنن.خیلی آروم و سوسکی به مبل روبه روم نگا کردم.محمد با امین حرف میزدن و میخندیدن.حسینم که بهشون نگا میکرد،سریع بهش میگفتن فعلا این حرفا مناسب تو نیست. اونم لبخند زورکی و مصنوعی میزد و حواسش و پرت می‌کرد. همه با قیافه گرفته به من نگاه میکردن و به ثنا با لبخند.مامانجون قیافه ی ناراحت داشت.اول به من نگاه کرد و بعد به ثنا. بعد بلند شد رفت تو اتاقشون و بعد ۵ دقیقه صدا زد:نیلوفر جان یعنی چیکارم داشت؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.