#نورِماه
#پارت_پانزدهم
به همه سلام کردم.همشون به من با تعجب نگاه میکردن.آروم نشستم.به انگشتام ور میرفتم و بیشتر به جای ثنا،من استرس داشتم.مامان صدام زد.
_نیلوفر جانم،لطفا برو سینی شربتارو بیار.
آره من شده بودم خدمتکار،ثنا خانوم ملکه.اون عروسه آخه به من چه.
+چشم.
جلو همه تعارف کردم تا این که به ثنا رسیدم.
با نگاه عجیبی سرتا پامو چک کرد و شربت و برداشت.
_ممنون نیلوفر.
آره از اجی،شده بودم نیلوفر.زهرمار و ممنون.
+خواهش میکنم.
آروم سرجام نشستم.خاله بهم لبخند زد و حلما پیشم نشست.
_سلام نیلو جون.چقد لباسات قشنگه از کجا خریدی؟
آره بیام به تو بگم که بعد بری بخری؟
+سلام حلما جونم.ستاره برام خرید.
_آها.
بابا یه چیزی تو گوش عمو زمزمه کرد و به امین و ثنا اشاره کرد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_شانزدهم
همچنان عمو و بابا در حال حرف زدن بودن.مثل همیشه قایمکی به مبل روبه روم نگاه کردم.محمد داشت از تجربیاتش به امین یاد میداد.حسین نگاشون میکرد.
_یه جوری حرف میزنین انگار ۱۰۰ سال و دور دنیا گشتین.
امین خودش و به گوش حسین نزدیک کرد.
_ببین،امروز خیلی پاتو از گلیمت دراز تر کردی.صبر کن اینا برن،بلدم چیکارت کنم.
حسین یه جوری که انگار شکسته شده باشه نیم نگاهی به امین کرد.
_هر کار میخوای بکن.
دوباره بابا دم گوش عمو حرف زد.عمو هم دستاشو بالا آورد.
_خب دیگه برن حرفاشونو بزنن.
امین به حسین نگاهی کرد و تمسخرآمیز لپش و کشید.
_آخی کوچولو.
ثناعم بهم تنه زد و رفت.از رفتارشون اصلا خوشم نمیومد.
محمد دستشو انداخت دور گردن حسین و میخدیدن.حداقل داداشای من شرف داشتن به امین.انگار یزیده به داداش خودشم رحم نمیکنه.
حلما که انگار حوصلش سر رفته بود سرشو دوباره بهم برگردوند.
_خب دیگه چه خبر؟
+والا خبرا دست شماست.
_خب دیگه من برم دستشویی.
بلافاصله فاطمه زن مهدی اومد کنارم نشست.
_به به خواهر شوعر جون.
+سلاملیکمممم.
_ببین یه خبر برات دارم فقط زیاد ذوقتو بلند نشون نده خب؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_هفدهم
+خیلی خب بگو ببینم.
_باشه جیغ و داد نکن ثنا و امین اومدم خودم میگم به همه.
+باشه دیگه اه.
فاطمه لبخندی زد و گردنبند قشنگی از کیفش در آورد.
_بیا.
+برا منه؟
_آره.بازش کن.
گردنبنده از اون حالت هایی بود که داخلش باز و بسته میشد.توش یه نامه بود.
+این چیه؟
_خب بخون دیگه. فقط بلند نخون آروم.
با صدای کم شروع کردم به خوندن.
+تو ...داری عمه میشی.
میخواستم جیغ بزنم که فاطمه جلو دهنمو گرفت.
_هیسسسس.مگه نگفت ساکتتت؟آروم باش.
+وای فاطمه خیلی خیلی ذوق دارمممم.
بغلش کردم.
_اووو دختر تو خودت بچه دار شی چیکار میکنیی؟
+غش میکنممم.وای فاطمه فاطمههه
فاطمه خندید.
بالاخره از اتاق تشریفشون و آوردن.
فاطمه به همه گفت و همه ذوق کردن.بعد از کلی حرف زدن،دیگه نوبت رفتن بود.
من داشتم چادرمو سر میکردم و خیلی طول میکشید. خاله ایناعم اینجا میمیخوابیدن.
مامان بهم نگاه کرد
_مامان ما میریم پایین شما هم بیا.
بلافاصله که رفتن پایین،امین به طرف حسین رف.
_یادته گفتم حسابتو میرسم؟؟؟؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_هجدهم
وایسادم سر جام.اصن من شب و همینجا میخوابم.سریع به مامانم پیامک دادم.امین بیشتر یقه ی حسین و چسبید.
_یادته؟؟؟
+چته امین؟؟؟
_من چمه هان؟؟؟؟
دعواشون داشت بیشتر میشد...
ترسیدم.جیغ بلندی زدم.امین دوید سمتم.
_تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟میخوای بخوابی؟؟؟برو گمشو تو اتاق.
دستامو گرفتم بالا و چشامو بستم.ترسیده بودم.جلو خودم و گرفته بودم گریه نکنم.حسین جبهه گرفت
_مگه یزیدی امین؟؟؟اسیر گیر آوردی؟؟؟نیلوفر برو تو اتاق.
نفس عمیقی کشیدم.
+باشه.
اه .دعواشون به اتاق هم راه پیدا کرد.خودمو به تخت چسبیدم.
+خیلی خب آقا امین،حالا زنگ میزنم خواهرم بدونه با کی طرفه
یکی زد تو گوشم
_تو غلط میکنی.
صورتمو گرفتم.یکی دیگه هم زد.
_اینم جبران اون موقع هایی که اذیتم میکردی.
از دماغم خون اومد.حسین به طرف امین حمله ور شد و یقه شو گرفت
_چته تو هان چته؟؟؟چه گوهی میخوری بی غیرت؟؟؟
نا خواسته حسین هولش داد و...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_نوزدهم
امین سرش خورد به گلدون.سرش و گرفت و وقتی دستش و دید که خونیه،آخ بلندی گف.
خاله با عجله اومد تو اتاق.به سر امین نگاه کرد و به دماغ خون اومده ی من.
_حسین باز چه دسته گلی آب دادی هان؟؟
+من...
خاله داد زد
_گفتم برو گمشو بیرون دیگه نمیخوام قیافه نحستو ببینم!امین تو هم برو بیرون!
خاله اومد کنارم نشست.دستشو رو چشاش میذاشت و گریه میکرد.
_خسته شدم دیگه.تا کی باید تحمل کنم؟؟؟فقط قد دراز کرده یه نخودم تو کلش نیست.
سرمو گذاشتم رو شونه ی خاله و شونشو ماساژ دادم.
+خاله...
_جانم؟
+حسین منو نزد که.
_پس چی شد؟
+اول دم در امین یقه حسین و گرفته بود داد و بیداد میکرد،بعدم اومد دو تا زد تو گوش من،بعد حسین میخواست بهش بگه چرا اینجوری میکنی که...
خاله حالش بدتر شد.میزد تو سرش و خدا خدا میکرد.
_حداقل یه ذره به امین امیدوار شدم عقل داره که...
با خاله رو مبل نشستیم.حسین اومد پایین.
+مامان من...
خاله دوباره جیغ زد.
_برو گمشو بالا حوصلتو ندارم.
مامانجون اومد پیشم.قیافش ناراحت بود.
_عزیزم کجا میخوابی؟
+مامان جان همینجا رو مبل میخوابم.
_باشه عزیزم.
صبح که شد یهو دیدم...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستم
یهو دیدم هیچ کس خونه نیست.احتمالا چون من خواب بودم من و تنها گذاشتند رفتن خرید.با خیال راحت رفتم طبقه بالا دفترمو بردارم که...دیدم حسین داره با تلفن حرف میزنه.جیغ زدم و وحشت زده دویدم بیرون و از پله ها پرت شدم پایین.درد عجیبی توی دست چپم پیچید و با دست راستم پتوی روی نرده رو کشیدم رو سرم.حسین تند تند از پله ها اومد پایین.
_خوبی؟
+فکر کنم دست چپم شکسته.جعبه کمک های اولیه رو میدی؟
دستمو آروم بستم و روسریمو سر کردم.
روی مبل نشسته بودم و با دوستام چت میکردم.تا این که حسین اومد سمتم.
_نیلوفر...
+بله؟
_راستش میخواستم بهت یه چیزی بگم.
+بگو
_خب راستش میخواستم بگم که...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستویکم
_میخواستم بهت بگم...منو ببخش.
+مگه چیکار کردی؟
_اون قبلنا خیلی اذیتت میکردم.
خندیدم.
+خودت میگی اون قبلنا.گذشته ها گذشتس. در ضمن اگه قرار بر عذرخواهی بود،من باید عذر خواهی میکردم.
خندید.
یه هفته گذشت و نوبت عقد ثنا و امین رسید.همچنین حلما و داداش محمد.عقدشونو با هم میگرفتن.همینطور عروسی.
روز عقد و عروسیشون رسید.لباس قشنگی تنم کرده بودم.توی سالن نشستم و روسریمو جلو کشیدم.پیرزنی بهم نزدیک شد
_دخترم،
+جانم؟
_شما عروسی؟
خندیدم.و به ثنا و حلما اشاره کردم
+نه خانم من نیستم.
_آهان عاقبت بخیر باشی.
خاله و مامان مرتب باهم حرف میزدن.خاله اومد و کنارم نشست
_نیلوفر جان...
+جانم خاله؟
_یه کاری بهت بگم میتونی انجام بدی؟
+آره خاله بفرمایین
_ببین برو قسمت مردونه...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستودوم
_این شیرینی هارو بده عمو عباست.
+چشم.
چادرمو جلو کشیدم و رفتم دم درشون. هرچی چشم مینداختم فقط سیبیل میدیدم اثری از عمو نبود.یه پسر زشت دراز، خودشو به دیوار تکیه داد و تو چشام زل زد.سرمو گرفتم پایین.
_دختر خانوم،شماره میدی؟
+آقا لطفا مزاحم نشین.
_ببین...
حسین سر و کلش پیدا شد.یکی زدم تو سرم.وای.
_مرتیکه به دختر مردم چیکار داری؟؟؟
+هه.مگه دختر توعه فضولیت گل کرده.
_دهنتو ببند.کاره ی تو نیس.
+کاره ی تو عم نیس بچه.
_ببین کاری نکن پرتت کنم بیرون.
پسره جلو اومد.
+پرت کن ببینم جوجه.
هم صدام و هم دستام میلرزید. دامنمو تو دستم فشردم
+حسین جان من بیخیال شو توروخدا.
آه عمیقی کشید.
پسره تف انداخت و رف.
شیرینی و دادم دستش.
_اینو بده عمو عباس.
+باشه زود برو بالا.
بغض منو گرفته بود.رفتم بالا و آروم نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوسوم
تقریبا یک سال گذشته بود.امیر علی،پسر مهدی فقط ۶ ماهش بود.تنها دلخوشیم این بود که عمش بودم و بغلش میکردم.همه ی حرفامو به اون میزدم.آخرشم بهش میگفتم.
_علی،حرفامو به فرشته ها میگی؟؟؟؟؟
تنها وقتایی که میخدیدم اون موقع بود.
علی و فشار دادم تو سینم و قلقلکش دادم.
+خوشگل عمه کیه هاننن؟
میخندید.منم خندیدم.
عمو حسن بهم نگاه کرد و خندید.یه جورایی میشدم مادر دوم امیر علی.
یهویی دلم گرفت.علی و دادم به مامانم و رفتم تو اتاق .روسریمو جلو کشیدم و شروع کردم گریه کردن.فاطمه اومد تو اتاق.
_چی شده عمه خانوم؟
+نمیدونم دلم گرفته.
گریه نکن دیگه. حیفه چشای قشنگت نیس؟
بغلم کرد
+چقد خوبه تورو دارم.
سرمو نوازش کرد.
_پس گریه نکن خب؟
+فاطمه...
_جانم؟
+خوش به حالت که مادری...
دوباره سرمو نوازش کرد.
_تو هم میشی دورت بگردم.
داداش مهدی اومد تو
×فاطمه خبر خوب و بهش گفتی؟
_میخوام خودت بگی.
داداش روبه روم نشست و دستشو انداخت دور گردنم
×بگم خانوم؟
+اصن تو که میخوای خبر خوب بگی قند تو دلم آب میشه.
خندید
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوچهارم
×ببین،منو فاطمه میخوایم بریم مکه،اونم واجب.واسه همین علی و میخوایم بسپاریم به تو.
چشام درخشید و جیغ بلندی زدم
+دورت بگردم منننننن.
مهدی لبخند زد و اشکام و پاک کرد.
×خیلی خب حالا حتما باید بیای پایین.
چند روزی گذشت...هر وقت حوصلم سر میرف با علی بازی میکردم.
تا این که ستاره زنگ زد.
_سلام نیلو خوبی؟نمیای پایگاه؟
+ سلام ممنون تو خوبی؟علی و چیکارش کنم؟
_خو بیارش.
+باش عشقم خدافظ
_خدافظ
به سمت پایگاه روونه شدم.بهممون یه عصرونه ی درست حسابی دادن.در حال حرف زدن بودم که مامانجون زنگ زد.
_سلام نیلوفر جان خوبی؟کی میای خونه عزیزم؟میشه بیای خونه ی ما عزیزم؟
+سلام مامان جان شما خوبی؟چشم الان میام.
از همه بچه ها خداحافظی کردم.تا وارد خونشون شدم،مامان جون و باباجون بهم لبخند میزدن و بغلم میکردن.داشتم با امیر علی بازی میکردم که زنگ و زدن.
مامانجون لبخند زد.
_نیلوفر مادر،در و باز کن.
در حالی که امیر علی بغلم بود،در و باز کردم و یهو شوکه شدم
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوپنجم
خاله و عمو بودن،امین بود و حلما و حسین.شوکه شدم بسیارررر.دست حسین گل بود .اصن بهش نمیومد.جلو خندمو گرفته بودم.مشتاق بودم ببینم عمو چه شیرینی هایی خریده.دستپاچه دهن باز کردم.
+امممم سلام بفرمایید.
خاله و عمو بم لبخند زدن.
آخه من با این لباسا؟؟؟عیجانننن مامان اینا با مهدی اینا از راه رسیدن.چادرمو رو سرم مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه. چای و برداشتم و رفتم تو سالن.دستام به حالت کنترل ناپذیری میلرزید.آروم نشستم.مامان بهم اشاره کرد با حسین برم تو اتاق.سرمو پایین گرفتمو دنبالم راه افتاد.رو زمین نشستیم.بعد دو دقیقه صدا صاف کردن،شروع کردم.
+تو که راجب به من همه چی و میدونی دیگه.
_خو توعم میدونی دیگه.
+پس تصمیم با خانوادس.
_هوم
خندیدیم.
+پس برو گمشو بیرون منم میام.
دوباره خندید.
+نیشدا ببنددد
_زهرمار.
چپ چپ نگا کردم.
درسته قبلا ازش بدم میومد،ولی همیشه خنده هاش به دلم میشست.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی...
#نورِماه
#پارت_بیستوششم
آروم رفتیم نشستیم.خاله بهم لبخند میزد و ثنا با حسادت نگاهم میکرد.حلما هم دم گوشم حرف زمزمه میکرد و میخندید.منم که هیچی از استرسم نمیفهمیدم واسه همین فقط لبخند میزدم.مامانمم زیر گوشم هعی سوال میکرد منم هعی میگفتم:
+مامان جان بعدا.
_خیلی خب حداقل برو خودت و نشون بده به شام سر بزن.
+چیه شام؟
_پیتزا.آماده شد دیگه بکش بیرون.
+چشم.
چادرمو تو دستم جمع کردم و رفتم سراغ شام.دستم داش میسوخت.محمد اومد تو آشپزخونه.
_کمکت کنم؟
+هوم.
_تو برو بیرون فقط نوشابه رو ببر سفره عم که آماده اس.
+باشه.
سر سفره خاله در تلاش بود بود به علی غذا بده.ولی اون فقط گریه میکرد.دیگه خاله خسته شد.
_نیلو بیا انگار فقط از دست تو غذا میخوره از مامانشم نزدیک تری.
لبخند زدم.تو دل من راحت غذا میخورد.
شام بالاخره تموم شد.مهمونارو تا دم در بدرقه کردم و بعدش نفس عمیق کشیدم.
مامان من و گرف به حرف.
_خببب چی گفتین؟
+هیچی.
_وا.یعنی فقط تو چشا هم نگا کردین؟
+یه جورایی.
_درست توضیح بده ببینم.
+هیچی گفتیم تصمیم با خانوادس دیگه.
مامان آهی کشید و بلند شد.
+مامان...
_جانممم؟
+فقط هفته دیگه محرمه بذار واسه بعد محرم.
مامان بغلم کرد.
_الحق که عقل داری دختر.
فردا قرار شد برم واسه خودم لباس مشکی بخرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.