eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
به همه سلام کردم.همشون به من با تعجب نگاه میکردن.آروم نشستم.به انگشتام ور میرفتم و بیشتر به جای ثنا،من استرس داشتم.مامان صدام زد. _نیلوفر جانم،لطفا برو سینی شربتارو بیار. آره من شده بودم خدمتکار،ثنا خانوم ملکه.اون عروسه آخه به من چه. +چشم. جلو همه تعارف کردم تا این که به ثنا رسیدم. با نگاه عجیبی سرتا پامو چک کرد و شربت و برداشت‌. _ممنون نیلوفر. آره از اجی،شده بودم نیلوفر.زهرمار و ممنون. +خواهش میکنم. آروم سرجام نشستم.خاله بهم لبخند زد و حلما پیشم نشست. _سلام نیلو جون.چقد لباسات قشنگه از کجا خریدی؟ آره بیام به تو بگم که بعد بری بخری؟ +سلام حلما جونم.ستاره برام خرید. _آها. بابا یه چیزی تو گوش عمو زمزمه کرد و به امین و ثنا اشاره کرد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
همچنان عمو و بابا در حال حرف زدن بودن.مثل همیشه قایمکی به مبل روبه روم نگاه کردم.محمد داشت از تجربیاتش به امین یاد میداد.حسین نگاشون می‌کرد. _یه جوری حرف میزنین انگار ۱۰۰ سال و دور دنیا گشتین. امین خودش و به گوش حسین نزدیک کرد. _ببین،امروز خیلی پاتو از گلیمت دراز تر کردی.صبر کن اینا برن،بلدم چیکارت کنم. حسین یه جوری که انگار شکسته شده باشه نیم نگاهی به امین کرد. _هر کار میخوای بکن. دوباره بابا دم گوش عمو حرف زد.عمو هم دستاشو بالا آورد. _خب دیگه برن حرفاشونو بزنن. امین به حسین نگاهی کرد و تمسخرآمیز لپش و کشید. _آخی کوچولو. ثناعم بهم تنه زد و رفت.از رفتارشون اصلا خوشم نمیومد. محمد دستشو انداخت دور گردن حسین و میخدیدن.حداقل داداشای من شرف داشتن به امین.انگار یزیده به داداش خودشم رحم نمیکنه‌. حلما که انگار حوصلش سر رفته بود سرشو دوباره بهم برگردوند. _خب دیگه چه خبر؟ +والا خبرا دست شماست. _خب دیگه من برم دستشویی. بلافاصله فاطمه زن مهدی اومد کنارم نشست. _به به خواهر شوعر جون. +سلاملیکمممم. _ببین یه خبر برات دارم فقط زیاد ذوقتو بلند نشون نده خب؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+خیلی خب بگو ببینم. _باشه جیغ و داد نکن ثنا و امین اومدم خودم میگم به همه. +باشه دیگه اه. فاطمه لبخندی زد و گردنبند قشنگی از کیفش در آورد. _بیا. +برا منه؟ _آره.بازش کن. گردنبنده از اون حالت هایی بود که داخلش باز و بسته می‌شد.توش یه نامه بود. +این چیه؟ _خب بخون دیگه. فقط بلند نخون آروم. با صدای کم شروع کردم به خوندن. +تو ...داری عمه میشی. میخواستم جیغ بزنم که فاطمه جلو دهنمو گرفت. _هیسسسس.مگه نگفت ساکتتت؟آروم باش. +وای فاطمه خیلی خیلی ذوق دارمممم. بغلش کردم. _اووو دختر تو خودت بچه دار شی چیکار میکنیی؟ +غش میکنممم.وای فاطمه فاطمههه فاطمه خندید. بالاخره از اتاق تشریفشون و آوردن. فاطمه به همه گفت و همه ذوق کردن.بعد از کلی حرف زدن،دیگه نوبت رفتن بود. من داشتم چادرمو سر میکردم و خیلی طول می‌کشید. خاله ایناعم اینجا می‌میخوابیدن. مامان بهم نگاه کرد _مامان ما میریم پایین شما هم بیا. بلافاصله که رفتن پایین،امین به طرف حسین رف. _یادته گفتم حسابتو میرسم؟؟؟؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
وایسادم سر جام.اصن من شب و همینجا میخوابم.سریع به مامانم پیامک دادم.امین بیشتر یقه ی حسین و چسبید. _یادته؟؟؟ +چته امین؟؟؟ _من چمه هان؟؟؟؟ دعواشون داشت بیشتر می‌شد... ترسیدم.جیغ بلندی زدم.امین دوید سمتم. _تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟میخوای بخوابی؟؟؟برو گمشو تو اتاق. دستامو گرفتم بالا و چشامو بستم.ترسیده بودم.جلو خودم و گرفته بودم گریه نکنم.حسین جبهه گرفت _مگه یزیدی امین؟؟؟اسیر گیر آوردی؟؟؟نیلوفر برو تو اتاق. نفس عمیقی کشیدم. +باشه. اه .دعواشون به اتاق هم راه پیدا کرد.خودمو به تخت چسبیدم. +خیلی خب آقا امین،حالا زنگ میزنم خواهرم بدونه با کی طرفه یکی زد تو گوشم _تو غلط می‌کنی. صورتمو گرفتم.یکی دیگه هم زد. _اینم جبران اون موقع هایی که اذیتم میکردی. از دماغم خون اومد.حسین به طرف امین حمله ور شد و یقه شو گرفت _چته تو هان چته؟؟؟چه گوهی میخوری بی غیرت؟؟؟ نا خواسته حسین هولش داد و... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
امین سرش خورد به گلدون.سرش و گرفت و وقتی دستش و دید که خونیه،آخ بلندی گف. خاله با عجله اومد تو اتاق.به سر امین نگاه کرد و به دماغ خون اومده ی من. _حسین باز چه دسته گلی آب دادی هان؟؟ +من... خاله داد زد _گفتم برو گمشو بیرون دیگه نمیخوام قیافه نحستو ببینم!امین تو هم برو بیرون! خاله اومد کنارم نشست.دستشو رو چشاش میذاشت و گریه میکرد. _خسته شدم دیگه.تا کی باید تحمل کنم؟؟؟فقط قد دراز کرده یه نخودم تو کلش نیست. سرمو گذاشتم رو شونه ی خاله و شونشو ماساژ دادم. +خاله... _جانم؟ +حسین منو نزد که. _پس چی شد؟ +اول دم در امین یقه حسین و گرفته بود داد و بیداد میکرد،بعدم اومد دو تا زد تو گوش من،بعد حسین میخواست بهش بگه چرا اینجوری می‌کنی که... خاله حالش بدتر شد.میزد تو سرش و خدا خدا میکرد. _حداقل یه ذره به امین امیدوار شدم عقل داره که... با خاله رو مبل نشستیم.حسین اومد پایین. +مامان من... خاله دوباره جیغ زد. _برو گمشو بالا حوصلتو ندارم. مامانجون اومد پیشم.قیافش ناراحت بود. _عزیزم کجا میخوابی؟ +مامان جان همینجا رو مبل میخوابم. _باشه عزیزم. صبح که شد یهو دیدم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یهو دیدم هیچ کس خونه نیست.احتمالا چون من خواب بودم من و تنها گذاشتند رفتن خرید.با خیال راحت رفتم طبقه بالا دفترمو بردارم که...دیدم حسین داره با تلفن حرف میزنه.جیغ زدم و وحشت زده دویدم بیرون و از پله ها پرت شدم پایین.درد عجیبی توی دست چپم پیچید و با دست راستم پتوی روی نرده رو کشیدم رو سرم.حسین تند تند از پله ها اومد پایین‌. _خوبی؟ +فکر کنم دست چپم شکسته.جعبه کمک های اولیه رو میدی؟ دستمو آروم بستم و روسریمو سر کردم. روی مبل نشسته بودم و با دوستام چت میکردم.تا این که حسین اومد سمتم‌. _نیلوفر.‌.. +بله؟ _راستش میخواستم بهت یه چیزی بگم. +بگو _خب راستش میخواستم بگم که... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_میخواستم بهت بگم...منو ببخش. +مگه چیکار کردی؟ _اون قبلنا خیلی اذیتت میکردم. خندیدم. +خودت میگی اون قبلنا.گذشته ها گذشتس. در ضمن اگه قرار بر عذرخواهی بود،من باید عذر خواهی میکردم. خندید. یه هفته گذشت و نوبت عقد ثنا و امین رسید.همچنین حلما و داداش محمد.عقدشونو با هم میگرفتن.همینطور عروسی. روز عقد و عروسیشون رسید.لباس قشنگی تنم کرده بودم.توی سالن نشستم و روسریمو جلو کشیدم.پیرزنی بهم نزدیک شد _دخترم، +جانم؟ _شما عروسی؟ خندیدم.و به ثنا و حلما اشاره کردم +نه خانم من نیستم. _آهان عاقبت بخیر باشی. خاله و مامان مرتب باهم حرف میزدن.خاله اومد و کنارم نشست _نیلوفر جان... +جانم خاله؟ _یه کاری بهت بگم میتونی انجام بدی؟ +آره خاله بفرمایین _ببین برو قسمت مردونه... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_این شیرینی هارو بده عمو عباست. +چشم. چادرمو جلو کشیدم و رفتم دم درشون. هرچی چشم مینداختم فقط سیبیل میدیدم اثری از عمو نبود.یه پسر زشت دراز، خودشو به دیوار تکیه داد و تو چشام زل زد.سرمو گرفتم پایین. _دختر خانوم،شماره میدی؟ +آقا لطفا مزاحم نشین. _ببین... حسین سر و کلش پیدا شد.یکی زدم تو سرم.وای. _مرتیکه به دختر مردم چیکار داری؟؟؟ +هه.مگه دختر توعه فضولیت گل کرده. _دهنتو ببند.کاره ی تو نیس. +کاره ی تو عم نیس بچه. _ببین کاری نکن پرتت کنم بیرون. پسره جلو اومد. +پرت کن ببینم جوجه. هم صدام و هم دستام میلرزید. دامنمو تو دستم فشردم +حسین جان من بیخیال شو توروخدا. آه عمیقی کشید. پسره تف انداخت و رف. شیرینی و دادم دستش. _اینو بده عمو عباس. +باشه زود برو بالا. بغض منو گرفته بود.رفتم بالا و آروم نشستم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
تقریبا یک سال گذشته بود.امیر علی،پسر مهدی فقط ۶ ماهش بود.تنها دلخوشیم این بود که عمش بودم و بغلش میکردم.همه ی حرفامو به اون میزدم.آخرشم بهش میگفتم. _علی،حرفامو به فرشته ها میگی؟؟؟؟؟ تنها وقتایی که میخدیدم اون موقع بود. علی و فشار دادم تو سینم و قلقلکش دادم. +خوشگل عمه کیه هاننن؟ میخندید.منم خندیدم. عمو حسن بهم نگاه کرد و خندید.یه جورایی میشدم مادر دوم امیر علی. یهویی دلم گرفت.علی و دادم به مامانم و رفتم تو اتاق .روسریمو جلو کشیدم و شروع کردم گریه کردن.فاطمه اومد تو اتاق‌. _چی شده عمه خانوم؟ +نمیدونم دلم گرفته. گریه نکن دیگه. حیفه چشای قشنگت نیس؟ بغلم کرد +چقد خوبه تورو دارم. سرمو نوازش کرد. _پس گریه نکن خب؟ +فاطمه... _جانم؟ +خوش به حالت که مادری... دوباره سرمو نوازش کرد. _تو هم میشی دورت بگردم. داداش مهدی اومد تو ×فاطمه خبر خوب و بهش گفتی؟ _میخوام خودت بگی‌. داداش روبه روم نشست و دستشو انداخت دور گردنم ×بگم خانوم؟ +اصن تو که میخوای خبر خوب بگی قند تو دلم آب میشه. خندید ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
×ببین،منو فاطمه میخوایم بریم مکه،اونم واجب.واسه همین علی و میخوایم بسپاریم به تو. چشام درخشید و جیغ بلندی زدم +دورت بگردم منننننن. مهدی لبخند زد و اشکام و پاک کرد. ×خیلی خب حالا حتما باید بیای پایین. چند روزی گذشت...هر وقت حوصلم سر میرف با علی بازی می‌کردم. تا این که ستاره زنگ زد. _سلام نیلو خوبی؟نمیای پایگاه؟ + سلام ممنون تو خوبی؟علی و چیکارش کنم؟ _خو بیارش. +باش عشقم خدافظ _خدافظ به سمت پایگاه روونه شدم.بهممون یه عصرونه ی درست حسابی دادن.در حال حرف زدن بودم که مامانجون زنگ زد. _سلام نیلوفر جان خوبی؟کی میای خونه عزیزم؟میشه بیای خونه ی ما عزیزم؟ +سلام مامان جان شما خوبی؟چشم الان میام. از همه بچه ها خداحافظی کردم.تا وارد خونشون شدم،مامان جون و باباجون بهم لبخند میزدن و بغلم میکردن.داشتم با امیر علی بازی میکردم که زنگ و زدن‌. مامانجون لبخند زد. _نیلوفر مادر،در و باز کن. در حالی که امیر علی بغلم بود،در و باز کردم و یهو شوکه شدم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
خاله و عمو بودن،امین بود و حلما و حسین.شوکه شدم بسیارررر.دست حسین گل بود .اصن بهش نمیومد.جلو خندمو گرفته بودم.مشتاق بودم ببینم عمو چه شیرینی هایی خریده‌.دستپاچه دهن باز کردم. +امممم سلام بفرمایید. خاله و عمو بم لبخند زدن. آخه من با این لباسا؟؟؟عیجانننن مامان اینا با مهدی اینا از راه رسیدن.چادرمو رو سرم مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه. چای و برداشتم و رفتم تو سالن.دستام به حالت کنترل ناپذیری میلرزید.آروم نشستم.مامان بهم اشاره کرد با حسین برم تو اتاق.سرمو پایین گرفتمو دنبالم راه افتاد.رو زمین نشستیم.بعد دو دقیقه صدا صاف کردن،شروع کردم. +تو که راجب به من همه چی و میدونی دیگه. _خو توعم میدونی دیگه. +پس تصمیم با خانوادس. _هوم خندیدیم. +پس برو گمشو بیرون منم میام. دوباره خندید. +نیشدا ببنددد _زهرمار. چپ چپ نگا کردم. درسته قبلا ازش بدم میومد،ولی همیشه خنده هاش به دلم می‌شست. ادامه دارد... به قلم نورا متانی...
آروم رفتیم نشستیم.خاله بهم لبخند میزد و ثنا با حسادت نگاهم می‌کرد.حلما هم دم گوشم حرف زمزمه می‌کرد و میخندید.منم که هیچی از استرسم نمیفهمیدم واسه همین فقط لبخند میزدم.مامانمم زیر گوشم هعی سوال می‌کرد منم هعی‌ میگفتم: +مامان جان بعدا. _خیلی خب حداقل برو خودت و نشون بده به شام سر بزن. +چیه شام؟ _پیتزا.آماده شد دیگه بکش بیرون. +چشم. چادرمو تو دستم جمع کردم و رفتم سراغ شام.دستم داش میسوخت.محمد اومد تو آشپزخونه. _کمکت کنم؟ +هوم. _تو برو بیرون فقط نوشابه رو ببر سفره عم که آماده اس. +باشه. سر سفره خاله در تلاش بود بود به علی غذا بده.ولی اون فقط گریه میکرد.دیگه خاله خسته شد. _نیلو بیا انگار فقط از دست تو غذا میخوره از مامانشم نزدیک تری. لبخند زدم.تو دل من راحت غذا می‌خورد. شام بالاخره تموم شد.مهمونارو تا دم در بدرقه کردم و بعدش نفس عمیق کشیدم. مامان من و گرف به حرف. _خببب چی گفتین؟ +هیچی. _وا.یعنی فقط تو چشا هم نگا کردین؟ +یه جورایی. _درست توضیح بده ببینم. +هیچی گفتیم تصمیم با خانوادس دیگه. مامان آهی کشید و بلند شد. +مامان... _جانممم؟ +فقط هفته دیگه محرمه بذار واسه بعد محرم. مامان بغلم کرد. _الحق که عقل داری دختر. فردا قرار شد برم واسه خودم لباس مشکی بخرم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.