#نورِماه
#پارت_بیستوسوم
تقریبا یک سال گذشته بود.امیر علی،پسر مهدی فقط ۶ ماهش بود.تنها دلخوشیم این بود که عمش بودم و بغلش میکردم.همه ی حرفامو به اون میزدم.آخرشم بهش میگفتم.
_علی،حرفامو به فرشته ها میگی؟؟؟؟؟
تنها وقتایی که میخدیدم اون موقع بود.
علی و فشار دادم تو سینم و قلقلکش دادم.
+خوشگل عمه کیه هاننن؟
میخندید.منم خندیدم.
عمو حسن بهم نگاه کرد و خندید.یه جورایی میشدم مادر دوم امیر علی.
یهویی دلم گرفت.علی و دادم به مامانم و رفتم تو اتاق .روسریمو جلو کشیدم و شروع کردم گریه کردن.فاطمه اومد تو اتاق.
_چی شده عمه خانوم؟
+نمیدونم دلم گرفته.
گریه نکن دیگه. حیفه چشای قشنگت نیس؟
بغلم کرد
+چقد خوبه تورو دارم.
سرمو نوازش کرد.
_پس گریه نکن خب؟
+فاطمه...
_جانم؟
+خوش به حالت که مادری...
دوباره سرمو نوازش کرد.
_تو هم میشی دورت بگردم.
داداش مهدی اومد تو
×فاطمه خبر خوب و بهش گفتی؟
_میخوام خودت بگی.
داداش روبه روم نشست و دستشو انداخت دور گردنم
×بگم خانوم؟
+اصن تو که میخوای خبر خوب بگی قند تو دلم آب میشه.
خندید
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوچهارم
×ببین،منو فاطمه میخوایم بریم مکه،اونم واجب.واسه همین علی و میخوایم بسپاریم به تو.
چشام درخشید و جیغ بلندی زدم
+دورت بگردم منننننن.
مهدی لبخند زد و اشکام و پاک کرد.
×خیلی خب حالا حتما باید بیای پایین.
چند روزی گذشت...هر وقت حوصلم سر میرف با علی بازی میکردم.
تا این که ستاره زنگ زد.
_سلام نیلو خوبی؟نمیای پایگاه؟
+ سلام ممنون تو خوبی؟علی و چیکارش کنم؟
_خو بیارش.
+باش عشقم خدافظ
_خدافظ
به سمت پایگاه روونه شدم.بهممون یه عصرونه ی درست حسابی دادن.در حال حرف زدن بودم که مامانجون زنگ زد.
_سلام نیلوفر جان خوبی؟کی میای خونه عزیزم؟میشه بیای خونه ی ما عزیزم؟
+سلام مامان جان شما خوبی؟چشم الان میام.
از همه بچه ها خداحافظی کردم.تا وارد خونشون شدم،مامان جون و باباجون بهم لبخند میزدن و بغلم میکردن.داشتم با امیر علی بازی میکردم که زنگ و زدن.
مامانجون لبخند زد.
_نیلوفر مادر،در و باز کن.
در حالی که امیر علی بغلم بود،در و باز کردم و یهو شوکه شدم
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوپنجم
خاله و عمو بودن،امین بود و حلما و حسین.شوکه شدم بسیارررر.دست حسین گل بود .اصن بهش نمیومد.جلو خندمو گرفته بودم.مشتاق بودم ببینم عمو چه شیرینی هایی خریده.دستپاچه دهن باز کردم.
+امممم سلام بفرمایید.
خاله و عمو بم لبخند زدن.
آخه من با این لباسا؟؟؟عیجانننن مامان اینا با مهدی اینا از راه رسیدن.چادرمو رو سرم مرتب کردم و رفتم تو آشپزخونه. چای و برداشتم و رفتم تو سالن.دستام به حالت کنترل ناپذیری میلرزید.آروم نشستم.مامان بهم اشاره کرد با حسین برم تو اتاق.سرمو پایین گرفتمو دنبالم راه افتاد.رو زمین نشستیم.بعد دو دقیقه صدا صاف کردن،شروع کردم.
+تو که راجب به من همه چی و میدونی دیگه.
_خو توعم میدونی دیگه.
+پس تصمیم با خانوادس.
_هوم
خندیدیم.
+پس برو گمشو بیرون منم میام.
دوباره خندید.
+نیشدا ببنددد
_زهرمار.
چپ چپ نگا کردم.
درسته قبلا ازش بدم میومد،ولی همیشه خنده هاش به دلم میشست.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی...
#نورِماه
#پارت_بیستوششم
آروم رفتیم نشستیم.خاله بهم لبخند میزد و ثنا با حسادت نگاهم میکرد.حلما هم دم گوشم حرف زمزمه میکرد و میخندید.منم که هیچی از استرسم نمیفهمیدم واسه همین فقط لبخند میزدم.مامانمم زیر گوشم هعی سوال میکرد منم هعی میگفتم:
+مامان جان بعدا.
_خیلی خب حداقل برو خودت و نشون بده به شام سر بزن.
+چیه شام؟
_پیتزا.آماده شد دیگه بکش بیرون.
+چشم.
چادرمو تو دستم جمع کردم و رفتم سراغ شام.دستم داش میسوخت.محمد اومد تو آشپزخونه.
_کمکت کنم؟
+هوم.
_تو برو بیرون فقط نوشابه رو ببر سفره عم که آماده اس.
+باشه.
سر سفره خاله در تلاش بود بود به علی غذا بده.ولی اون فقط گریه میکرد.دیگه خاله خسته شد.
_نیلو بیا انگار فقط از دست تو غذا میخوره از مامانشم نزدیک تری.
لبخند زدم.تو دل من راحت غذا میخورد.
شام بالاخره تموم شد.مهمونارو تا دم در بدرقه کردم و بعدش نفس عمیق کشیدم.
مامان من و گرف به حرف.
_خببب چی گفتین؟
+هیچی.
_وا.یعنی فقط تو چشا هم نگا کردین؟
+یه جورایی.
_درست توضیح بده ببینم.
+هیچی گفتیم تصمیم با خانوادس دیگه.
مامان آهی کشید و بلند شد.
+مامان...
_جانممم؟
+فقط هفته دیگه محرمه بذار واسه بعد محرم.
مامان بغلم کرد.
_الحق که عقل داری دختر.
فردا قرار شد برم واسه خودم لباس مشکی بخرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوهفتم
آروم امیر علی و بغل کردم و سوار اسنپ شدم.رسیدم به مغازه.سریع وارد مغازه شدم و در بستم. یهو دیدم حسین،پشت دیوار نشسته،تفنگ به دست و چشم میندازه این و و اون ور.
_تو اینجا چیکار دارییی؟
+من باید این سوال و از شما بپرسم.تو تو مغازه زنونه چیکار داری؟
_سرت و بگیر پایینننن
صدا شلیک اومد.
+واییی.لباس بنده خدا سوراخ شد که.
_هیسسسسس.آروم حرف بزنننن.اصن حرف نزنننن.
علی بیدار شد.حسین زد تو سرش.
_واییی
داد زدم.حسین پشت سرتتت.
شلیک کرد به پا یارو.
جیغ زدم.
+میترسممممم.اییییی خوننننن.
_زنگ بزن آمبولانس.
+میزنی یارورو بعد میگی زنگ بزن امبولانس؟؟؟
_خو اگه من نزده بودمش الان مرده بودیم.زدم به پاش
بعدم دیگه باید به این شرایط عادت کنی.
+اولا،یه خدا نکنه بگو...
_خو خدا نکنه.
+بعدم،راس میگیاااا. چه گیری افتادیم.البته طبیعیه.یه بار چهار پنج سالم بود داشتم تو اتاق با بابام بازی میکردم،یکی از پنجره شلیک کرد به بازو بابام.
_خب دیگه.
امیر علی گریه کرد.تو دلم تابش دادم.
+نترس عشقم من اینجام گریه نکن.خب دیگه حسین خرید کوفتم شد میخوام برم بیرون.
_نمیشه که.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستوهشتم
+چرا اون وقت؟؟؟؟
_چون بیرون نا امنه.میدونی همه اون کثافتا ریختن بیرون؟؟؟میخوای بمیری؟؟؟؟مخصوصا وقتی بچه پیشته؟؟؟
+جلو بچه فوش نده.بعدم خدا نکنه.باشه فهمیدم.
امیر علی گریه کرد.تو دلم فشردمش. بغض کرده بودم و صدام میلرزید.
+آخه این بچه گشنشه...ببین دستشو میخوره.گناه داره.
انگار یکم دلش سوخت.دو زانو نشست.
_بدش به من بچه رو.
ولی هنوزم گریه میکرد.
_خیلی خب.تو اینجا بمون من میرم میخرم.
+نه نه صبر کن.قرار بود زنگ بزنیم آمبولانس. به اونا میگیم.خودت که میگی بیرون خطرناکه.
علی خوابید.حسین آروم دادش دستمو یواش حرف زد.
_نیلوفر سریع برو زیر میز سریعععع
ترسیدم.آروم رفتم.از زیر پارچه ی میز نگاه میکردم.صدای قدم اومد.یکی به حسین نزدیک میشد. از پشت گردنشو گرفت و تفنگ و گذاشت بیخ پیشونیش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_بیستونهم
مرده شروع کرد به حرف زدن.دستام میلرزید ولی در هر حال،با یکیش جلو دهنمو گرفته بودم و با یکیشم امیر علی و چسبونده بودم به خودم.
×ببین جوجه،آقاعاتون فکر کردن چه خری ان،جوجه هاشونم فرستادن؟هه.هیچ کس به گرد پا من نمیرسه.چون تو کار من دخالت کردی،میخوام ننه آقات و عزادار کنم جوجه.
_خفه شو.
×فعلا که من میخوام دستتو از این دنیا کوتاه کنم.یک...
استرس داشتم.دیگه کاری نمیشد کرد.تفنگ بغل دستمو برداشتم و با استرس و دستای لرزونم نشونه گرفتم.
×دو...آخخخخخ
آرههههه درست نشونه گرفتم.صاف به پا یارو.پخش زمین شد.حسین تفنگارو با پاش جمع کرد.آروم اومدم بیرون.
_نیلو کار تو بودددد؟
سرمو گرفتم پایین.
_بابا ماشالا به بابات رفتی.
خندیدم. و تفنگ و پرت کردم بهش.علی بیدار شد.تکونش دادم و دوباره خوابید.خیلی گشنش بود.
×خفه شین.چرا نگفته بودی هم دست داری؟؟
_دهنتو ببند مرتیکه.
هر کی و زده بودیم زیر لب فوش میدادن.
علی و تکون دادم.
+گشنشه بچم.
_بچت؟عمشی.
+خب حالا.
_بذار زنگ بزنم آمبولانس.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_سیام
_الو آمبولانس؟بهههه آقا حمید شمایی کههه. چه خبرا رفیق؟
+حمید چه خریه؟
_حرف نزن دو دیقه.با شوما نبودم آقا حمید.
خو راستش،اینجا دو نفر زخمی ان،یه بچه عم داریم گشنشه اگه میشه یه شیری چیزی بیار.
نه نه بچه من که نه داداش من تازه ۱۷ سالمه.
+حالا لازمه انقدر اطلاعات بدییی؟بگو بیاد دیههه
_خو آقا حمید خدافظ فقط زودتر بیاین.
اه چقدر حرف می زنی توووو
+تو سه ساعته داری زر میزنیییی
_باشه تو خوبی.
فقط نشسته بودم و به ناخونام ور میرفتم و علی و تکون میدادم.آمبولانس اومد.حسین اون پشت داشت بگو مگو میکرد و میخندید.حوصلم سر رف.روسریمو کشیدم جلو و اشکام آروم میریخت رو صورتم.
_نیلو؟
سرمو اوردم بالا.صدام میلرزید و چشام قرمز بود.
_داری گریه میکنی؟
+امممم.شیر و اوردن؟
_بیا.
دادمش دست امیر علی.بلافاصله آروم شد و خوابید.
+رفت آمبولانس؟
_آره.بیا این رخت خوابرو بگیر برا توعه.
+خیلی خب.شب بخیر.
پتورو کشیدم رو سرم و ذکر میگفتم. از اون طرف،علی و تکون میدادم.بالاخره آروم چشام اومد رو هم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_سیویکم
صبح با صدا علی بیدار شدم.
+جانم عمه من پیشتم
_بیا با صدا ایشون بیدار شدیم.
+دیگه به من چه.خسته شدم چند ساعته اینجا گیر افتادم به نظرت با لباس رنگی برم هیئت؟؟؟
_خب یه لباس از همینجا بر دار دیگه
+وا.خب فروشنده نداریم که.
_تو بردار قیمتش بالاشه نقد دارم میذارم رو میزش.
+تو انقدر نقد از کجا داری؟
_دارم دیگه.فقط زود انتخاب کن الان اومدن رفیقام میریم خونه. خاله جونتم گف بیا خونه ما فقط زود انتخاب کن.
+هولم کنی دو تا برمیدارمااا
_اصن هرچقدر میخوای بردار
+عه؟نه گناه داری یدونه برمیدارم.این خوبه؟
_آره زود باش صدا بوقشون اومد.
+پول و گذاشتی؟
_آره.
امیر علی و گرفتم تو دلم و سوار شدم.
+عه امین تویی که.آجیم کو؟
×خونمونه.
بالاخره رسیدیم.خاله به گرمی ازم استقبال کرد و کشوندم تو اتاق.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_سیودوم
_خاله اذیت شدی دورت بگردم؟
+اذیت که...نه خاله جونم خوبم.
_خدارو شکر.چیه دستت؟
+بفرمایید. لباس مشکیه از اونجا خریدم.
_آخی.خیلی قشنگه ولی خودم گرفته بودم برات.
+عه خاله چرا زحمت کشیدین.
_زحمت چیه دختر.اون پلاستیک سبزه رو بده من.
+بفرمایید.
_ببین دوست داری؟
+وای خاله دستتون درد نکنه خیلی قشنگه.
_خواهش میکنم عزیزم.
+خاله یه جعبه بهش آویزونه
_خب بازش کن عزیزم.
+عه خاله چرا دوباره زحمت کشیدینننن.خیلی گردنبنده خوشگله.
_دورت بگردم. لباساتو عوض کن ناهار حاضره.
زیر کیفو نگاه کردم.دوباره لباس جدید؟
+خالههههه
چشمک زد و رف.الله اکبر.خاله فکر همه جاشم کرده بود.روسری ستشم بود حتی.پوشیدمشون رفتم سر میز نشستم.ثنا با حسادت نگاهم کرد.
+سلامممم آجی ثنا جونممم
_سلام.
اه.انقدر خشک؟عمو غذارو اورد. بشقابمو برداشتم که بکشم.بازم خاله زحمتشو کشید.ایش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_سیوسوم
حسین صداش در اومد.
_مامان جان،اون برنج و به من میدی؟
×ماشالا بچه کوفت بخوری.چقدر میخوری.اه.بسه واست دیگه.
_مامان من چی خوردمممم
خاله اهمیت نداد و روشو کرد به من.
×خاله جان بریزم برات؟
+نه نه خاله خیلی خیلی سیر شدم دستون درد نکنه
_مامان ببین خو منم گشنمه.
خاله یه جوری نگاش کرد،که قشنگ میشد از حرفش فهمید بذار اینا برن تا حسابتو برسم...
_نه نه هیچی اصن من غلط کردم.
به زور جلو خندمو گرفته بودم.رومو کردم به عمو.
+عمو جان،به حلما و محمد نگفتین بیاین؟
_عمو چون حلما بارداره،رفتن شمال.
چشام درخشید.
+عههههه جدی عموووو؟آخی بگردممم
خندید.
ثنا قیافش گرفته شد.بغضو تو چشاش احساس میکردم.بعد شام رفتم تو اتاق پیشش.داشت گریه میکرد.
+آجی؟ثنام خوبی؟چرا گریه میکنی آخه؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#پارت_سیوچهارم
_نیلو...
+جانم؟ بگو ببینم کسی اذیتت کرده؟امین؟امین اذیتت کرده؟
_نه بابا اون بدبخت کاری نکرده که بچم زورش به مورچه عم نمیرسه.
زیر لبم با خودم گفتم:همه چیو برعکس گف اه حالم بهم خورد.
+خو پس کی چی؟من ناراحتت کردم؟
_نه بابا.
دوباره با خودم حرف زدم:واسه اون انقدر قربون صدقه رف حالا من که آجیشم....
+خب...خب پس از کی ناراحتی؟
_از هیچ کس.فقط...فقط...
+فقط چی؟
_یه جورایی به حلما حسودیم میشه.
+واسه چی؟چون زنه داداشمه؟
_نه بابا امین که خیلی بهتره محمده.
یه جورایی از این حرفش بدم اومد.داداشم به این ماهی.قطعا امین میمون بهش نمیرسه.
+خب درست حرف بزن دیگه.
_چون حلما داره بچه دار میشه.
+این که ناراحتی نداره دختر.تو هم میشی.
_نه.راستش قبل حلما ما خیلی دلمون بچه میخواست...ولی نمیشد.
+خب؟
_خلاصه که با امین رفتم دکتر.
اشکاش دوباره ریخت و اومد بغلم.
+ثنا جونم آروم باش.بعد چی شد؟
نفس نفس میزد و با گریه حرف میزد.
_د...کتر...گف...من...بچه دار نمیشم.
صدا گریش بلند تر شد.بیشتر بغلش کردم. شوکه شده بودم.قلبم تیر کشید.
+بمیرم برات...
میخواستم حرفمو کامل کنم که پرید وسط حرفم.
_ولی گف اگه هم بشم،۶،۷ سال دیگه
خندیدم.
+این که خیلی خوبه دختر.حتما قسمت نبوده الان بچه دار بشی.مطمئن باش بعدا،خدا بهت یه بچه ی گوگولی مگولیه خوشمله خوشگله شینگیلی میده.
خندید.
_خودتم فهمیدی چی گفتی؟
منم خندیدم.
+نه.کس دیگه ای هم میدونه؟
_نه.فعلا من و امین میدونیم و تو.
+خیلی خب برو دست و صورتتو بشور امین جونت ببینه ناراحت میشه.
_هوم باشه
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.