eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
589 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون اتاق. +مامان جان چرا پس لباسات و نپوشیدی؟ _عزیزم.قرار بود فردا بریم واسه خرید. +عه.خب من که حالا لباسامو پوشیدم.یکم میرم بیرون همین بازار اطرافمون. _باشه مامان جان.مراقب باش.ماشالا الان دیگه ۱۶ سالته.پول که داری؟ +مامان زیاد نمیخوام چیزی بخرم.بله دارم. _خداحافظ پس. +خداحافظ. از خونه اومدم بیرون و شروع کردم به راه رفتن سمت بازار.بهار بود و هوا برام حکم بهشت و داشت.وارد بازار شدم.وقتی به مغازه ها نگاه میکردم،انگار انرژی بهم تزریق میشد.رسیدم به یه مغازه ای که انگشتر عقیق میفروخت.به تابلو مغازه نگاه کردم. انگشتر عقیق مشهد الرضا . تا اسمشو دیدم،دلم پر زد واسه مشهد و امام رضا.نفس عمیقی کشیدم و قدم هامو آروم تر برمی‌داشتم.یه فکری هعی تو ذهنم جرقه میزد.انگار بهم الهام شده بود.ولی هنوز،در موردش مطمئن نبودم.دلم میخواست با یکی در میون بذارم که درست تصمیم بگیرم.همون موقع چشمم خورد به عمو عباس‌. _به سلام دختر قشنگم. +سلام عمو جون.شما اینجا چیکار میکنین؟ _هیچی اومدم واسه خودم چرخ بزنم. +منم. _خب . بیا بریم یه بستنی بخریم بشینیم رو نیمکت . +باش. به طرف بستنی فروشی روانه شدیم. عمو شروع کرد به سوال پرسیدن. _شکلاتی میخوای؟ +آره. _قیفی؟ +آره. _دستگاهی؟ +آره. _بگم برات سس شکلات و اسمارتیز بزنه؟ +آرههههه. _خیلی خب.قراره بستنی هامون ست باشه. خندیدیم. عمو بعد دو دقیقه با دست پر اومد.نشستیم رو نیمکت و شروع کردیم به خوردن. +عمو دستتون درد نکنه. _خواهش میکنم. +عمو... _جانم؟ +میخوام در مورد یه چیزی باهاتون صحبت کنم نظر میخوام. _بگو دختر. +خب راستش... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+خب راستش عمو،واسه عقد و عروسیم که باهمه،من دلم نمیخواد یه تالار بزرگ بگیرم و کلی آدم که حتی خیلیاشون و نمیشناسم دعوت کنم.چون خوشم نمیاد جلو این همه آدم مرکز توجه همه باشم.یه جورایی خجالت میکشم.در ضمن، شاید یکی یا چند نفر اونجا باشن که دلشون بخواد جایگاه منو داشته باشن... تو مدتی که حرف میزدم،عمو دستشو گذاشته بود زیرچونش و با لبخند قشنگ همیشگیش،با دقت گوش میداد. +به خاطر همین،با خودم گفتم چه جایی قشنگ تر از حرم امام رضا.دلمم خیلی تنگ شده.دلم میخواد عقدمون و اونجا بگیریم،عروسی هم نمیخواد.دور هم چند روزی مشهد میمونیم.خودمونیم دیگه.کل خانواده مون. عمو به فکر قشنگم لبخند قشنگی زد و بغلم کرد. _ماشالا بهت دختر.چقدر دلت پاکه.خیلی تصمیمت قشنگه. +ممنون عمو.فقط چون مامان و اینا میخواستن واسه اون تالاره جا رزرو کنن و کلی برنامه ریزی کرده بودن،میشه شما بهشون بگی؟ _باش.ولی به یه شرط. +چه شرطی؟ _خودم و سپیده که باهات میایم مشهد.ولی،باید یه دعایی برام بکنی اونجا.اولش بهم قول بده میکنی تا بگم. لبخند زدم. +من که به شما اعتماد دارم‌.چشم قول میدم انجام بدم‌. _خب.ببین،اونجا برام دعا کن شهید شم.قول دادی. +آخه عمو... _قول دادی دختر... غم بزرگی تو دلم نشست. باشه ی مظلومانه ای گفتم و رفتم بغل عمو و جلو بغضمو گرفته بودم.ولی عمو سرم ناز کرد. _گریه کن دختر.اینطور خودتو اذیت نکن. شروع کردم گریه کردن و عمو نازم می‌کرد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سرم و آوردم بالا و اشکامو پاک کردم. +عمو... _جانم +شما احیانا بچه نمیخوای؟ خندید. _دلم میخواد،بچم با بچه تو همبازی باشه. منم خندیدم. +اوووو.عمو _جانمممم +سپیده جون خونست؟ _مردم میگن زن عمو،ایشون میگه سپیده جون‌. خندیدم. +خب خونست؟ _نه.با دوستاش رفته قم پس فردا برمیگرده.چطور؟ +میشه بیام خونتون پیش شما بخوابم ‌؟ _آره حتما.فقط زود باش بدو الان فیلمم شروع میشه +اووو چه فیلمی؟ _واسه دوران جنگ ۸ سالست. +خب پس بریم من پایم. سوار ماشین عمو شدیم.موبایلم و برداشتم و به مامان پیامک دادم. مامان من امشب خونه عمو عباس می‌خوابم مامان دو دقیقه بعد جواب داد. باشه مواظب باش. گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم تو کیفم.سرمو به صندلی تکیه دادم و نالیدم. +عمو کی می‌رسیم پس؟ _ترافیکه.حدود نیم ساعت دیگه. +خیلی خب پس من یکم میخوابم‌. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تکون های عمو بیدار شدم. _نیلوفر جان،عزیزم بلند شو رسیدیم. چشامو باز کردم. گیج خواب بودم هنوز‌.به زور خودمو کشوندم تو خونه و افتادم رو مبل. +وای چه خوابی رفتمااا عمو خندید. _هوم مشخصه.تلویزیون و روشن کن تا غذارو بیارم. +انقدر زود؟ _جنابالی وقتی خواب تشریف داشتین،رفتم پیتزا خریدم. +به به‌. عمو پیتزارو آورد و شروع کردیم به خوردن.ترکیب پیتزا و عمو و فیلم ترکیب برنده بود. فیلم بعد ۴۰ دقیقه تموم شد.خودم و ولو کرده بودم رو مبل و به تیتراژ پایینی خیره شده بودم.عمو دستش و گذاشت دور گردنم. _بدنگذشته باشه بهتون؟ خندیدم. +نه عمو عالیه. _خیلی خب پاشو بریم لالا. رفتم تو اتاق خالیشون دراز کشیدم.این اتاق فقط واسه این بود که،هر وقت اذان میگفتن،عمو و سپیده جون توش نماز میخوندن. توش یه حس معنوی و نور قشنگی داشت.ولی من که خوابم نمی‌برد.تا نماز صبح سر گوشی بودم تا این که اذان و گفتن.عمو اومد و سجاده اش و پهن کرد.فقط بهش خیره شده بودم.نورماه رو سجاده عمو می‌تابید.خیلی قشنگ بود.هنوز توش محو شده بودم.چشام می‌درخشید.نماز عمو تموم شد.چادر سپیده جون و سرم کردم و ایستادم.بهترین حس و داشتم. تو نورماه چشمای قهوه ایم بیشتر می‌درخشید. حالم هزار برابر بهتر بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دلیل اسم رمان نورماهمون:))))
نمازم تموم شد.نشستم رو رختخواب. زانوهامو بغل کرده بودم و سرم و گذاشته بودم روش.هنوز توی فکر و شوک بودم.عمو اومد و سرم و ناز کرد. _قبول باشه. سرمو آوردم بالا. +ممنونم...عمو... _جانم؟ +این اتاقت و خیلی دوست داشتم.میخوام وقتی با حسین رفتیم خونه جدید،یکی از اتاقارو بذارم واسه همین. _کار قشنگی می‌کنی.بخواب خب؟ +باش عمو جون شب بخیر. چشمام و بستم و سریع خوابم برد.صبح شد و بیدار شدم.عمو رفته بود سرکار و خونه تنها بودم.موبایلم زنگ خورد.حسین بود. +الو سلام. _سلام خوبی؟ +ممنون تو خوبی؟ _راستش عمو زنگ زد بهم گفت. قلبم تند تند زد.استرس گرفتم.عیوای.خو چرا از قبل نگفتم نمیخوام سالن بگیریم؟ +خب ببخشید.باید مشورت میکردم. _نه نه.اتفاقا تصمیمت خیلی قشنگ بود. نفس عمیقی کشیدم.انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد. +عه جدی؟ _اوهوم. +خب....اهم چیزه.نمیدونی عمو واسه کی بلیط گرفته؟ماشالا میخوایم کمم باشیم،همینطور خودمون زیادیم. خندید. _انگار برا فردا شبه. چشام از ذوق ازشون اشک میومد.نمیدونم،صدایی که ازم درمیومد صدا گریه بود،یا خنده.جلو دهنمو گرفتم. _نیلوفر گریه میکنی؟؟؟ +نه نه اشک شوقه. دوباره خندید. _خیلی خب خدافظ. نفس عمیقی کشیدم و موبایلمو گذاشتم رو قلبم. +وای خدا شکرتتتت. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
داشتم به خودم ور می رفتم که زنگ در رو زدن.در رو باز کردم و دیدم سپیده جون با یه چمدون سرمه ای پر دم در بود. بغلش کردم. +سلام سپیده جونمممم. _سلام دختر خوبی؟ +هوم تو خوبی؟ عمو دیروز گفته بود پس فردا میای چرا الان اومدی؟ _قربونت منم خوبم.تا خبر قشنگ تو رو شنیدم سریع اومدم پیشت گوگولی. لبخند زدم. _ حالا چی میل داری قرمه سبزی درست کنم؟ +خوبه دستت درد نکنه عمو کی می یاد؟ _ نمی دونم بهش زنگ بزن گوشی رو برداشتم و به عمو زنگ زدم. +الو سلام عمو جونم × سلام خوبی؟ + ممنونم.عمو فکر کنم به همه زنگ زدی گفتی خبر رو نه؟ ×آره. کسی زنگت زد؟ +حسین زنگم زد. ×چی گفت؟ +هیچی فقط گفت تصمیمت خوب بود. شما زنگ بهشون که زدی کسی مخالفت نکرد؟ × اول به هر کی زنگ زدم شوکه می شد ولی بعد می خندیدن و می گفتن عالیه. ذوق بزرگی تو چشام نقش بست. +عمو سپیده جون رسیده شما کی میای؟ ×به سلامتی.یه ساعت دیگه میام. فقط شما ناهارتون رو بخورید منتظر من نباشید.فقط عمو وقتی رسیدم میذارم خونتون وسایلت و جمع کنی خب؟ +باش خداحافظ. سپیده جون با ناراحتی برگشت سمتم. _شنیدم حرفاتونو.فقط یه چیزی بگم؟ +بفرما. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_خب راستش،حدود دوماه پیش،من باردار شده بودم. +خبببب؟ _ولی... جلو چشماشو گرفت.سعی می‌کرد گریه نکنه ولی صداش میلرزید ‌. _دو هفته پیش سقط شد. دیگه تحمل نکرد.اشکاش عین آبشار میریختن.رفتم بغلش کردم.قلبم شیکست. +عیوای من... _واسه همینم رفتم قم...میخواستم حال و هوام عوض بشه. +خب چرا همون اول تو و عمو نگفتین به بقیه که بارداری؟ _دلم میخواست مثلا یکم بگذره که...سوپرایز شن. دلم ریش ریش شد. +الهی.خودتو ناراحت نکن.دوباره هم میتونی بچه دار شی خب. _آره ولی الان دیگه انگیزه ام رف.شاید شما بتونی در آینده داخلم انگیزه ایجاد کنی. خندیدم. +حالا فعلا بیا بریم سر غذا. _بریم خانوم. عباس گف بعد میاد آره؟ +هوم _باش ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مشغول خوردن غذا شدیم.کلشو تو فکر بودم و هر دفعه سپیده جون تکونم میداد که غذاتو بخور.بعد چند دقیقه غذا تموم شد.رفتم سمت ظرفشویی. _نمیخواد دختر خودم میشورم برو بشین تا عباس بیاد. سرمو آروم تکون دادم و نشستم روی مبل.۲۰ دقیقه برام خیلی سریع گذشت.سرمو گذاشته بودم رو زانوهامو فکر میکردم. ×پاشو دختر‌. +عه عمو کی اومدی ×شما تو عالم هپروت بودی.زود باش بریم تو پارکینگ +سپیده جون خدافظ _خدافظ عزیزم. سوار ماشین شدم.حواسم به خیابونا بود و به هیچ چیز دقت نمیکردم.صدا عمو در اومد. × نمیخوای پیاده شی شما؟ +عه عمو خدافظ ×خدافظ مراقب باش. زنگ در و زدم و عین جت سوار آسانسور شدم.مامان چشم انتظار روبه رو در بود.با شادی پریدم تو خونه. +سلامممم. مامان لبخند زد. _به به سلام عزیزممم. بابا اومد جلو.انگار میخواست سر به سرم بذاره‌. ×چه عجب یادی از ما کردی.واسه خودتونم که میبرین و میدوزین ماشالا هزار ماشالا. +عه بابا.تصمیم به این خوبی. _سر به سرش نذار محسن عه. ×سر به سر این نذارم سر به سر کی بذارم ؟ +ایش. ×شما برو لباساتو جمع کن ۵ ساعت دیگه پروازه +عهههه حسین که به من گف فردا شببب ×گذاشتیمش یکم زودتر بدو برو جمع کن. _نیلوفر جان قرار شد بقیه چیزهاتونم از مشهد بخریم دیگه؟ +هوم. سریع دویدم تو اتاق.با مکث لباسامو جمع میکردم.بعد یه ساعت پریدم تو سالن. +جمع کردمممم ×خیلی خب یکم بشین تا بعد راه بیوفتیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حدود دو ساعت نشسته بودم و اتفاقات دور و برم فکر میکردم.لباسامو آماده پوشیده بودم و سرم و گذاشته بودم رو میز.بابا دستشو گذاشت رو شونم. ×نیلوفر پاشو باید بریم. عین کانگورو پریدم بالا.سریع رفتم سمت در و چمدونم و برداشتم و آسانسور زدم.مامان بهم خندید‌. _ماشالا هنوز کودک درونت فعاله هاااا +دیگه دیگه در حالی که داشتم این پا اون پا میکردم،مامان بابا عم اومدن تو آسانسور و بابا در و قفل کرد.از ذوق نزدیک بود بیوفتم زمین.رفتیم تو پارکینگ.مامان جون و باباجون سوار ماشین ما میشدن.دونه دونه بغلشون کردم.مامانجون بهم لبخند زد‌. _ماشالا چه خانوم شده. سرمو گرفتم پایین و لبخند زدم.بابا به زور چمدونارو تو صندوق عقب جا داد.همه ساکت بودن.من و مامان جون و مامان عقب نشستیم و بابا و باباجون جلو.به انگشتام ور میرفتم. شیشه ها پایین بود و از صدای باد اصلا مکالمه بابا و باباجون و نمیشنیدم.بالاخره بعد نیم ساعت رسیدیم.پیاده شدیم و چمدونارو برداشتیم و رفتیم سمت فرودگاه.تا این که با یه لشکر مواجه شدم و چشام گرد شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مثلا قرار بود کم باشین،خودمون یه لشکر بودیم.تو انگشتام شروع کردم شمردن. بابا جون،مامان جون،دایی،عمو عباس،عمو حسن،خاله،عمه،حلما،امین،حسین،ثنا،محمد،مهدی،سپیده جون،مامان،بابا،فاطمه، امیر علی،سونیا دختر حلما،خودم،اوووووو.کلا یه هواپیما رو برا ما گرفته بودن.به همه سلام کردم.ماشالا هر کس یه چیزی میگف منم نمی‌فهمیدم فقط لبخند میزدم.همه داشتن با هم حرف میزدن منم یه گوشه داشتم به کیفم ور میرفتم.حسین اومد سمتم. _سلام. +علیک _چیز من و اوردی؟ +چیو؟ _چیزززز +خو چیز چیههه _همون چیزه یعنی چیز پاوربانکم.دست تو بود گفته بودم برام بیاری. +واااا _وا داره؟ +خو از همون اول بگو پاور بانک. _خب یادم رفته بود اسمشو. از تو کیفم در آوردم. +بیا. _مرسی.امینننن. +امین و چیکار دارییی؟ _میخواستش خب. هوف بلندی کشیدم و خودم و انداختم رو صندلی.دایی اومد سمتم. _بچه تازه الان هواپیما اومد بعد تو میشینی؟ از جام بلند شدم و چادرمو کشیدم جلو. رفتم اون جلو همه رفتیم سمت هواپیما.کوله پشتی کوچیکم و بغل کردم و نشستم رو صندلی.من وسط بودم و خاله و مامان دور و برم.هر وقت میخواستن حرف بزنن من باید کلمو می‌بردم جلو .دیگه خسته شدم.خودمو ول دادم رو صندلی و خوابیدم‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تکون های مامانم بیدار شدم. _عزیزم،رسیدیم. چشمامو با ذوق باز کردم.کوله پشتیم و برداشتم و رفتم پشت سر لشکرمون. حدود دو دقیقه منتظر بودیم و همه باهم حرف میزدن‌.بالخره اتوبوس رسید.با احتیاط میله های اتوبوس و گرفتم که به کسی نخورم.نفس عمیقی کشیدم.چقدر زود رسیدیم.به ماکت های حرم که تو فرودگاه بود خیره شدم.چقدر قشنگ بود.سپیده جون دستمو کشید. _دختر بیا چمدونت ‌. +ها مرسی.میگمااا _جانم. +مینی‌بوس هتل میاد دنبالمون دیگه؟ _آره بدو بدو همه رفتن. با بیشترین سرعتی که میتونستیم دویدیم و سوار شدیم.صدای همهمه تو گوشم می‌پیچید ولی من فقط به بیرون خیره شده بودم.یه پلک کوچیکی زدم.چشامو باز کردم‌.میتونستم حرم و ببینم.چشام پر اشک شد.آروم آروم روی صورتم میریختن.خیلی خوشحال بودم که هتلمون نزدیک حرمه.بعد از انتظار های من،بالاخره رسیدیم.فقط نیم ساعت نشسته بودم رو مبل و به گوشیم ور میرفتم که بابا اتاقمون و تحویل بگیره. _پاشو بابا .بدو. +هوففف.شما خسته این میخواین بخوابین.من که نیستم خب. _یه استراحت کوچیک میکنیم میریم حرم. اصن حال اینکه برم تو اتاق خاله و عمه و دایی و عمو و اینا نداشتم.سریع فقط بابا در اتاق و باز کردم و خودمو انداختم رو تخت‌‌. +منم یکم میخوابم. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.