eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
596 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
سه سال گذشت... دیگه کلاس هفتم شده بودم ولی...یه جوری سرما خوردگی زده بود به کمرم که مدرسه رو پیچوندم.با اصرار های گسترده ای که از مامان کرده بودم،اجازه داد شب و خونه ی مامانجون بمونم. ظهرم همه میومدن اینجا.خلاصه که ساعت یک و نیم بود‌.هیچ کس غیر من خونه نبود.به خودم گفتم:نیلوفر،تو باید یه خودی نشون بدی.باید به همه ثابت کنی که خانوم شدی.باید کاری کنی که بقیه به جا نگاه های بد،ازت تعریف کنن.اون وقت همه تو شهر و محله و همه جا با دست من و نشون میدن و تو همین سن کمم خواستگارا پشت خونمون صف میکشن.مطمئنم که میتونم. برنجای مامانجون و برداشتم. +نیلوفر.دیگه تو این سن باید بلد باشی چلو مرغ درست کنی و بدی به مهمونا. خونه مامانجون،از اون خونه های بزرگ قدیمی حیاط دار بود.آشپزخونه هم،اصن اونور حیاط بود و هیچ ربطی به خونه نداشت. گازو روشن کردم و یکم سر گوشیم رفتم تا چت کنم.جوری محو گوشی شده بودم که،وقتی سرمو آوردم بالا،دیدم دور و برم پر آتیشه.از ترس نمیتونستم تکون بخورم.فقط دستمو گذاشتم رو سرم و شروع کردم گریه کردن. صدای ضعیفی اومد. _نیلو...نیلوفر؟اونجایی؟نیلوفرررر صدا حسین بود.ولی حیف صدایی ازم در نمیومد. یهو بالا سرم دیدمش. _چرا هیچی نمیگی؟؟؟میخوای بمیری؟ +نمیتونم... _پاشو...پاشو ببینم. به سختی از جام پاشدم.میترسیدم حرکت کنم. گوشه ی آسینم و گرفت و من و دنبالش کشوند. رسیدیم به حیاط.به آشپزخونه ی در حال سوختن خیره شدم.نشست رو زمین. _نیلوفر بشین. +پس میخوای اینجا بسوزه؟ _زنگ زدم آتش نشانی و بقیه.با این بطری خالیم چیکار میتونم بکنم؟ شروع کردم سرفه کردن. تا این که چند تا سایه بالاسرمون دیدم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مامانم اومد بغلم کرد. _الهی بمیرم نیلوفر جان مادر آسیب که ندیدی؟نگران نباش آتش نشان ها رسیدن خب؟ +خدا نکنه مامان.مرسی خوبم.آخه آشپزخونه... عمو عباس اومد... ×یه جدیدش میسازم عمو. حسین:به به سلام عموخاننن ×سلام قهرماننن مامان بهم نگاه کرد.:نیلوفر جانم... +جانم مامان؟ _برو از حسین تشکر کن. سرخ شدم:تشکر برای چی؟ _که نجاتت داده.اگه نبود خدایی نکرده خاکستر میشدی مادر. سرخ تر شدم.:حسین؟ _جا...بله؟ +ازت ممنونم. _بابت چی؟ +که نجاتم دادی. _آهان خواهش میکنم‌. دوباره برگشت سمت عمو.عمو هم بهم لبخند زد.باز هم اون لبخند پر از آرامشش... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یک سال گذشت...هرچی میگذشت،خانوم تر میشدم.مهمونی،خونه خاله فاطمه و عمو حسن دعوت بودیم.یعنی خونه حسین اینا.چادر سفید گلگلی که مامانجون بهم هدیه داده بود،سرم کردم.با این که میدونستم آخر ثنا بخاطر این قشنگیش ازم میگیرتش،میخواستم نهایت استفاده ازش و ببرم. تا رسیدیم خونشون،همه با تعجب بهم نگاه میکردن.چیه خب.من ۱۴ سالمه دیگه.نشستم روی مبل و با همه احوال پرسی میکردم. صداهای مبهمی از بقیه،مخصوصا خاله و مامان می‌شنیدم. امین،ثنا،فردا شب،خواستگاری. چی چی؟امین میخواست بیاد خواستگاری ثنا؟ ولی...ولی...امکان نداشت امکان نداشتتت.من و ثنا بهم قول داده بودیم که درسته دوقلوهای نا همسانیم،ولی...ولی...نباید زودتر هم کاریو شروع کنیم... داداش مهدی هم که قرار بود دو هفته دیگه با مرضیه عقد کنه.ایلیا و امیر هم که پارسال واسه بازیگری و ادامه تحصیل رفتن آمریکا. محمدم که امروز با گل و شیرینی اومد الانم که حلما داره چای میاره خواستگاریه... پس...پس من چی؟؟؟؟ قلبم تیر بلندی کشید.آخ بلندی کشیدم و گرفتمش. مامانم حالم و پرسید و جوابم هیچ بود.عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاق شروع کردم گریه کردن.۵ دقیقه بعد صدا در زدن اومد. فکر کردم عمو اومده دلداریم بده ولی عمو نبود... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
عمو نبود.ثنا با نگاه های مغرورانه اومد تو. _نیلوفر. +جانم؟ _خب راستش...اگه میشه این چادررو بده به من،چون بیشتر به درد عروسا میخوره،لطفا اون چادر قدیمیت و سرت کن. درسته از طرز رفتارش و پرروییش بدم اومد،ولی...اگه باهاش بد رفتار میکردم،بقیه بیشتر ازم متنفر میشدن‌.لبخند زورکی زدم. +بفرما عروس خانوم. _مرسی. رفت.چادر رنگ و رو رفته ی سبزم و سرم کردم. صدا جمعیت و میشنیدم که با اون چادر،همه ثنارو عروس خانوم صدا میزدن.حلما هم همینطور.تا اینکه بابام صدام زد. _نیلوفر جان،بیا میوه بخور +چشم باباجان. اشکامو پاک کردم ولی هنوز چشمام قرمز بود.سرمو پایین گرفتم که کسی چشامو نبینه.دیگه هم برام مهم نبود بقیه راجب بهم چطور فکر میکنن.خیلی آروم و سوسکی به مبل روبه روم نگا کردم.محمد با امین حرف میزدن و میخندیدن.حسینم که بهشون نگا میکرد،سریع بهش میگفتن فعلا این حرفا مناسب تو نیست. اونم لبخند زورکی و مصنوعی میزد و حواسش و پرت می‌کرد. همه با قیافه گرفته به من نگاه میکردن و به ثنا با لبخند.مامانجون قیافه ی ناراحت داشت.اول به من نگاه کرد و بعد به ثنا. بعد بلند شد رفت تو اتاقشون و بعد ۵ دقیقه صدا زد:نیلوفر جان یعنی چیکارم داشت؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+جانم مامان جان؟ نشسته بود بغل صندوق قدیمیش که توش لباس و چیزای قشنگ بود. _بیا بشین مادر. نشستم. +جانم؟ _ببین نیلوفر جانم،متوجه شدم که ثنا چادرتو ازت گرفته بود،ببین این خیلی قشنگ تره اونه +ممنون مامان جان،من واقعا لازم ندارم.به همینم راضی ام.میتونین بدین به کسی که نیاز داره‌‌.یا بدین به ثنا که الان عروسه. _آخه... +خواهش میکنم شرمندم نکنید. از اتاق بیرون رفتم.دم در بودم _خیلی خب.من اینو به کسی نمیدم تا وقتی که خودت عروس بشی. هیچی نگفتم و بیرون رفتم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
روی مبل نشستم.دستام میلرزید.بغض راه گلومو گرفته بود.ثنا با تیکه بهم نگاه کرد. _مامان جان چیکارت داشت؟؟؟؟ سرمو مظلومانه پایین گرفته بودم و به انگشتام ور میرفتم. +هیچی. حلما با محمد رفته بودن تو اتاق حرف بزنن.قلبم تند تند میزد‌.نه دلم میخواست با کسی حرف بزنم نه کسی و نگاه کنم.خدا خدا میکردم یکی بهم زنگ بزنه.یالاخره ستاره رفیقم بهم زنگ زد.عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاق. صدام میلرزید.دستمو گذاشتم جلو دهنم. +ا..الو س..تاره؟ _سلام دختر.بگو چی شده چرا گریه میکنییی؟ اشکام سرازیر شد و صدا هق هقم بلند شد‌.دستای لرزانم و به دهنم چسبوندم. +س...تاره خواهش میکنم میخوام ببینمت. _باشه کجایی؟ +خونه مامانبزرگم. _خیلی خب الان میام دنبالت آروم باش فقط خب؟ گوشیو قطع کردم و وسایلم و جمع کردم مامان نگاهی بهم انداخت. _کجا میری؟ +مامان ستاره خانوادش رفتن مسافرت تنهاس میخوام برم خونشون. _خیلی خب موفق باشی. دونه دونه از همه خداحافظی کردم و رفتم دم در. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سوار ماشین شدم. _خب بگو چی شده.؟ +باشه فقط قبلش یه چیزی بهت بگم؟ _بفرما +میگما ما که گواهینامه نداریم بد نیست پشت ماشین میشینیم؟ _نه بابا.بعدم،مگه بابا و عمو بابابزرگ و...کلا همه فک و فامیلت پلیس نیستن؟مارو که کاریمون نمیکنن تازه ازت حسابم میبرن خندیدم. +آره ولی پلیس راهنمایی رانندگی نیستن که. _خب دیگه بدتر .بیشتر ازت حساب میبرن. حالا بگو چی شده با اشک همه چیو تعریف کردم. _اشکال نداره فدا سرت.ولی خب تو لیاقتت بیشتر ثنا بود. +آره ولی لیاقت ثنا همون امین بود. _بعد لیاقت شوما کیه؟ خندیدم +هر کس باشه خیلی خوش شانسه _عههه ؟ ستاره دم یه فروشگاه وایساد +اینجا چیه؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_ببین دختر،تو باید تو خواستگاری ثنا خودت و نشون بدی +ولی من نمیخوام برم. _یعنی چی نمیخوام؟؟؟؟بهترین فرصته خودتو ثابت کنی.بیا بریم لباس بخریم. +فقط به خاطر تو میرم خب؟ _باشه بیا بیرون ببینم. ستاره یه لباس دامنی بلند قشنگ پیدا کرد.نگاهی بهش انداخت. _خب یه روسری هم میخواد حالا دیگه عالی شدی. فردا که شد،مامانم زنگ زد.اول شک داشتم بردارم. +الو مامان؟ _سلام عزیزم خوبی؟ +ممنون شما خوبی؟ _میگم نیلوفر جان،امروز خواستگاریه ثناعه،تو هم حتما باید باشی. +چشم فقط ساعته چنده؟ _ساعت ۷. +خیلی خب مامان خدافظ _خداحافظ مراقب خودت باش. دیگه کم کم به ساعت ۷ نزدیک شدیم.لباسای قشنگمو پوشیدم.چادرمو سر کردم و با ستاره خداحافظی کردم.وارد خونه که شدم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
به همه سلام کردم.همشون به من با تعجب نگاه میکردن.آروم نشستم.به انگشتام ور میرفتم و بیشتر به جای ثنا،من استرس داشتم.مامان صدام زد. _نیلوفر جانم،لطفا برو سینی شربتارو بیار. آره من شده بودم خدمتکار،ثنا خانوم ملکه.اون عروسه آخه به من چه. +چشم. جلو همه تعارف کردم تا این که به ثنا رسیدم. با نگاه عجیبی سرتا پامو چک کرد و شربت و برداشت‌. _ممنون نیلوفر. آره از اجی،شده بودم نیلوفر.زهرمار و ممنون. +خواهش میکنم. آروم سرجام نشستم.خاله بهم لبخند زد و حلما پیشم نشست. _سلام نیلو جون.چقد لباسات قشنگه از کجا خریدی؟ آره بیام به تو بگم که بعد بری بخری؟ +سلام حلما جونم.ستاره برام خرید. _آها. بابا یه چیزی تو گوش عمو زمزمه کرد و به امین و ثنا اشاره کرد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
همچنان عمو و بابا در حال حرف زدن بودن.مثل همیشه قایمکی به مبل روبه روم نگاه کردم.محمد داشت از تجربیاتش به امین یاد میداد.حسین نگاشون می‌کرد. _یه جوری حرف میزنین انگار ۱۰۰ سال و دور دنیا گشتین. امین خودش و به گوش حسین نزدیک کرد. _ببین،امروز خیلی پاتو از گلیمت دراز تر کردی.صبر کن اینا برن،بلدم چیکارت کنم. حسین یه جوری که انگار شکسته شده باشه نیم نگاهی به امین کرد. _هر کار میخوای بکن. دوباره بابا دم گوش عمو حرف زد.عمو هم دستاشو بالا آورد. _خب دیگه برن حرفاشونو بزنن. امین به حسین نگاهی کرد و تمسخرآمیز لپش و کشید. _آخی کوچولو. ثناعم بهم تنه زد و رفت.از رفتارشون اصلا خوشم نمیومد. محمد دستشو انداخت دور گردن حسین و میخدیدن.حداقل داداشای من شرف داشتن به امین.انگار یزیده به داداش خودشم رحم نمیکنه‌. حلما که انگار حوصلش سر رفته بود سرشو دوباره بهم برگردوند. _خب دیگه چه خبر؟ +والا خبرا دست شماست. _خب دیگه من برم دستشویی. بلافاصله فاطمه زن مهدی اومد کنارم نشست. _به به خواهر شوعر جون. +سلاملیکمممم. _ببین یه خبر برات دارم فقط زیاد ذوقتو بلند نشون نده خب؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+خیلی خب بگو ببینم. _باشه جیغ و داد نکن ثنا و امین اومدم خودم میگم به همه. +باشه دیگه اه. فاطمه لبخندی زد و گردنبند قشنگی از کیفش در آورد. _بیا. +برا منه؟ _آره.بازش کن. گردنبنده از اون حالت هایی بود که داخلش باز و بسته می‌شد.توش یه نامه بود. +این چیه؟ _خب بخون دیگه. فقط بلند نخون آروم. با صدای کم شروع کردم به خوندن. +تو ...داری عمه میشی. میخواستم جیغ بزنم که فاطمه جلو دهنمو گرفت. _هیسسسس.مگه نگفت ساکتتت؟آروم باش. +وای فاطمه خیلی خیلی ذوق دارمممم. بغلش کردم. _اووو دختر تو خودت بچه دار شی چیکار میکنیی؟ +غش میکنممم.وای فاطمه فاطمههه فاطمه خندید. بالاخره از اتاق تشریفشون و آوردن. فاطمه به همه گفت و همه ذوق کردن.بعد از کلی حرف زدن،دیگه نوبت رفتن بود. من داشتم چادرمو سر میکردم و خیلی طول می‌کشید. خاله ایناعم اینجا می‌میخوابیدن. مامان بهم نگاه کرد _مامان ما میریم پایین شما هم بیا. بلافاصله که رفتن پایین،امین به طرف حسین رف. _یادته گفتم حسابتو میرسم؟؟؟؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
وایسادم سر جام.اصن من شب و همینجا میخوابم.سریع به مامانم پیامک دادم.امین بیشتر یقه ی حسین و چسبید. _یادته؟؟؟ +چته امین؟؟؟ _من چمه هان؟؟؟؟ دعواشون داشت بیشتر می‌شد... ترسیدم.جیغ بلندی زدم.امین دوید سمتم. _تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟میخوای بخوابی؟؟؟برو گمشو تو اتاق. دستامو گرفتم بالا و چشامو بستم.ترسیده بودم.جلو خودم و گرفته بودم گریه نکنم.حسین جبهه گرفت _مگه یزیدی امین؟؟؟اسیر گیر آوردی؟؟؟نیلوفر برو تو اتاق. نفس عمیقی کشیدم. +باشه. اه .دعواشون به اتاق هم راه پیدا کرد.خودمو به تخت چسبیدم. +خیلی خب آقا امین،حالا زنگ میزنم خواهرم بدونه با کی طرفه یکی زد تو گوشم _تو غلط می‌کنی. صورتمو گرفتم.یکی دیگه هم زد. _اینم جبران اون موقع هایی که اذیتم میکردی. از دماغم خون اومد.حسین به طرف امین حمله ور شد و یقه شو گرفت _چته تو هان چته؟؟؟چه گوهی میخوری بی غیرت؟؟؟ نا خواسته حسین هولش داد و... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.