eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
595 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
مشغول خوردن غذا شدیم.کلشو تو فکر بودم و هر دفعه سپیده جون تکونم میداد که غذاتو بخور.بعد چند دقیقه غذا تموم شد.رفتم سمت ظرفشویی. _نمیخواد دختر خودم میشورم برو بشین تا عباس بیاد. سرمو آروم تکون دادم و نشستم روی مبل.۲۰ دقیقه برام خیلی سریع گذشت.سرمو گذاشته بودم رو زانوهامو فکر میکردم. ×پاشو دختر‌. +عه عمو کی اومدی ×شما تو عالم هپروت بودی.زود باش بریم تو پارکینگ +سپیده جون خدافظ _خدافظ عزیزم. سوار ماشین شدم.حواسم به خیابونا بود و به هیچ چیز دقت نمیکردم.صدا عمو در اومد. × نمیخوای پیاده شی شما؟ +عه عمو خدافظ ×خدافظ مراقب باش. زنگ در و زدم و عین جت سوار آسانسور شدم.مامان چشم انتظار روبه رو در بود.با شادی پریدم تو خونه. +سلامممم. مامان لبخند زد. _به به سلام عزیزممم. بابا اومد جلو.انگار میخواست سر به سرم بذاره‌. ×چه عجب یادی از ما کردی.واسه خودتونم که میبرین و میدوزین ماشالا هزار ماشالا. +عه بابا.تصمیم به این خوبی. _سر به سرش نذار محسن عه. ×سر به سر این نذارم سر به سر کی بذارم ؟ +ایش. ×شما برو لباساتو جمع کن ۵ ساعت دیگه پروازه +عهههه حسین که به من گف فردا شببب ×گذاشتیمش یکم زودتر بدو برو جمع کن. _نیلوفر جان قرار شد بقیه چیزهاتونم از مشهد بخریم دیگه؟ +هوم. سریع دویدم تو اتاق.با مکث لباسامو جمع میکردم.بعد یه ساعت پریدم تو سالن. +جمع کردمممم ×خیلی خب یکم بشین تا بعد راه بیوفتیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حدود دو ساعت نشسته بودم و اتفاقات دور و برم فکر میکردم.لباسامو آماده پوشیده بودم و سرم و گذاشته بودم رو میز.بابا دستشو گذاشت رو شونم. ×نیلوفر پاشو باید بریم. عین کانگورو پریدم بالا.سریع رفتم سمت در و چمدونم و برداشتم و آسانسور زدم.مامان بهم خندید‌. _ماشالا هنوز کودک درونت فعاله هاااا +دیگه دیگه در حالی که داشتم این پا اون پا میکردم،مامان بابا عم اومدن تو آسانسور و بابا در و قفل کرد.از ذوق نزدیک بود بیوفتم زمین.رفتیم تو پارکینگ.مامان جون و باباجون سوار ماشین ما میشدن.دونه دونه بغلشون کردم.مامانجون بهم لبخند زد‌. _ماشالا چه خانوم شده. سرمو گرفتم پایین و لبخند زدم.بابا به زور چمدونارو تو صندوق عقب جا داد.همه ساکت بودن.من و مامان جون و مامان عقب نشستیم و بابا و باباجون جلو.به انگشتام ور میرفتم. شیشه ها پایین بود و از صدای باد اصلا مکالمه بابا و باباجون و نمیشنیدم.بالاخره بعد نیم ساعت رسیدیم.پیاده شدیم و چمدونارو برداشتیم و رفتیم سمت فرودگاه.تا این که با یه لشکر مواجه شدم و چشام گرد شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مثلا قرار بود کم باشین،خودمون یه لشکر بودیم.تو انگشتام شروع کردم شمردن. بابا جون،مامان جون،دایی،عمو عباس،عمو حسن،خاله،عمه،حلما،امین،حسین،ثنا،محمد،مهدی،سپیده جون،مامان،بابا،فاطمه، امیر علی،سونیا دختر حلما،خودم،اوووووو.کلا یه هواپیما رو برا ما گرفته بودن.به همه سلام کردم.ماشالا هر کس یه چیزی میگف منم نمی‌فهمیدم فقط لبخند میزدم.همه داشتن با هم حرف میزدن منم یه گوشه داشتم به کیفم ور میرفتم.حسین اومد سمتم. _سلام. +علیک _چیز من و اوردی؟ +چیو؟ _چیزززز +خو چیز چیههه _همون چیزه یعنی چیز پاوربانکم.دست تو بود گفته بودم برام بیاری. +واااا _وا داره؟ +خو از همون اول بگو پاور بانک. _خب یادم رفته بود اسمشو. از تو کیفم در آوردم. +بیا. _مرسی.امینننن. +امین و چیکار دارییی؟ _میخواستش خب. هوف بلندی کشیدم و خودم و انداختم رو صندلی.دایی اومد سمتم. _بچه تازه الان هواپیما اومد بعد تو میشینی؟ از جام بلند شدم و چادرمو کشیدم جلو. رفتم اون جلو همه رفتیم سمت هواپیما.کوله پشتی کوچیکم و بغل کردم و نشستم رو صندلی.من وسط بودم و خاله و مامان دور و برم.هر وقت میخواستن حرف بزنن من باید کلمو می‌بردم جلو .دیگه خسته شدم.خودمو ول دادم رو صندلی و خوابیدم‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تکون های مامانم بیدار شدم. _عزیزم،رسیدیم. چشمامو با ذوق باز کردم.کوله پشتیم و برداشتم و رفتم پشت سر لشکرمون. حدود دو دقیقه منتظر بودیم و همه باهم حرف میزدن‌.بالخره اتوبوس رسید.با احتیاط میله های اتوبوس و گرفتم که به کسی نخورم.نفس عمیقی کشیدم.چقدر زود رسیدیم.به ماکت های حرم که تو فرودگاه بود خیره شدم.چقدر قشنگ بود.سپیده جون دستمو کشید. _دختر بیا چمدونت ‌. +ها مرسی.میگمااا _جانم. +مینی‌بوس هتل میاد دنبالمون دیگه؟ _آره بدو بدو همه رفتن. با بیشترین سرعتی که میتونستیم دویدیم و سوار شدیم.صدای همهمه تو گوشم می‌پیچید ولی من فقط به بیرون خیره شده بودم.یه پلک کوچیکی زدم.چشامو باز کردم‌.میتونستم حرم و ببینم.چشام پر اشک شد.آروم آروم روی صورتم میریختن.خیلی خوشحال بودم که هتلمون نزدیک حرمه.بعد از انتظار های من،بالاخره رسیدیم.فقط نیم ساعت نشسته بودم رو مبل و به گوشیم ور میرفتم که بابا اتاقمون و تحویل بگیره. _پاشو بابا .بدو. +هوففف.شما خسته این میخواین بخوابین.من که نیستم خب. _یه استراحت کوچیک میکنیم میریم حرم. اصن حال اینکه برم تو اتاق خاله و عمه و دایی و عمو و اینا نداشتم.سریع فقط بابا در اتاق و باز کردم و خودمو انداختم رو تخت‌‌. +منم یکم میخوابم. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با صدای اذان موبایلم بیدار شدم.همه خواب بودن.اه.میخواستم نماز و حرم باشم.سجاده امو از تو چمدونم در آوردم و شروع کردم نمازمو خوندن.مامان و بابام بیدار شدن.اوناهم سجاده اشون و پهن کردن و نمازشون و خوندن.رو کردم بهشون. +من دلم میخواست واسه نماز ظهر و عصر اونجا باشم خب. _عزیزم وقت هست خیلی ما اینجاییم انشاالله. حالا نماز مغرب و عشارو میریم. +خب الان نمیریم حرم؟ _بذار زنگ بزنم بهشون. مامان تلفن و برداشت و شروع کرد زنگ زدن.هوف بلندی کشیدم.چقدر زیادیم آخه. _خیلی خب نیلو لباساتو بپوش بریم. +من که پوشیدم فقط باید چادرمو سرم کنم. رو کرد به بابا. _توعم پوشیدی؟ سرشو تکون داد. _خب بریم. سریع رفتم سمت در و به لشکریانمون سلام کردم. هممون رفتیم تو آسانسور.انقدر ذوق داشتم که به هیچ کس نگا نمیکردم.کودک درونم فعال شده بود.از ‌کنار بازار ها رد شدیم.کم کم داشتم حرمو میدیدم.انقدر تو فکر بودم،که اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم.نگاهی به خودم کردم.تو ایستگاه بازرسی بودم.خدارو شکر خلوت بود.پامو گذاشتم داخل حرم.سلام دادم.چشمام ازش اشک میومد.روی فرش های حرم نشستیم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی
به گل های فرش حرم دست میکشیدم.حس قشنگی بهم تزریق میشد.حسین اومد کنارم نشست. _جوری بهشون دست میزنی انگار نشستی توی یه دشت پر از گل. خندیدم. +روایت قشنگی بود.اینا حتی از گل هاهم قشنگ ترن. لبخند زد. سرم تو کار خودم بود.اگه ساعت ها هم نازشون میکردم خسته نمی‌شدم.برا یه ثانیه سرمو آوردم بالا دیدم حسین نیس.چشم انداختم دور و برم.رفته بود پیش یه بچه هه.دوباره سرگرم فرشا شدم.بعد ۵ دقیقه حسین برگشت. +داشتی چیکار میکردی؟ _هیچی.یه بچه گم شده بود کمک کردم بره پیش خانوادش. لبخند زدم. +الهی. دوباره رف.سرمو اصلا بالا نمیوردم.ولی حس کردم یه بچه بغلشه. +دوباره داری کمک میکنی یه بچه بره پیش خانوادش؟ _اتفاقا الان خانوادش روبه رو شن.پیدا شده. انداختش تو دلم.نگاش کردم و فشردمش تو بغلم. +واییییی.الهی من دورت بگردمممم.فدات بشم منننن. دستامو لای موهای طلاییش میکشیدم.پیشونیش بوس کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+واییییی.خوبی عمهههه؟چقدر خوشحالم میبینمتتتت.تولدت بود آرههههه؟ _یه جوری باهاش حرف میزنی و انتظار داری جوابتو بده انگار ۱۰ سالشه.۱ سالشه به خدا‌. +خب حالا عه.ببین حداقل اسمشو بلده دیه.تو اصن ازش بپرس. دستاشو گرف. _نی نی اسمت چیه؟ خودشو ناز کرد با لحن بچگونه ی گوگولیش . ×آنا. +قربونت برمممممم بچهههه. حسین خندید. _باشه اصن شما برنده. ابروعامو انداختم بالا. +اصن ایلیا بم گف خیلی زود به حرف افتاده. موهاشو شروع کردم بافتن. +عمه مامانت کو ؟ بابات کو ؟ اشاره کرد به اون دور‌. ×خاله،مامانم. لبخند زدم. _مگه اون زن عموش نی پس چرا میگه خاله. +دلش میخواد خو. حسین پاشد رف. بهم نزدیک شدن.بغلشون کردم.حس خواهر شوعریم اوج گرف. با لبخند ازشون استقبال کردم. آنا تو دل مامانش نشست.زدم بهش. +ببینم لیا با کارا دعوات نمیشه که؟ خندیدن و سرشون و به نشونه نه تکون دادن. رو کردم بهشون. +شما چجوری میتونین بدون لحجه انقدر قشنگ فارسی حرف بزنین؟ کارا ادامه داد. ×عزیزم راستشو بخوای،ما مادرامون ایرانی ان.از بچگی هم ما با هم دوست بودیم. +آهااااا. یه لحظه رفتم تو غم.حس کردم یکی داره نگام میکنه.اومد جلو. _چته بچه. سرمو آوردم بالا +عهههه سلاممممممم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_علیککککک +واییییییییییی.بذار ببینمممم _چیو ببینی؟ +خببب.ببین،دراز تر شدی،موهات کوتاه تر شده،فر بودنش قشنگ تر شده،لاغر تر شدی،لپاتم رفته تو. _اووووو بازرسیتون تموم شد؟ +نه بذا امیر بیاد. ×سلام. +سلامممممم. ×چیکار میکردی ایلیارو؟ +بازرسیش میکردم بذا توعم بکنم. ایلیا چادرمو کشید عقب . +عه افتادم بی تربیتتت. _تا کی میخوای بازرسی کنی خب.راسیاتش راه ضریح و یادم رفته. +خاک تو سرت.صبر کن. رومو برگردوندم سمت امیر. +وایی تو چقد مظلومی برعکس این. خندید. +خبببب.ببین تو قبلا خیلی ریزه میزه بودی ولی الان ریزه میزه نیسی.قدتم دراز شده.موهاتم طلایی بود الان یکم پررنگ تر شده و قارچی تر. _خب بریم دیگه. پا شدم و راه افتادن سمتم.دوربینی که عمو عباسم واسه تولدم گرفته بود و در آوردم.خیلی خفن بود.عکساش همون موقع چاپ میشد.البته بماند که تو بچگی هم به عکاسی علاقه داشتم واسه همینم میخواستم دوربین عمورو بردارم که متاسفانه شیکست و عمو بدبخت شد چون توش اطلاعات خیلی مهمی بود.از همه جای حرم عکس میگرفتم تا این که رسیدیم دم ضریح.خیره عظمتش شده بودم.امیر رفت و چسبید بهش.ایلیا هم دو زانو افتاد زمین و منم آروم نشستمو چشمام و بستم.حدود نیم ساعت اونجا بودیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اومدن سمتم.عین من چشاشون قرمز بود.بدون اینکه حرفی بزنیم رفتیم پیش بقیه.هر ۴ تا زن داداشام پیش هم نشسته بودن حرف میزدن.کنارشون نشستم و لبخند زدم.ولی یهو حس یه غم بزرگی نشست تو قلبم. احساس سنگینی میکردم.قلبم تیر کشید گرفتمشو آخ بلندی گفتم.فاطمه منو گرفت. _نیلوفر خوبیییی؟ نفس نفس میزدم.دور و برم ساکت بود،ولی تو گوشم صدا همهمه میشنیدم...صدای گریه،صدای فریاد.گوشامو گرفتم.اون صدای گریه های من بود نه؟ولی من تا حالا اینطور گریه نکردم.هرچی بود الان من نبود.نفس نفس میزدم. گوشام سوت می‌کشید.قلبم درد میکرد.چشمام سیاهی میرفت.از حال رفتم. خاله آب و پاشید تو صورتم.صدا هق هقم بلند شد.انگار از الان غم یه اتفاق بزرگی تو دلم نشسته بود.خاله بغلم کرد و سرم و نوازش می‌کرد. ×چت شد تو دختر . من و نگاه کنننن.وای چشماشو نگاه.حسین برو آب بیار ببینم. _همین الان آوردم که. ×کوری نمی‌بینی تموم شد؟؟؟ _چشم آب و سریع خوردم.میخواستم تنها باشم.میخواستم تو خلوت خودم باشم‌.از جام بلند شدم و عذرخواهی کردم‌.مامان دستمو گرفت. ×کجا میری دختر؟؟؟ اشاره به اونور کردم. +مامان جان،اگه میشه من برم اونور .میخوام تنها باشم. سرشو تکون داد.رفتم نشستم. زانوهامو بغل کردم.چادرم خیس شد.یکی دستشو انداخت دور گردنم. _بیا ببینمت آخه چرا اینطوری شدی‌. سرمو گذاشتم رو شونش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+عمو حالم خوب نیستتتت. _وای بمیرم. یه پاکت نامه از تو کیفش در اورد. +عمو این چیه؟ _گریه نکن میدم بهت. اشکامو پاک کردم.دادش دستم.خیلی پاکتش قشنگ بود.بازش کردم. +عمو عقد واسه یه هفته دیگههه؟خیلی زیاده که. _دختر باید خوشحالم باشی.چیزاتم که هنوز نگرفتی.یه ماهم که مشهدی.در ضمن،همه منتظر شوما نبودن بیاین و برین که.بقیه هم میخوان این سعادت نصیبشون شه. +یس.ولی عمو من هنوز حالم بده. _پاشو.پاشو ببینم. +پاشم بریم کجا؟ _دم ضریح. +عمو من تازه بودم که. _خب دوباره بریم.یه چیزی میدونم. سرمو تکون دادم و به طرف ضریح روانه شدیم.عمو رفت جلو و من نشستم همونجا و شروع کردم قرآن خوندن.راست میگفت.قلبم آروم گرفت. بعد ۲۰ دقیقه اومد. _حالت بهتره؟بریم؟ لبخند زدم و سرمو تکون دادم.رفتیم پیش بقیه.کنارشون نشستم.حالم بهتر بود. حلما سونیارو داد دست حسین. +عه بدش به من ببینم. _وا بچه خواهرمه عه. +وا بچه داداشمه عه. _خو تو از اینا زیاد داری‌. خندیدم. +اصن باشه قبول. به جاش هم امیر علی و هم آنارو کشوندم تو دلم.چپ چپ نگاه کرد و خندید.منم خندیدم. حلما عین بچه ها شروع کرد غر زدن. ×وایییی.من میخوام برم بازاررر.الان هوا تاریک میشه باید بریم هتل شام بخوریم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اونایی که جج رفتیم،لف ندن،دوباره بریم.مجبور شدم لف بدم واسه محدودیت. @Noora_315_pv
همه موافقت کردن. پامو از تو حرم بیرون گذاشتم.‌عقب عقب میرفتم و بازم حرم و نگاه میکردم.تا اینکه دیگه از دیدم خارج شد.با آرامش راه میرفتم.هر قدمی که تو مشهد برمیداشتم،آرامش می‌گرفتم.وارد بازار شدیم.به مغازه هاشون با دقت نگاه میکردم.با دیدن تک تکشون،بهم انرژی مثبت تزریق میشد.ولی،یه مغازه چشمم و گرفت.یه انگشتر عقیق سبز خوشگل بود که روش یا رقیه حک شده بود.خیلیییی قشنگ بود.نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم. +آقا قیمت این انگشتر چنده؟ _۳ میلیون. میخواستم کارتم و دربیارم که حلما دستمو کشید. _بیا بریم ببینم الکی وایساده اینجا عه. آه بلندی کشیدم.میخواستمش خب. ثنا رفت تو یه مغازه لباس فروشی واسه همین وایسادیم.بعد دو دقیقه،اومد بیرون. _امین کارتت و بده. وا.خو خودت حساب میکردی.امینم که کارت چه عرض کنم،جونشم واسه ثنا میداد.درنگ نکرد سریع کارت و داد بهش.خدا شانس بده جدی.عمو اومد سمتم و یه جعبه کوچیک داد دستم. +چیه؟ _بازش کن. بازش کردم.همون انگشتری که بود که میخواستمممم. +وای عموووو.مرسی آخهههه. _صداشو در نیاری جلو حلما و ثناهااااا. +باش. بالاخره ثنا رسید.یه عبای آبی آسمونی خوشگل خریده بود. +وایییی ثنا چقدر قشنگه.مبارکه.یادم باشه بعد بیام بخرمش. از همه خداحافظی کردم.دیگه اینجا کاری نداشتم.میخواستم برم رستوران هتل حالا بقیه هم میومدن دیگه.تو راه با انگشترم ور میرفتم.بالخره رسیدم.تو یه میز گنده نشستم.موبایلم و در آوردم و شروع کردم چت کردن.بعد ده دقیقه حسین اومد. _سلام. +سلاممم.پس بقیه؟ _هنوز بازارن.من زودتر اومدم. +ها... یه چیز کادو شده داد بهم. _تقدیم به شوما. +وایییی جدییی؟چیههه؟ _بازش کن. با شوق بازش کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.