eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
با تکون های عمو بیدار شدم. _نیلوفر جان،عزیزم بلند شو رسیدیم. چشامو باز کردم. گیج خواب بودم هنوز‌.به زور خودمو کشوندم تو خونه و افتادم رو مبل. +وای چه خوابی رفتمااا عمو خندید. _هوم مشخصه.تلویزیون و روشن کن تا غذارو بیارم. +انقدر زود؟ _جنابالی وقتی خواب تشریف داشتین،رفتم پیتزا خریدم. +به به‌. عمو پیتزارو آورد و شروع کردیم به خوردن.ترکیب پیتزا و عمو و فیلم ترکیب برنده بود. فیلم بعد ۴۰ دقیقه تموم شد.خودم و ولو کرده بودم رو مبل و به تیتراژ پایینی خیره شده بودم.عمو دستش و گذاشت دور گردنم. _بدنگذشته باشه بهتون؟ خندیدم. +نه عمو عالیه. _خیلی خب پاشو بریم لالا. رفتم تو اتاق خالیشون دراز کشیدم.این اتاق فقط واسه این بود که،هر وقت اذان میگفتن،عمو و سپیده جون توش نماز میخوندن. توش یه حس معنوی و نور قشنگی داشت.ولی من که خوابم نمی‌برد.تا نماز صبح سر گوشی بودم تا این که اذان و گفتن.عمو اومد و سجاده اش و پهن کرد.فقط بهش خیره شده بودم.نورماه رو سجاده عمو می‌تابید.خیلی قشنگ بود.هنوز توش محو شده بودم.چشام می‌درخشید.نماز عمو تموم شد.چادر سپیده جون و سرم کردم و ایستادم.بهترین حس و داشتم. تو نورماه چشمای قهوه ایم بیشتر می‌درخشید. حالم هزار برابر بهتر بود. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دلیل اسم رمان نورماهمون:))))
نمازم تموم شد.نشستم رو رختخواب. زانوهامو بغل کرده بودم و سرم و گذاشته بودم روش.هنوز توی فکر و شوک بودم.عمو اومد و سرم و ناز کرد. _قبول باشه. سرمو آوردم بالا. +ممنونم...عمو... _جانم؟ +این اتاقت و خیلی دوست داشتم.میخوام وقتی با حسین رفتیم خونه جدید،یکی از اتاقارو بذارم واسه همین. _کار قشنگی می‌کنی.بخواب خب؟ +باش عمو جون شب بخیر. چشمام و بستم و سریع خوابم برد.صبح شد و بیدار شدم.عمو رفته بود سرکار و خونه تنها بودم.موبایلم زنگ خورد.حسین بود. +الو سلام. _سلام خوبی؟ +ممنون تو خوبی؟ _راستش عمو زنگ زد بهم گفت. قلبم تند تند زد.استرس گرفتم.عیوای.خو چرا از قبل نگفتم نمیخوام سالن بگیریم؟ +خب ببخشید.باید مشورت میکردم. _نه نه.اتفاقا تصمیمت خیلی قشنگ بود. نفس عمیقی کشیدم.انگار یه باری از رو دوشم برداشته شد. +عه جدی؟ _اوهوم. +خب....اهم چیزه.نمیدونی عمو واسه کی بلیط گرفته؟ماشالا میخوایم کمم باشیم،همینطور خودمون زیادیم. خندید. _انگار برا فردا شبه. چشام از ذوق ازشون اشک میومد.نمیدونم،صدایی که ازم درمیومد صدا گریه بود،یا خنده.جلو دهنمو گرفتم. _نیلوفر گریه میکنی؟؟؟ +نه نه اشک شوقه. دوباره خندید. _خیلی خب خدافظ. نفس عمیقی کشیدم و موبایلمو گذاشتم رو قلبم. +وای خدا شکرتتتت. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
داشتم به خودم ور می رفتم که زنگ در رو زدن.در رو باز کردم و دیدم سپیده جون با یه چمدون سرمه ای پر دم در بود. بغلش کردم. +سلام سپیده جونمممم. _سلام دختر خوبی؟ +هوم تو خوبی؟ عمو دیروز گفته بود پس فردا میای چرا الان اومدی؟ _قربونت منم خوبم.تا خبر قشنگ تو رو شنیدم سریع اومدم پیشت گوگولی. لبخند زدم. _ حالا چی میل داری قرمه سبزی درست کنم؟ +خوبه دستت درد نکنه عمو کی می یاد؟ _ نمی دونم بهش زنگ بزن گوشی رو برداشتم و به عمو زنگ زدم. +الو سلام عمو جونم × سلام خوبی؟ + ممنونم.عمو فکر کنم به همه زنگ زدی گفتی خبر رو نه؟ ×آره. کسی زنگت زد؟ +حسین زنگم زد. ×چی گفت؟ +هیچی فقط گفت تصمیمت خوب بود. شما زنگ بهشون که زدی کسی مخالفت نکرد؟ × اول به هر کی زنگ زدم شوکه می شد ولی بعد می خندیدن و می گفتن عالیه. ذوق بزرگی تو چشام نقش بست. +عمو سپیده جون رسیده شما کی میای؟ ×به سلامتی.یه ساعت دیگه میام. فقط شما ناهارتون رو بخورید منتظر من نباشید.فقط عمو وقتی رسیدم میذارم خونتون وسایلت و جمع کنی خب؟ +باش خداحافظ. سپیده جون با ناراحتی برگشت سمتم. _شنیدم حرفاتونو.فقط یه چیزی بگم؟ +بفرما. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_خب راستش،حدود دوماه پیش،من باردار شده بودم. +خبببب؟ _ولی... جلو چشماشو گرفت.سعی می‌کرد گریه نکنه ولی صداش میلرزید ‌. _دو هفته پیش سقط شد. دیگه تحمل نکرد.اشکاش عین آبشار میریختن.رفتم بغلش کردم.قلبم شیکست. +عیوای من... _واسه همینم رفتم قم...میخواستم حال و هوام عوض بشه. +خب چرا همون اول تو و عمو نگفتین به بقیه که بارداری؟ _دلم میخواست مثلا یکم بگذره که...سوپرایز شن. دلم ریش ریش شد. +الهی.خودتو ناراحت نکن.دوباره هم میتونی بچه دار شی خب. _آره ولی الان دیگه انگیزه ام رف.شاید شما بتونی در آینده داخلم انگیزه ایجاد کنی. خندیدم. +حالا فعلا بیا بریم سر غذا. _بریم خانوم. عباس گف بعد میاد آره؟ +هوم _باش ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مشغول خوردن غذا شدیم.کلشو تو فکر بودم و هر دفعه سپیده جون تکونم میداد که غذاتو بخور.بعد چند دقیقه غذا تموم شد.رفتم سمت ظرفشویی. _نمیخواد دختر خودم میشورم برو بشین تا عباس بیاد. سرمو آروم تکون دادم و نشستم روی مبل.۲۰ دقیقه برام خیلی سریع گذشت.سرمو گذاشته بودم رو زانوهامو فکر میکردم. ×پاشو دختر‌. +عه عمو کی اومدی ×شما تو عالم هپروت بودی.زود باش بریم تو پارکینگ +سپیده جون خدافظ _خدافظ عزیزم. سوار ماشین شدم.حواسم به خیابونا بود و به هیچ چیز دقت نمیکردم.صدا عمو در اومد. × نمیخوای پیاده شی شما؟ +عه عمو خدافظ ×خدافظ مراقب باش. زنگ در و زدم و عین جت سوار آسانسور شدم.مامان چشم انتظار روبه رو در بود.با شادی پریدم تو خونه. +سلامممم. مامان لبخند زد. _به به سلام عزیزممم. بابا اومد جلو.انگار میخواست سر به سرم بذاره‌. ×چه عجب یادی از ما کردی.واسه خودتونم که میبرین و میدوزین ماشالا هزار ماشالا. +عه بابا.تصمیم به این خوبی. _سر به سرش نذار محسن عه. ×سر به سر این نذارم سر به سر کی بذارم ؟ +ایش. ×شما برو لباساتو جمع کن ۵ ساعت دیگه پروازه +عهههه حسین که به من گف فردا شببب ×گذاشتیمش یکم زودتر بدو برو جمع کن. _نیلوفر جان قرار شد بقیه چیزهاتونم از مشهد بخریم دیگه؟ +هوم. سریع دویدم تو اتاق.با مکث لباسامو جمع میکردم.بعد یه ساعت پریدم تو سالن. +جمع کردمممم ×خیلی خب یکم بشین تا بعد راه بیوفتیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حدود دو ساعت نشسته بودم و اتفاقات دور و برم فکر میکردم.لباسامو آماده پوشیده بودم و سرم و گذاشته بودم رو میز.بابا دستشو گذاشت رو شونم. ×نیلوفر پاشو باید بریم. عین کانگورو پریدم بالا.سریع رفتم سمت در و چمدونم و برداشتم و آسانسور زدم.مامان بهم خندید‌. _ماشالا هنوز کودک درونت فعاله هاااا +دیگه دیگه در حالی که داشتم این پا اون پا میکردم،مامان بابا عم اومدن تو آسانسور و بابا در و قفل کرد.از ذوق نزدیک بود بیوفتم زمین.رفتیم تو پارکینگ.مامان جون و باباجون سوار ماشین ما میشدن.دونه دونه بغلشون کردم.مامانجون بهم لبخند زد‌. _ماشالا چه خانوم شده. سرمو گرفتم پایین و لبخند زدم.بابا به زور چمدونارو تو صندوق عقب جا داد.همه ساکت بودن.من و مامان جون و مامان عقب نشستیم و بابا و باباجون جلو.به انگشتام ور میرفتم. شیشه ها پایین بود و از صدای باد اصلا مکالمه بابا و باباجون و نمیشنیدم.بالاخره بعد نیم ساعت رسیدیم.پیاده شدیم و چمدونارو برداشتیم و رفتیم سمت فرودگاه.تا این که با یه لشکر مواجه شدم و چشام گرد شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مثلا قرار بود کم باشین،خودمون یه لشکر بودیم.تو انگشتام شروع کردم شمردن. بابا جون،مامان جون،دایی،عمو عباس،عمو حسن،خاله،عمه،حلما،امین،حسین،ثنا،محمد،مهدی،سپیده جون،مامان،بابا،فاطمه، امیر علی،سونیا دختر حلما،خودم،اوووووو.کلا یه هواپیما رو برا ما گرفته بودن.به همه سلام کردم.ماشالا هر کس یه چیزی میگف منم نمی‌فهمیدم فقط لبخند میزدم.همه داشتن با هم حرف میزدن منم یه گوشه داشتم به کیفم ور میرفتم.حسین اومد سمتم. _سلام. +علیک _چیز من و اوردی؟ +چیو؟ _چیزززز +خو چیز چیههه _همون چیزه یعنی چیز پاوربانکم.دست تو بود گفته بودم برام بیاری. +واااا _وا داره؟ +خو از همون اول بگو پاور بانک. _خب یادم رفته بود اسمشو. از تو کیفم در آوردم. +بیا. _مرسی.امینننن. +امین و چیکار دارییی؟ _میخواستش خب. هوف بلندی کشیدم و خودم و انداختم رو صندلی.دایی اومد سمتم. _بچه تازه الان هواپیما اومد بعد تو میشینی؟ از جام بلند شدم و چادرمو کشیدم جلو. رفتم اون جلو همه رفتیم سمت هواپیما.کوله پشتی کوچیکم و بغل کردم و نشستم رو صندلی.من وسط بودم و خاله و مامان دور و برم.هر وقت میخواستن حرف بزنن من باید کلمو می‌بردم جلو .دیگه خسته شدم.خودمو ول دادم رو صندلی و خوابیدم‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تکون های مامانم بیدار شدم. _عزیزم،رسیدیم. چشمامو با ذوق باز کردم.کوله پشتیم و برداشتم و رفتم پشت سر لشکرمون. حدود دو دقیقه منتظر بودیم و همه باهم حرف میزدن‌.بالخره اتوبوس رسید.با احتیاط میله های اتوبوس و گرفتم که به کسی نخورم.نفس عمیقی کشیدم.چقدر زود رسیدیم.به ماکت های حرم که تو فرودگاه بود خیره شدم.چقدر قشنگ بود.سپیده جون دستمو کشید. _دختر بیا چمدونت ‌. +ها مرسی.میگمااا _جانم. +مینی‌بوس هتل میاد دنبالمون دیگه؟ _آره بدو بدو همه رفتن. با بیشترین سرعتی که میتونستیم دویدیم و سوار شدیم.صدای همهمه تو گوشم می‌پیچید ولی من فقط به بیرون خیره شده بودم.یه پلک کوچیکی زدم.چشامو باز کردم‌.میتونستم حرم و ببینم.چشام پر اشک شد.آروم آروم روی صورتم میریختن.خیلی خوشحال بودم که هتلمون نزدیک حرمه.بعد از انتظار های من،بالاخره رسیدیم.فقط نیم ساعت نشسته بودم رو مبل و به گوشیم ور میرفتم که بابا اتاقمون و تحویل بگیره. _پاشو بابا .بدو. +هوففف.شما خسته این میخواین بخوابین.من که نیستم خب. _یه استراحت کوچیک میکنیم میریم حرم. اصن حال اینکه برم تو اتاق خاله و عمه و دایی و عمو و اینا نداشتم.سریع فقط بابا در اتاق و باز کردم و خودمو انداختم رو تخت‌‌. +منم یکم میخوابم. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با صدای اذان موبایلم بیدار شدم.همه خواب بودن.اه.میخواستم نماز و حرم باشم.سجاده امو از تو چمدونم در آوردم و شروع کردم نمازمو خوندن.مامان و بابام بیدار شدن.اوناهم سجاده اشون و پهن کردن و نمازشون و خوندن.رو کردم بهشون. +من دلم میخواست واسه نماز ظهر و عصر اونجا باشم خب. _عزیزم وقت هست خیلی ما اینجاییم انشاالله. حالا نماز مغرب و عشارو میریم. +خب الان نمیریم حرم؟ _بذار زنگ بزنم بهشون. مامان تلفن و برداشت و شروع کرد زنگ زدن.هوف بلندی کشیدم.چقدر زیادیم آخه. _خیلی خب نیلو لباساتو بپوش بریم. +من که پوشیدم فقط باید چادرمو سرم کنم. رو کرد به بابا. _توعم پوشیدی؟ سرشو تکون داد. _خب بریم. سریع رفتم سمت در و به لشکریانمون سلام کردم. هممون رفتیم تو آسانسور.انقدر ذوق داشتم که به هیچ کس نگا نمیکردم.کودک درونم فعال شده بود.از ‌کنار بازار ها رد شدیم.کم کم داشتم حرمو میدیدم.انقدر تو فکر بودم،که اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم.نگاهی به خودم کردم.تو ایستگاه بازرسی بودم.خدارو شکر خلوت بود.پامو گذاشتم داخل حرم.سلام دادم.چشمام ازش اشک میومد.روی فرش های حرم نشستیم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی
به گل های فرش حرم دست میکشیدم.حس قشنگی بهم تزریق میشد.حسین اومد کنارم نشست. _جوری بهشون دست میزنی انگار نشستی توی یه دشت پر از گل. خندیدم. +روایت قشنگی بود.اینا حتی از گل هاهم قشنگ ترن. لبخند زد. سرم تو کار خودم بود.اگه ساعت ها هم نازشون میکردم خسته نمی‌شدم.برا یه ثانیه سرمو آوردم بالا دیدم حسین نیس.چشم انداختم دور و برم.رفته بود پیش یه بچه هه.دوباره سرگرم فرشا شدم.بعد ۵ دقیقه حسین برگشت. +داشتی چیکار میکردی؟ _هیچی.یه بچه گم شده بود کمک کردم بره پیش خانوادش. لبخند زدم. +الهی. دوباره رف.سرمو اصلا بالا نمیوردم.ولی حس کردم یه بچه بغلشه. +دوباره داری کمک میکنی یه بچه بره پیش خانوادش؟ _اتفاقا الان خانوادش روبه رو شن.پیدا شده. انداختش تو دلم.نگاش کردم و فشردمش تو بغلم. +واییییی.الهی من دورت بگردمممم.فدات بشم منننن. دستامو لای موهای طلاییش میکشیدم.پیشونیش بوس کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+واییییی.خوبی عمهههه؟چقدر خوشحالم میبینمتتتت.تولدت بود آرههههه؟ _یه جوری باهاش حرف میزنی و انتظار داری جوابتو بده انگار ۱۰ سالشه.۱ سالشه به خدا‌. +خب حالا عه.ببین حداقل اسمشو بلده دیه.تو اصن ازش بپرس. دستاشو گرف. _نی نی اسمت چیه؟ خودشو ناز کرد با لحن بچگونه ی گوگولیش . ×آنا. +قربونت برمممممم بچهههه. حسین خندید. _باشه اصن شما برنده. ابروعامو انداختم بالا. +اصن ایلیا بم گف خیلی زود به حرف افتاده. موهاشو شروع کردم بافتن. +عمه مامانت کو ؟ بابات کو ؟ اشاره کرد به اون دور‌. ×خاله،مامانم. لبخند زدم. _مگه اون زن عموش نی پس چرا میگه خاله. +دلش میخواد خو. حسین پاشد رف. بهم نزدیک شدن.بغلشون کردم.حس خواهر شوعریم اوج گرف. با لبخند ازشون استقبال کردم. آنا تو دل مامانش نشست.زدم بهش. +ببینم لیا با کارا دعوات نمیشه که؟ خندیدن و سرشون و به نشونه نه تکون دادن. رو کردم بهشون. +شما چجوری میتونین بدون لحجه انقدر قشنگ فارسی حرف بزنین؟ کارا ادامه داد. ×عزیزم راستشو بخوای،ما مادرامون ایرانی ان.از بچگی هم ما با هم دوست بودیم. +آهااااا. یه لحظه رفتم تو غم.حس کردم یکی داره نگام میکنه.اومد جلو. _چته بچه. سرمو آوردم بالا +عهههه سلاممممممم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.