eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح با صدا علی بیدار شدم. +جانم عمه من پیشتم _بیا با صدا ایشون بیدار شدیم. +دیگه به من چه.خسته شدم چند ساعته اینجا گیر افتادم به نظرت با لباس رنگی برم هیئت؟؟؟ _خب یه لباس از همینجا بر دار دیگه +وا.خب فروشنده نداریم که. _تو بردار قیمتش بالاشه نقد دارم میذارم رو میزش. +تو انقدر نقد از کجا داری؟ _دارم دیگه.فقط زود انتخاب کن الان اومدن رفیقام میریم خونه. خاله جونتم گف بیا خونه ما فقط زود انتخاب کن. +هولم کنی دو تا برمیدارمااا _اصن هرچقدر میخوای بردار +عه؟نه گناه داری یدونه برمیدارم.این خوبه؟ _آره زود باش صدا بوقشون اومد. +پول و گذاشتی؟ _آره. امیر علی و گرفتم تو دلم و سوار شدم. +عه امین تویی که.آجیم کو؟ ×خونمونه. بالاخره رسیدیم.خاله به گرمی ازم استقبال کرد و کشوندم تو اتاق. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_خاله اذیت شدی دورت بگردم؟ +اذیت که...نه خاله جونم خوبم. _خدارو شکر.چیه دستت؟ +بفرمایید. لباس مشکیه از اونجا خریدم. _آخی.خیلی قشنگه ولی خودم گرفته بودم برات. +عه خاله چرا زحمت کشیدین. _زحمت چیه دختر.اون پلاستیک سبزه رو بده من. +بفرمایید. _ببین دوست داری؟ +وای خاله دستتون درد نکنه خیلی قشنگه. _خواهش میکنم عزیزم. +خاله یه جعبه بهش آویزونه _خب بازش کن عزیزم. +عه خاله چرا دوباره زحمت کشیدینننن.خیلی گردنبنده خوشگله. _دورت بگردم. لباساتو عوض کن ناهار حاضره. زیر کیفو نگاه کردم.دوباره لباس جدید؟ +خالههههه چشمک زد و رف.الله اکبر.خاله فکر همه جاشم کرده بود.روسری ستشم بود حتی.پوشیدمشون رفتم سر میز نشستم.ثنا با حسادت نگاهم کرد. +سلامممم آجی ثنا‌ جونممم _سلام. اه.انقدر خشک؟عمو غذارو اورد. بشقابمو برداشتم که بکشم.بازم خاله زحمتشو کشید.ایش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حسین صداش در اومد. _مامان جان،اون برنج و به من میدی؟ ×ماشالا بچه کوفت بخوری.چقدر میخوری.اه.بسه واست دیگه. _مامان من چی خوردمممم خاله اهمیت نداد و روشو کرد به من. ×خاله جان بریزم برات؟ +نه نه خاله خیلی خیلی سیر شدم دستون درد نکنه _مامان ببین خو منم گشنمه. خاله یه جوری نگاش کرد،که قشنگ میشد از حرفش فهمید بذار اینا برن تا حسابتو برسم... _نه نه هیچی اصن من غلط کردم. به زور جلو خندمو گرفته بودم.رومو کردم به عمو. +عمو جان،به حلما و محمد نگفتین بیاین؟ _عمو چون حلما بارداره،رفتن شمال. چشام درخشید. +عههههه جدی عموووو؟آخی بگردممم خندید. ثنا قیافش گرفته شد.بغضو تو چشاش احساس می‌کردم.بعد شام رفتم تو اتاق پیشش.داشت گریه میکرد. +آجی؟ثنام خوبی؟چرا گریه میکنی آخه؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_نیلو... +جانم؟ بگو ببینم کسی اذیتت کرده؟امین؟امین اذیتت کرده؟ _نه بابا اون بدبخت کاری نکرده که بچم زورش به مورچه عم نمیرسه. زیر لبم با خودم گفتم:همه چیو برعکس گف اه حالم بهم خورد. +خو پس کی چی؟من ناراحتت کردم؟ _نه بابا. دوباره با خودم حرف زدم:واسه اون انقدر قربون صدقه رف حالا من که آجیشم.... +خب...خب پس از کی ناراحتی؟ _از هیچ کس.فقط...فقط... +فقط چی؟ _یه جورایی به حلما حسودیم میشه. +واسه چی؟چون زنه داداشمه؟ _نه بابا امین که خیلی بهتره محمده. یه جورایی از این حرفش بدم اومد.داداشم به این ماهی.قطعا امین میمون بهش نمیرسه. +خب درست حرف بزن دیگه. _چون حلما داره بچه دار میشه. +این که ناراحتی نداره دختر.تو هم میشی. _نه.راستش قبل حلما ما خیلی دلمون بچه میخواست...ولی نمیشد. +خب؟ _خلاصه که با امین رفتم دکتر. اشکاش دوباره ریخت و اومد بغلم. +ثنا جونم آروم باش.بعد چی شد؟ نفس نفس میزد و با گریه حرف می‌زد. _د...کتر...گف...من...بچه دار نمیشم. صدا گریش بلند تر شد.بیشتر بغلش کردم. شوکه شده بودم.قلبم تیر کشید. +بمیرم برات... میخواستم حرفمو کامل کنم که پرید وسط حرفم. _ولی گف اگه هم بشم،۶،۷ سال دیگه خندیدم. +این که خیلی خوبه دختر.حتما قسمت نبوده الان بچه دار بشی.مطمئن باش بعدا،خدا بهت یه بچه ی گوگولی مگولیه خوشمله خوشگله شینگیلی میده. خندید. _خودتم فهمیدی چی گفتی؟ منم خندیدم. +نه.کس دیگه ای هم میدونه؟ _نه.فعلا من و امین میدونیم و تو. +خیلی خب برو دست و صورتتو بشور امین جونت ببینه ناراحت میشه. _هوم باشه ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه سال گذشت... دلم به شدت واسه امیر و ایلیا تنگ شده بود.خو تو همین ایران بازیگری میکردین...تو همین ایران ادامه تحصیل میدادین.چرا آمریکا دیگه؟موبایلمو برداشتم و تماس تصویری گرفتم.بلافاصله ایلیا برداشت. _سلامممم دختر کوچیکش بغلش بود. +سلاممم.الهی بگردمم.آنا الان چند ماهشه بچممم؟ _فردا تولد یه سالگیشه. +آخییی.امیر کو؟ _با خانومش رفتن خرید.دیگه الانا باید برگردن. امیرم اومد و دست تکون داد و خندید. ×دروغ میگه من اینجام. نفس عمیقی کشیدم. +نمیاین ایران؟ _بستگی به شوما داره. +یعنی چی؟ _یعنی هر وقت شما واسه عقد و عروسی و اینا دعوتمون کنی ما میایم. خندیدم. +عه جدی؟خیلی خب.اصن هفته دیگه.میای؟ خندیدن. _ماشالا برنامه ریزیییی.خودت تو یه هفته که نمیتونی کاراتو بکنی. +نه خودمون از قبل میخواستیم هفته بعد باشه برنامه ریزی هاشو کردیم. ×اوووو.پس اوکیه. ایلیا رو کرد به آنا‌. _بریم پیش عمه؟ خندید و سرش و تکون داد. +مگه این بچه فارسی بلدهههه؟ _ما هممون فارسی حرف میزنیم،غیر فیلم برداری. +خیلی خب من باید با خاله و مامان برم لباس بخرم،خدافظ. ×خدافظ _خدافظ آنا عم دست تکون داد و منم در جوابش دست تکون دادم.تماسو قطع کردم و رفتم لباس بپوشم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون اتاق. +مامان جان چرا پس لباسات و نپوشیدی؟ _عزیزم.قرار بود فردا بریم واسه خرید. +عه.خب من که حالا لباسامو پوشیدم.یکم میرم بیرون همین بازار اطرافمون. _باشه مامان جان.مراقب باش.ماشالا الان دیگه ۱۶ سالته.پول که داری؟ +مامان زیاد نمیخوام چیزی بخرم.بله دارم. _خداحافظ پس. +خداحافظ. از خونه اومدم بیرون و شروع کردم به راه رفتن سمت بازار.بهار بود و هوا برام حکم بهشت و داشت.وارد بازار شدم.وقتی به مغازه ها نگاه میکردم،انگار انرژی بهم تزریق میشد.رسیدم به یه مغازه ای که انگشتر عقیق میفروخت.به تابلو مغازه نگاه کردم. انگشتر عقیق مشهد الرضا . تا اسمشو دیدم،دلم پر زد واسه مشهد و امام رضا.نفس عمیقی کشیدم و قدم هامو آروم تر برمی‌داشتم.یه فکری هعی تو ذهنم جرقه میزد.انگار بهم الهام شده بود.ولی هنوز،در موردش مطمئن نبودم.دلم میخواست با یکی در میون بذارم که درست تصمیم بگیرم.همون موقع چشمم خورد به عمو عباس‌. _به سلام دختر قشنگم. +سلام عمو جون.شما اینجا چیکار میکنین؟ _هیچی اومدم واسه خودم چرخ بزنم. +منم. _خب . بیا بریم یه بستنی بخریم بشینیم رو نیمکت . +باش. به طرف بستنی فروشی روانه شدیم. عمو شروع کرد به سوال پرسیدن. _شکلاتی میخوای؟ +آره. _قیفی؟ +آره. _دستگاهی؟ +آره. _بگم برات سس شکلات و اسمارتیز بزنه؟ +آرههههه. _خیلی خب.قراره بستنی هامون ست باشه. خندیدیم. عمو بعد دو دقیقه با دست پر اومد.نشستیم رو نیمکت و شروع کردیم به خوردن. +عمو دستتون درد نکنه. _خواهش میکنم. +عمو... _جانم؟ +میخوام در مورد یه چیزی باهاتون صحبت کنم نظر میخوام. _بگو دختر. +خب راستش... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+خب راستش عمو،واسه عقد و عروسیم که باهمه،من دلم نمیخواد یه تالار بزرگ بگیرم و کلی آدم که حتی خیلیاشون و نمیشناسم دعوت کنم.چون خوشم نمیاد جلو این همه آدم مرکز توجه همه باشم.یه جورایی خجالت میکشم.در ضمن، شاید یکی یا چند نفر اونجا باشن که دلشون بخواد جایگاه منو داشته باشن... تو مدتی که حرف میزدم،عمو دستشو گذاشته بود زیرچونش و با لبخند قشنگ همیشگیش،با دقت گوش میداد. +به خاطر همین،با خودم گفتم چه جایی قشنگ تر از حرم امام رضا.دلمم خیلی تنگ شده.دلم میخواد عقدمون و اونجا بگیریم،عروسی هم نمیخواد.دور هم چند روزی مشهد میمونیم.خودمونیم دیگه.کل خانواده مون. عمو به فکر قشنگم لبخند قشنگی زد و بغلم کرد. _ماشالا بهت دختر.چقدر دلت پاکه.خیلی تصمیمت قشنگه. +ممنون عمو.فقط چون مامان و اینا میخواستن واسه اون تالاره جا رزرو کنن و کلی برنامه ریزی کرده بودن،میشه شما بهشون بگی؟ _باش.ولی به یه شرط. +چه شرطی؟ _خودم و سپیده که باهات میایم مشهد.ولی،باید یه دعایی برام بکنی اونجا.اولش بهم قول بده میکنی تا بگم. لبخند زدم. +من که به شما اعتماد دارم‌.چشم قول میدم انجام بدم‌. _خب.ببین،اونجا برام دعا کن شهید شم.قول دادی. +آخه عمو... _قول دادی دختر... غم بزرگی تو دلم نشست. باشه ی مظلومانه ای گفتم و رفتم بغل عمو و جلو بغضمو گرفته بودم.ولی عمو سرم ناز کرد. _گریه کن دختر.اینطور خودتو اذیت نکن. شروع کردم گریه کردن و عمو نازم می‌کرد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سرم و آوردم بالا و اشکامو پاک کردم. +عمو... _جانم +شما احیانا بچه نمیخوای؟ خندید. _دلم میخواد،بچم با بچه تو همبازی باشه. منم خندیدم. +اوووو.عمو _جانمممم +سپیده جون خونست؟ _مردم میگن زن عمو،ایشون میگه سپیده جون‌. خندیدم. +خب خونست؟ _نه.با دوستاش رفته قم پس فردا برمیگرده.چطور؟ +میشه بیام خونتون پیش شما بخوابم ‌؟ _آره حتما.فقط زود باش بدو الان فیلمم شروع میشه +اووو چه فیلمی؟ _واسه دوران جنگ ۸ سالست. +خب پس بریم من پایم. سوار ماشین عمو شدیم.موبایلم و برداشتم و به مامان پیامک دادم. مامان من امشب خونه عمو عباس می‌خوابم مامان دو دقیقه بعد جواب داد. باشه مواظب باش. گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم تو کیفم.سرمو به صندلی تکیه دادم و نالیدم. +عمو کی می‌رسیم پس؟ _ترافیکه.حدود نیم ساعت دیگه. +خیلی خب پس من یکم میخوابم‌. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تکون های عمو بیدار شدم. _نیلوفر جان،عزیزم بلند شو رسیدیم. چشامو باز کردم. گیج خواب بودم هنوز‌.به زور خودمو کشوندم تو خونه و افتادم رو مبل. +وای چه خوابی رفتمااا عمو خندید. _هوم مشخصه.تلویزیون و روشن کن تا غذارو بیارم. +انقدر زود؟ _جنابالی وقتی خواب تشریف داشتین،رفتم پیتزا خریدم. +به به‌. عمو پیتزارو آورد و شروع کردیم به خوردن.ترکیب پیتزا و عمو و فیلم ترکیب برنده بود. فیلم بعد ۴۰ دقیقه تموم شد.خودم و ولو کرده بودم رو مبل و به تیتراژ پایینی خیره شده بودم.عمو دستش و گذاشت دور گردنم. _بدنگذشته باشه بهتون؟ خندیدم. +نه عمو عالیه. _خیلی خب پاشو بریم لالا. رفتم تو اتاق خالیشون دراز کشیدم.این اتاق فقط واسه این بود که،هر وقت اذان میگفتن،عمو و سپیده جون توش نماز میخوندن. توش یه حس معنوی و نور قشنگی داشت.ولی من که خوابم نمی‌برد.تا نماز صبح سر گوشی بودم تا این که اذان و گفتن.عمو اومد و سجاده اش و پهن کرد.فقط بهش خیره شده بودم.نورماه رو سجاده عمو می‌تابید.خیلی قشنگ بود.هنوز توش محو شده بودم.چشام می‌درخشید.نماز عمو تموم شد.چادر سپیده جون و سرم کردم و ایستادم.بهترین حس و داشتم. تو نورماه چشمای قهوه ایم بیشتر می‌درخشید. حالم هزار برابر بهتر بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دلیل اسم رمان نورماهمون:))))
نمازم تموم شد.نشستم رو رختخواب. زانوهامو بغل کرده بودم و سرم و گذاشته بودم روش.هنوز توی فکر و شوک بودم.عمو اومد و سرم و ناز کرد. _قبول باشه. سرمو آوردم بالا. +ممنونم...عمو... _جانم؟ +این اتاقت و خیلی دوست داشتم.میخوام وقتی با حسین رفتیم خونه جدید،یکی از اتاقارو بذارم واسه همین. _کار قشنگی می‌کنی.بخواب خب؟ +باش عمو جون شب بخیر. چشمام و بستم و سریع خوابم برد.صبح شد و بیدار شدم.عمو رفته بود سرکار و خونه تنها بودم.موبایلم زنگ خورد.حسین بود. +الو سلام. _سلام خوبی؟ +ممنون تو خوبی؟ _راستش عمو زنگ زد بهم گفت. قلبم تند تند زد.استرس گرفتم.عیوای.خو چرا از قبل نگفتم نمیخوام سالن بگیریم؟ +خب ببخشید.باید مشورت میکردم. _نه نه.اتفاقا تصمیمت خیلی قشنگ بود. نفس عمیقی کشیدم.انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد. +عه جدی؟ _اوهوم. +خب....اهم چیزه.نمیدونی عمو واسه کی بلیط گرفته؟ماشالا میخوایم کمم باشیم،همینطور خودمون زیادیم. خندید. _انگار برا فردا شبه. چشام از ذوق ازشون اشک میومد.نمیدونم،صدایی که ازم درمیومد صدا گریه بود،یا خنده.جلو دهنمو گرفتم. _نیلوفر گریه میکنی؟؟؟ +نه نه اشک شوقه. دوباره خندید. _خیلی خب خدافظ. نفس عمیقی کشیدم و موبایلمو گذاشتم رو قلبم. +وای خدا شکرتتتت. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
داشتم به خودم ور می رفتم که زنگ در رو زدن.در رو باز کردم و دیدم سپیده جون با یه چمدون سرمه ای پر دم در بود. بغلش کردم. +سلام سپیده جونمممم. _سلام دختر خوبی؟ +هوم تو خوبی؟ عمو دیروز گفته بود پس فردا میای چرا الان اومدی؟ _قربونت منم خوبم.تا خبر قشنگ تو رو شنیدم سریع اومدم پیشت گوگولی. لبخند زدم. _ حالا چی میل داری قرمه سبزی درست کنم؟ +خوبه دستت درد نکنه عمو کی می یاد؟ _ نمی دونم بهش زنگ بزن گوشی رو برداشتم و به عمو زنگ زدم. +الو سلام عمو جونم × سلام خوبی؟ + ممنونم.عمو فکر کنم به همه زنگ زدی گفتی خبر رو نه؟ ×آره. کسی زنگت زد؟ +حسین زنگم زد. ×چی گفت؟ +هیچی فقط گفت تصمیمت خوب بود. شما زنگ بهشون که زدی کسی مخالفت نکرد؟ × اول به هر کی زنگ زدم شوکه می شد ولی بعد می خندیدن و می گفتن عالیه. ذوق بزرگی تو چشام نقش بست. +عمو سپیده جون رسیده شما کی میای؟ ×به سلامتی.یه ساعت دیگه میام. فقط شما ناهارتون رو بخورید منتظر من نباشید.فقط عمو وقتی رسیدم میذارم خونتون وسایلت و جمع کنی خب؟ +باش خداحافظ. سپیده جون با ناراحتی برگشت سمتم. _شنیدم حرفاتونو.فقط یه چیزی بگم؟ +بفرما. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.