eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
593 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
با تکون های مامانم بیدار شدم. _عزیزم،رسیدیم. چشمامو با ذوق باز کردم.کوله پشتیم و برداشتم و رفتم پشت سر لشکرمون. حدود دو دقیقه منتظر بودیم و همه باهم حرف میزدن‌.بالخره اتوبوس رسید.با احتیاط میله های اتوبوس و گرفتم که به کسی نخورم.نفس عمیقی کشیدم.چقدر زود رسیدیم.به ماکت های حرم که تو فرودگاه بود خیره شدم.چقدر قشنگ بود.سپیده جون دستمو کشید. _دختر بیا چمدونت ‌. +ها مرسی.میگمااا _جانم. +مینی‌بوس هتل میاد دنبالمون دیگه؟ _آره بدو بدو همه رفتن. با بیشترین سرعتی که میتونستیم دویدیم و سوار شدیم.صدای همهمه تو گوشم می‌پیچید ولی من فقط به بیرون خیره شده بودم.یه پلک کوچیکی زدم.چشامو باز کردم‌.میتونستم حرم و ببینم.چشام پر اشک شد.آروم آروم روی صورتم میریختن.خیلی خوشحال بودم که هتلمون نزدیک حرمه.بعد از انتظار های من،بالاخره رسیدیم.فقط نیم ساعت نشسته بودم رو مبل و به گوشیم ور میرفتم که بابا اتاقمون و تحویل بگیره. _پاشو بابا .بدو. +هوففف.شما خسته این میخواین بخوابین.من که نیستم خب. _یه استراحت کوچیک میکنیم میریم حرم. اصن حال اینکه برم تو اتاق خاله و عمه و دایی و عمو و اینا نداشتم.سریع فقط بابا در اتاق و باز کردم و خودمو انداختم رو تخت‌‌. +منم یکم میخوابم. چشام بلافاصله بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با صدای اذان موبایلم بیدار شدم.همه خواب بودن.اه.میخواستم نماز و حرم باشم.سجاده امو از تو چمدونم در آوردم و شروع کردم نمازمو خوندن.مامان و بابام بیدار شدن.اوناهم سجاده اشون و پهن کردن و نمازشون و خوندن.رو کردم بهشون. +من دلم میخواست واسه نماز ظهر و عصر اونجا باشم خب. _عزیزم وقت هست خیلی ما اینجاییم انشاالله. حالا نماز مغرب و عشارو میریم. +خب الان نمیریم حرم؟ _بذار زنگ بزنم بهشون. مامان تلفن و برداشت و شروع کرد زنگ زدن.هوف بلندی کشیدم.چقدر زیادیم آخه. _خیلی خب نیلو لباساتو بپوش بریم. +من که پوشیدم فقط باید چادرمو سرم کنم. رو کرد به بابا. _توعم پوشیدی؟ سرشو تکون داد. _خب بریم. سریع رفتم سمت در و به لشکریانمون سلام کردم. هممون رفتیم تو آسانسور.انقدر ذوق داشتم که به هیچ کس نگا نمیکردم.کودک درونم فعال شده بود.از ‌کنار بازار ها رد شدیم.کم کم داشتم حرمو میدیدم.انقدر تو فکر بودم،که اصلا متوجه نشدم کی رسیدیم.نگاهی به خودم کردم.تو ایستگاه بازرسی بودم.خدارو شکر خلوت بود.پامو گذاشتم داخل حرم.سلام دادم.چشمام ازش اشک میومد.روی فرش های حرم نشستیم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی
به گل های فرش حرم دست میکشیدم.حس قشنگی بهم تزریق میشد.حسین اومد کنارم نشست. _جوری بهشون دست میزنی انگار نشستی توی یه دشت پر از گل. خندیدم. +روایت قشنگی بود.اینا حتی از گل هاهم قشنگ ترن. لبخند زد. سرم تو کار خودم بود.اگه ساعت ها هم نازشون میکردم خسته نمی‌شدم.برا یه ثانیه سرمو آوردم بالا دیدم حسین نیس.چشم انداختم دور و برم.رفته بود پیش یه بچه هه.دوباره سرگرم فرشا شدم.بعد ۵ دقیقه حسین برگشت. +داشتی چیکار میکردی؟ _هیچی.یه بچه گم شده بود کمک کردم بره پیش خانوادش. لبخند زدم. +الهی. دوباره رف.سرمو اصلا بالا نمیوردم.ولی حس کردم یه بچه بغلشه. +دوباره داری کمک میکنی یه بچه بره پیش خانوادش؟ _اتفاقا الان خانوادش روبه رو شن.پیدا شده. انداختش تو دلم.نگاش کردم و فشردمش تو بغلم. +واییییی.الهی من دورت بگردمممم.فدات بشم منننن. دستامو لای موهای طلاییش میکشیدم.پیشونیش بوس کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+واییییی.خوبی عمهههه؟چقدر خوشحالم میبینمتتتت.تولدت بود آرههههه؟ _یه جوری باهاش حرف میزنی و انتظار داری جوابتو بده انگار ۱۰ سالشه.۱ سالشه به خدا‌. +خب حالا عه.ببین حداقل اسمشو بلده دیه.تو اصن ازش بپرس. دستاشو گرف. _نی نی اسمت چیه؟ خودشو ناز کرد با لحن بچگونه ی گوگولیش . ×آنا. +قربونت برمممممم بچهههه. حسین خندید. _باشه اصن شما برنده. ابروعامو انداختم بالا. +اصن ایلیا بم گف خیلی زود به حرف افتاده. موهاشو شروع کردم بافتن. +عمه مامانت کو ؟ بابات کو ؟ اشاره کرد به اون دور‌. ×خاله،مامانم. لبخند زدم. _مگه اون زن عموش نی پس چرا میگه خاله. +دلش میخواد خو. حسین پاشد رف. بهم نزدیک شدن.بغلشون کردم.حس خواهر شوعریم اوج گرف. با لبخند ازشون استقبال کردم. آنا تو دل مامانش نشست.زدم بهش. +ببینم لیا با کارا دعوات نمیشه که؟ خندیدن و سرشون و به نشونه نه تکون دادن. رو کردم بهشون. +شما چجوری میتونین بدون لحجه انقدر قشنگ فارسی حرف بزنین؟ کارا ادامه داد. ×عزیزم راستشو بخوای،ما مادرامون ایرانی ان.از بچگی هم ما با هم دوست بودیم. +آهااااا. یه لحظه رفتم تو غم.حس کردم یکی داره نگام میکنه.اومد جلو. _چته بچه. سرمو آوردم بالا +عهههه سلاممممممم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_علیککککک +واییییییییییی.بذار ببینمممم _چیو ببینی؟ +خببب.ببین،دراز تر شدی،موهات کوتاه تر شده،فر بودنش قشنگ تر شده،لاغر تر شدی،لپاتم رفته تو. _اووووو بازرسیتون تموم شد؟ +نه بذا امیر بیاد. ×سلام. +سلامممممم. ×چیکار میکردی ایلیارو؟ +بازرسیش میکردم بذا توعم بکنم. ایلیا چادرمو کشید عقب . +عه افتادم بی تربیتتت. _تا کی میخوای بازرسی کنی خب.راسیاتش راه ضریح و یادم رفته. +خاک تو سرت.صبر کن. رومو برگردوندم سمت امیر. +وایی تو چقد مظلومی برعکس این. خندید. +خبببب.ببین تو قبلا خیلی ریزه میزه بودی ولی الان ریزه میزه نیسی.قدتم دراز شده.موهاتم طلایی بود الان یکم پررنگ تر شده و قارچی تر. _خب بریم دیگه. پا شدم و راه افتادن سمتم.دوربینی که عمو عباسم واسه تولدم گرفته بود و در آوردم.خیلی خفن بود.عکساش همون موقع چاپ میشد.البته بماند که تو بچگی هم به عکاسی علاقه داشتم واسه همینم میخواستم دوربین عمورو بردارم که متاسفانه شیکست و عمو بدبخت شد چون توش اطلاعات خیلی مهمی بود.از همه جای حرم عکس میگرفتم تا این که رسیدیم دم ضریح.خیره عظمتش شده بودم.امیر رفت و چسبید بهش.ایلیا هم دو زانو افتاد زمین و منم آروم نشستمو چشمام و بستم.حدود نیم ساعت اونجا بودیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اومدن سمتم.عین من چشاشون قرمز بود.بدون اینکه حرفی بزنیم رفتیم پیش بقیه.هر ۴ تا زن داداشام پیش هم نشسته بودن حرف میزدن.کنارشون نشستم و لبخند زدم.ولی یهو حس یه غم بزرگی نشست تو قلبم. احساس سنگینی میکردم.قلبم تیر کشید گرفتمشو آخ بلندی گفتم.فاطمه منو گرفت. _نیلوفر خوبیییی؟ نفس نفس میزدم.دور و برم ساکت بود،ولی تو گوشم صدا همهمه میشنیدم...صدای گریه،صدای فریاد.گوشامو گرفتم.اون صدای گریه های من بود نه؟ولی من تا حالا اینطور گریه نکردم.هرچی بود الان من نبود.نفس نفس میزدم. گوشام سوت می‌کشید.قلبم درد میکرد.چشمام سیاهی میرفت.از حال رفتم. خاله آب و پاشید تو صورتم.صدا هق هقم بلند شد.انگار از الان غم یه اتفاق بزرگی تو دلم نشسته بود.خاله بغلم کرد و سرم و نوازش می‌کرد. ×چت شد تو دختر . من و نگاه کنننن.وای چشماشو نگاه.حسین برو آب بیار ببینم. _همین الان آوردم که. ×کوری نمی‌بینی تموم شد؟؟؟ _چشم آب و سریع خوردم.میخواستم تنها باشم.میخواستم تو خلوت خودم باشم‌.از جام بلند شدم و عذرخواهی کردم‌.مامان دستمو گرفت. ×کجا میری دختر؟؟؟ اشاره به اونور کردم. +مامان جان،اگه میشه من برم اونور .میخوام تنها باشم. سرشو تکون داد.رفتم نشستم. زانوهامو بغل کردم.چادرم خیس شد.یکی دستشو انداخت دور گردنم. _بیا ببینمت آخه چرا اینطوری شدی‌. سرمو گذاشتم رو شونش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+عمو حالم خوب نیستتتت. _وای بمیرم. یه پاکت نامه از تو کیفش در اورد. +عمو این چیه؟ _گریه نکن میدم بهت. اشکامو پاک کردم.دادش دستم.خیلی پاکتش قشنگ بود.بازش کردم. +عمو عقد واسه یه هفته دیگههه؟خیلی زیاده که. _دختر باید خوشحالم باشی.چیزاتم که هنوز نگرفتی.یه ماهم که مشهدی.در ضمن،همه منتظر شوما نبودن بیاین و برین که.بقیه هم میخوان این سعادت نصیبشون شه. +یس.ولی عمو من هنوز حالم بده. _پاشو.پاشو ببینم. +پاشم بریم کجا؟ _دم ضریح. +عمو من تازه بودم که. _خب دوباره بریم.یه چیزی میدونم. سرمو تکون دادم و به طرف ضریح روانه شدیم.عمو رفت جلو و من نشستم همونجا و شروع کردم قرآن خوندن.راست میگفت.قلبم آروم گرفت. بعد ۲۰ دقیقه اومد. _حالت بهتره؟بریم؟ لبخند زدم و سرمو تکون دادم.رفتیم پیش بقیه.کنارشون نشستم.حالم بهتر بود. حلما سونیارو داد دست حسین. +عه بدش به من ببینم. _وا بچه خواهرمه عه. +وا بچه داداشمه عه. _خو تو از اینا زیاد داری‌. خندیدم. +اصن باشه قبول. به جاش هم امیر علی و هم آنارو کشوندم تو دلم.چپ چپ نگاه کرد و خندید.منم خندیدم. حلما عین بچه ها شروع کرد غر زدن. ×وایییی.من میخوام برم بازاررر.الان هوا تاریک میشه باید بریم هتل شام بخوریم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اونایی که جج رفتیم،لف ندن،دوباره بریم.مجبور شدم لف بدم واسه محدودیت. @Noora_315_pv
همه موافقت کردن. پامو از تو حرم بیرون گذاشتم.‌عقب عقب میرفتم و بازم حرم و نگاه میکردم.تا اینکه دیگه از دیدم خارج شد.با آرامش راه میرفتم.هر قدمی که تو مشهد برمیداشتم،آرامش می‌گرفتم.وارد بازار شدیم.به مغازه هاشون با دقت نگاه میکردم.با دیدن تک تکشون،بهم انرژی مثبت تزریق میشد.ولی،یه مغازه چشمم و گرفت.یه انگشتر عقیق سبز خوشگل بود که روش یا رقیه حک شده بود.خیلیییی قشنگ بود.نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم. +آقا قیمت این انگشتر چنده؟ _۳ میلیون. میخواستم کارتم و دربیارم که حلما دستمو کشید. _بیا بریم ببینم الکی وایساده اینجا عه. آه بلندی کشیدم.میخواستمش خب. ثنا رفت تو یه مغازه لباس فروشی واسه همین وایسادیم.بعد دو دقیقه،اومد بیرون. _امین کارتت و بده. وا.خو خودت حساب میکردی.امینم که کارت چه عرض کنم،جونشم واسه ثنا میداد.درنگ نکرد سریع کارت و داد بهش.خدا شانس بده جدی.عمو اومد سمتم و یه جعبه کوچیک داد دستم. +چیه؟ _بازش کن. بازش کردم.همون انگشتری که بود که میخواستمممم. +وای عموووو.مرسی آخهههه. _صداشو در نیاری جلو حلما و ثناهااااا. +باش. بالاخره ثنا رسید.یه عبای آبی آسمونی خوشگل خریده بود. +وایییی ثنا چقدر قشنگه.مبارکه.یادم باشه بعد بیام بخرمش. از همه خداحافظی کردم.دیگه اینجا کاری نداشتم.میخواستم برم رستوران هتل حالا بقیه هم میومدن دیگه.تو راه با انگشترم ور میرفتم.بالخره رسیدم.تو یه میز گنده نشستم.موبایلم و در آوردم و شروع کردم چت کردن.بعد ده دقیقه حسین اومد. _سلام. +سلاممم.پس بقیه؟ _هنوز بازارن.من زودتر اومدم. +ها... یه چیز کادو شده داد بهم. _تقدیم به شوما. +وایییی جدییی؟چیههه؟ _بازش کن. با شوق بازش کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+واییییییییییی.آخه عسیسممممم.این همونه که ثنا گرفت کهههه. ننههههه .گوگولییییمممم.وای مرسیییییی. سرش و گرف پایین و لبخند زد. _خواهش میکنم. تاش کردم و گذاشتم تو کیفم. _نیلوفر؟ +جان ؟ _میگماااا.تو که این انگشترو نخریدییی. خندیدم و جلو صورتمو گرفتم. _ببین بگو ببینمممم. +خیلی خب فشاری نشو.عمو خرید. _یه وقت به شما بدنگذشته باشه؟ +چرا؟ _ماشالا یه ریالم از کارتت برداشت نشده. ابروهامو انداختم بالا.سرمو گذاشتم رو میز.امیر اومد. ×سلام. سرمو آوردم بالا. +سلام.چرا نوبتی میان شوماوا؟ ×به همون دلیل که شما زودتر اومدی. _حرف راستو از بچه بشنو. ×بچهههه؟ _یه سال بزرگترم ازت. ×بیشین بینیم باباااا _نشستم خب. اخم کردم و ساکت شدن. امیر خندید. ×بفرما.ایشون از منم کوچیکتره و دستور صادر میکنه. میخواستیم بخندیم که گارسون از راه رسید. _چی میل دارید؟ ×فعلا هیچی ممنون.منتظریم بقیه بیان. گارسون رف. +میگما امیر.کارتم و بگیر برو یه آب معدنی بگیر. ×نه نمیخواد.یه نو دارم تو کیفم. داشتم درش و باز میکردم. _نهههه صبر کن یکم هوایی بخورم. +باش. _اووو تموم نکنیییی. +بیا بابا. ×نیلوووو تموم نکن منم میخوام بخورم. +وای بیا. ×وای های.تموم شد. +به سلامتی. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه هفته ای گذشت... از ساعت ۴ صبح بیدار بودم و کارام و میکردم.تازه از حموم در اومده بودم.ساعت دو ظهر بود.نگاهی به لباس سفیدی که به چوب لباسی وصل بود کردم.موهامو شروع کردم به بافتن.مامان اومد تو. _نیلو ساعت چند باید بریم؟ +ساعت ۵. _خیلی خب کاراتو بکن. +مامانی سه ساعت دیگست. _خب باشه.قبلش نمیخوای بری حرم مگه؟زودباش یه ساعت دیگه میریم. +باش. نفس عمیقی کشیدم و کشمو سفت کردم.از جام بلند شدم.از پنجره ام حرم مشخص بود.دستمو رو شیشه گذاشتم و به حرم خیره شدم. +خب دیگه نیلوفر.باید لباساتو بپوشی نه؟اه.اصن خلم من. از اینکه لباسم انقدر پوشیده بود،خوشم میومد.لباسامو پوشیدم.کلش سفید و قشنگ بود.رفتم سراغ چادرم. جنس باحالی و داشت و مثل بقیشون سفید بود.آروم سرم کردم.دیگه کامله کامل بود.عاشقشون شده بودم. +ماماننننن. _جانم +من پوشیدم شما پوشیدی؟ _بیا بیرون ببینم. +ماشالا دخترررر. لبخند زدم. _خیلی خب بیا بریم خودمون زودتر بیرون بقیه هم یه نیم ساعت دیگه میان. قبول کردم.پیاده به طرف حرم روانه شدیم.نگاهی به دور و برم کردم‌.کاش پس فردا برنمیگشتیم. مشهد عرب هم زیاد داشت.چند تا نوجوون کنارمون شعر عربی میخوندن.خیلی قشنگ بود.بالخره رسیدیم حرم.خودمو به ضریح رسوندم و از آخرین لحظاتم لذت می‌بردم. _نیلوفر؟ +عه سلامممم اومدینننن ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام.اوهوم. +آهان.خاله ایناعم اومدن؟ _نه.مامان اینا داشتن لباس می‌پوشیدن الان میان.من تنها اومدم. +آها.میگما حسین. _جان. +یه چیزی بهت بگم؟ _بفرما +اصلا کت و شلوار بهت نمیاد اصلااااا.همون پیراهن فقط بهت میاد. _خودم میدونم تو دیگه بهم نگو عه. شروع کردم به خندیدن. _زهرمار.به تو هم... +میاد. _آره.متاسفانه میاد. دوباره خندیدم و عین بچه ها زبون در آوردم. _حالا اون وسط نخندی خره. بعد هر حرف میخدیدم. +ببینیم خدا چی میخواد. _ماشالا بهت. +لیلیلی. _عه عه بیا بریم اومدن از اون دور میبینم. +باش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.