eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
اومدن سمتم.عین من چشاشون قرمز بود.بدون اینکه حرفی بزنیم رفتیم پیش بقیه.هر ۴ تا زن داداشام پیش هم نشسته بودن حرف میزدن.کنارشون نشستم و لبخند زدم.ولی یهو حس یه غم بزرگی نشست تو قلبم. احساس سنگینی میکردم.قلبم تیر کشید گرفتمشو آخ بلندی گفتم.فاطمه منو گرفت. _نیلوفر خوبیییی؟ نفس نفس میزدم.دور و برم ساکت بود،ولی تو گوشم صدا همهمه میشنیدم...صدای گریه،صدای فریاد.گوشامو گرفتم.اون صدای گریه های من بود نه؟ولی من تا حالا اینطور گریه نکردم.هرچی بود الان من نبود.نفس نفس میزدم. گوشام سوت می‌کشید.قلبم درد میکرد.چشمام سیاهی میرفت.از حال رفتم. خاله آب و پاشید تو صورتم.صدا هق هقم بلند شد.انگار از الان غم یه اتفاق بزرگی تو دلم نشسته بود.خاله بغلم کرد و سرم و نوازش می‌کرد. ×چت شد تو دختر . من و نگاه کنننن.وای چشماشو نگاه.حسین برو آب بیار ببینم. _همین الان آوردم که. ×کوری نمی‌بینی تموم شد؟؟؟ _چشم آب و سریع خوردم.میخواستم تنها باشم.میخواستم تو خلوت خودم باشم‌.از جام بلند شدم و عذرخواهی کردم‌.مامان دستمو گرفت. ×کجا میری دختر؟؟؟ اشاره به اونور کردم. +مامان جان،اگه میشه من برم اونور .میخوام تنها باشم. سرشو تکون داد.رفتم نشستم. زانوهامو بغل کردم.چادرم خیس شد.یکی دستشو انداخت دور گردنم. _بیا ببینمت آخه چرا اینطوری شدی‌. سرمو گذاشتم رو شونش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+عمو حالم خوب نیستتتت. _وای بمیرم. یه پاکت نامه از تو کیفش در اورد. +عمو این چیه؟ _گریه نکن میدم بهت. اشکامو پاک کردم.دادش دستم.خیلی پاکتش قشنگ بود.بازش کردم. +عمو عقد واسه یه هفته دیگههه؟خیلی زیاده که. _دختر باید خوشحالم باشی.چیزاتم که هنوز نگرفتی.یه ماهم که مشهدی.در ضمن،همه منتظر شوما نبودن بیاین و برین که.بقیه هم میخوان این سعادت نصیبشون شه. +یس.ولی عمو من هنوز حالم بده. _پاشو.پاشو ببینم. +پاشم بریم کجا؟ _دم ضریح. +عمو من تازه بودم که. _خب دوباره بریم.یه چیزی میدونم. سرمو تکون دادم و به طرف ضریح روانه شدیم.عمو رفت جلو و من نشستم همونجا و شروع کردم قرآن خوندن.راست میگفت.قلبم آروم گرفت. بعد ۲۰ دقیقه اومد. _حالت بهتره؟بریم؟ لبخند زدم و سرمو تکون دادم.رفتیم پیش بقیه.کنارشون نشستم.حالم بهتر بود. حلما سونیارو داد دست حسین. +عه بدش به من ببینم. _وا بچه خواهرمه عه. +وا بچه داداشمه عه. _خو تو از اینا زیاد داری‌. خندیدم. +اصن باشه قبول. به جاش هم امیر علی و هم آنارو کشوندم تو دلم.چپ چپ نگاه کرد و خندید.منم خندیدم. حلما عین بچه ها شروع کرد غر زدن. ×وایییی.من میخوام برم بازاررر.الان هوا تاریک میشه باید بریم هتل شام بخوریم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اونایی که جج رفتیم،لف ندن،دوباره بریم.مجبور شدم لف بدم واسه محدودیت. @Noora_315_pv
همه موافقت کردن. پامو از تو حرم بیرون گذاشتم.‌عقب عقب میرفتم و بازم حرم و نگاه میکردم.تا اینکه دیگه از دیدم خارج شد.با آرامش راه میرفتم.هر قدمی که تو مشهد برمیداشتم،آرامش می‌گرفتم.وارد بازار شدیم.به مغازه هاشون با دقت نگاه میکردم.با دیدن تک تکشون،بهم انرژی مثبت تزریق میشد.ولی،یه مغازه چشمم و گرفت.یه انگشتر عقیق سبز خوشگل بود که روش یا رقیه حک شده بود.خیلیییی قشنگ بود.نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم. +آقا قیمت این انگشتر چنده؟ _۳ میلیون. میخواستم کارتم و دربیارم که حلما دستمو کشید. _بیا بریم ببینم الکی وایساده اینجا عه. آه بلندی کشیدم.میخواستمش خب. ثنا رفت تو یه مغازه لباس فروشی واسه همین وایسادیم.بعد دو دقیقه،اومد بیرون. _امین کارتت و بده. وا.خو خودت حساب میکردی.امینم که کارت چه عرض کنم،جونشم واسه ثنا میداد.درنگ نکرد سریع کارت و داد بهش.خدا شانس بده جدی.عمو اومد سمتم و یه جعبه کوچیک داد دستم. +چیه؟ _بازش کن. بازش کردم.همون انگشتری که بود که میخواستمممم. +وای عموووو.مرسی آخهههه. _صداشو در نیاری جلو حلما و ثناهااااا. +باش. بالاخره ثنا رسید.یه عبای آبی آسمونی خوشگل خریده بود. +وایییی ثنا چقدر قشنگه.مبارکه.یادم باشه بعد بیام بخرمش. از همه خداحافظی کردم.دیگه اینجا کاری نداشتم.میخواستم برم رستوران هتل حالا بقیه هم میومدن دیگه.تو راه با انگشترم ور میرفتم.بالخره رسیدم.تو یه میز گنده نشستم.موبایلم و در آوردم و شروع کردم چت کردن.بعد ده دقیقه حسین اومد. _سلام. +سلاممم.پس بقیه؟ _هنوز بازارن.من زودتر اومدم. +ها... یه چیز کادو شده داد بهم. _تقدیم به شوما. +وایییی جدییی؟چیههه؟ _بازش کن. با شوق بازش کردم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+واییییییییییی.آخه عسیسممممم.این همونه که ثنا گرفت کهههه. ننههههه .گوگولییییمممم.وای مرسیییییی. سرش و گرف پایین و لبخند زد. _خواهش میکنم. تاش کردم و گذاشتم تو کیفم. _نیلوفر؟ +جان ؟ _میگماااا.تو که این انگشترو نخریدییی. خندیدم و جلو صورتمو گرفتم. _ببین بگو ببینمممم. +خیلی خب فشاری نشو.عمو خرید. _یه وقت به شما بدنگذشته باشه؟ +چرا؟ _ماشالا یه ریالم از کارتت برداشت نشده. ابروهامو انداختم بالا.سرمو گذاشتم رو میز.امیر اومد. ×سلام. سرمو آوردم بالا. +سلام.چرا نوبتی میان شوماوا؟ ×به همون دلیل که شما زودتر اومدی. _حرف راستو از بچه بشنو. ×بچهههه؟ _یه سال بزرگترم ازت. ×بیشین بینیم باباااا _نشستم خب. اخم کردم و ساکت شدن. امیر خندید. ×بفرما.ایشون از منم کوچیکتره و دستور صادر میکنه. میخواستیم بخندیم که گارسون از راه رسید. _چی میل دارید؟ ×فعلا هیچی ممنون.منتظریم بقیه بیان. گارسون رف. +میگما امیر.کارتم و بگیر برو یه آب معدنی بگیر. ×نه نمیخواد.یه نو دارم تو کیفم. داشتم درش و باز میکردم. _نهههه صبر کن یکم هوایی بخورم. +باش. _اووو تموم نکنیییی. +بیا بابا. ×نیلوووو تموم نکن منم میخوام بخورم. +وای بیا. ×وای های.تموم شد. +به سلامتی. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه هفته ای گذشت... از ساعت ۴ صبح بیدار بودم و کارام و میکردم.تازه از حموم در اومده بودم.ساعت دو ظهر بود.نگاهی به لباس سفیدی که به چوب لباسی وصل بود کردم.موهامو شروع کردم به بافتن.مامان اومد تو. _نیلو ساعت چند باید بریم؟ +ساعت ۵. _خیلی خب کاراتو بکن. +مامانی سه ساعت دیگست. _خب باشه.قبلش نمیخوای بری حرم مگه؟زودباش یه ساعت دیگه میریم. +باش. نفس عمیقی کشیدم و کشمو سفت کردم.از جام بلند شدم.از پنجره ام حرم مشخص بود.دستمو رو شیشه گذاشتم و به حرم خیره شدم. +خب دیگه نیلوفر.باید لباساتو بپوشی نه؟اه.اصن خلم من. از اینکه لباسم انقدر پوشیده بود،خوشم میومد.لباسامو پوشیدم.کلش سفید و قشنگ بود.رفتم سراغ چادرم. جنس باحالی و داشت و مثل بقیشون سفید بود.آروم سرم کردم.دیگه کامله کامل بود.عاشقشون شده بودم. +ماماننننن. _جانم +من پوشیدم شما پوشیدی؟ _بیا بیرون ببینم. +ماشالا دخترررر. لبخند زدم. _خیلی خب بیا بریم خودمون زودتر بیرون بقیه هم یه نیم ساعت دیگه میان. قبول کردم.پیاده به طرف حرم روانه شدیم.نگاهی به دور و برم کردم‌.کاش پس فردا برنمیگشتیم. مشهد عرب هم زیاد داشت.چند تا نوجوون کنارمون شعر عربی میخوندن.خیلی قشنگ بود.بالخره رسیدیم حرم.خودمو به ضریح رسوندم و از آخرین لحظاتم لذت می‌بردم. _نیلوفر؟ +عه سلامممم اومدینننن ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام.اوهوم. +آهان.خاله ایناعم اومدن؟ _نه.مامان اینا داشتن لباس می‌پوشیدن الان میان.من تنها اومدم. +آها.میگما حسین. _جان. +یه چیزی بهت بگم؟ _بفرما +اصلا کت و شلوار بهت نمیاد اصلااااا.همون پیراهن فقط بهت میاد. _خودم میدونم تو دیگه بهم نگو عه. شروع کردم به خندیدن. _زهرمار.به تو هم... +میاد. _آره.متاسفانه میاد. دوباره خندیدم و عین بچه ها زبون در آوردم. _حالا اون وسط نخندی خره. بعد هر حرف میخدیدم. +ببینیم خدا چی میخواد. _ماشالا بهت. +لیلیلی. _عه عه بیا بریم اومدن از اون دور میبینم. +باش. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دونه به دونه به همه سلام کردم.همه اومده بودن.قلبم عین چی میتپید.حدود دو ساعت نشسته بودیم که بالاخره،بابا اومد. ×چرا نشستین نوبتمون شد. هول شده بودم.دست و پام و نمی‌شناختم.رفتیم تو سالن و رو صندلی نشستم.حسینم نشست.قرآن و تو دستم گرفتم.صفحاتش چون دستمام میلرزید،داشتن عین چی تکون میخوردن لای دستام.هیچ چیزی و نمیفهمیدم.فقط،صداهای همهمه دور و برم میشنیدم و چشام رو آیات قرآن بود.یهو همه ساکت شدن.نگران شدم.صدا عاقد پیچید. ×عروس خانم... دستام دو برابر شروع کرد به لرزیدن. شروع کرد به خطبه خوندن.دامنمو تو دستم فشردم. ×برای بار سوم عرض میکنم...وکیلم؟ هول شدم. +با اجازه امام زمانم و پدر مادرم بله. صدا همهمه و جیغ و داد شروع شد.روم نمیشد تو چشا کسی نگا کنم.هنوزم چشام به آیات قرآن بود.ثنا اومد سمتم.داشت گریه میکرد.از جام بلند شدم و بغلش کردم. +عه آجی چرا گریه میکنیییی _من خیلی اذیتت کردم...نه؟ +نه این چه حرفیه میزنی تو آخهههه خندید.امین صداش کرد.دوید سمتش. حلما اومد سمتم. _وای مبارکه آجی نداشتمممم +فدات شممم دستشو کشید لای چادرم. _ام،پارچه ای که برات انتخاب کردم خیلی قشنگه. شک کردم. +حلما؟ _اومممم؟ +تو اون شرکت دوخته استخدام شدییی؟ _وای لو دادممم +اینو تو دوختییی؟ سرشو گرف پایین و خندید. +آخه دورت بگردم هنرمندددد _فدات شممم. نیم ساعتی گذشت... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
همه ی این قضایا به پایان رسید.نفس عمیقی کشیدم. انگار که دوباره متولد شده بودم.همه دورهم نشسته بودن‌.منم تنها روی یه فرش نشستم.حسین اومد کنارم نشست. _اومدم تنها نباشی. لبخند زدم. +ماهو ببین...خیلی قشنگ شده.کامله امشب... _خو تو عم امشب قشنگ تر شدی. خندیدم و زدم بهش. +دیوونه. _جدی میگم خو . از اون دور امیرعلی دوید سمتم. +سلام عمه جونمممم قشنگمممم وایساد روبه روم. +وای ننه قدت و برممم لپاشو کشیدم. +چرا دکمه هات اشتباهه عمه؟ حسین خندید. _بیا برات درست کنم. به حرم خیره شدم. +قشنگه... _چی؟ +حرم.قشنگه نه؟ _هوم.خیلی قشنگه. +از بچگی هرچی خواستم و امام رضا داد. _قطعا خیلی دوست داره. سرمو گرفتم پایین. +همچنین... علی رف سمت مامانش. زانوهامو بغل کردم و سرم و گذاشتم روش.حسین دستشو گذاش رو شونم. _نیلو خوبی؟ سرمو آوردم بالا. +آره...یعنی...نمیدونم. _خب چی شده؟ +آخه چرا باید پس فردا برگردیم؟ _نیلو خب به اندازه کافی مشهد بودی که. +میدونم.هرچی بیشتر بمونم بیشتر وابسته میشم. _خب دوباره میایم. +انشاالله. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
بالخره یه دو هفته ای گذشت و من دیگه مشهد نبودم.پامو توی خونه ی جدیدم گذاشتم.تمام چیزاشو خودم انتخاب کرده بودم‌.خیلی قشنگ بود.اذانو گفتن.رفتم توی اتاقی که مثل اون اتاق عمو درست کرده بودم.نورِماه توش می‌پیچید. بوی خوبی میومد.بوی زندگی کردن...به نظر من،زندگی مثل دریاعه...بعضی موقع ها آرومه و قشنگ،بعضی موقع ها هم طوفانی و ترسناک.سجادم رو پهن کردم.به آسمون خیره شدم.امشب،ستاره ها بیشتر خودنمایی میکردن‌‌.حس میکردم،دارن بهم لبخند میزنن. چادرمو سر کردم.اینجا که نماز میخوندم،هزار برابر بیشتر آرامش داشتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دوسال گذشت.خودم رو مبل انداختم.خسته شدم خب.حسین در و باز کرد. _سلاممم +سلامممم. _پیتزا خریدممم. +عه دستت درد نکنه. _خواهش.بذار دستامو بشورم الان میام. نشستم رو صندلی. _خو بخور دیگه چرا نگاش میکنی نیلو. +نمیدونما ولی... _ولی چی؟ +اصلا دلم نمیخواد.میل ندارم. _وا.تو که همش میخوردی. +نمیدونم حالم بده. _عه چرا. +نمیدونم. _خو اگه حالت بد میشه نخور. +هوم. دوباره خودمو انداختم رو مبل. _نیلوفر هزار بار گفتم برو واسه این کم خونیت پیش خاله آزمایش بده گوش نمیدی. +مطب مامانم؟ _آره.همش افتاده یه گوشه عین این... +عین چییی؟؟؟ _هیچی غلط کردممم.میگما گوشیم و بده داره زنگ میخوره. +بیا. _الو سلام... رف تو اتاق و بعد دو دیقه برگشت. چهرش درهم بود. _نیلو من باید برم کار فوری پیش اومده... +همین الان اومدی خب. _عزیزم مسئله مرگ و زندگی وسطههه +یا علیییی.باش مواظب باش. _چشم خدافظ +خدافظ. در و بست زنگ زدم به مامان. +الو سلام مامان خوبین؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام عزیزم.جانم. +مامان مطبی الان؟ _بله. +خب باش من الان میام آزمایش بدم. _قدمت رو چشم. +قربونت مامانی خدافظ. _خدافظ عزیزم. شروع کردم لباس پوشیدن . خوابم میومد .سوار ماشین شدم و ۱۰ دقیقه ای رسیدم.منشی ازم استقبال کرد و رفتم داخل. +سلام مامان. _سلام عزیزم. نگاهی به قیافم کرد. _نیلوووو؟ +بله. خندید. _هیچی. +چیه خببب _هیچییی.بیا میوه بخور. +دلم نمیخواد مامان. دوباره بهم نگاه کرد و خندید. +وا مامانننن همچنان خندان بود.اصن قیافم و میدید میخندید. _حرف نزن آسیتنتو بده بالا ببینم. به سقف نگاه کردم.مامان پنبه رو گذاشت رو دستم. +وا مامان تموم شد؟ _بله. +ببین چه دختر گلیم. _نه عزیزممم انتظار داشتی با ۱۸ سال سن گریه کنی دخترممم؟ خندیدم. +نه ببین مامان جان بچه بودم هم جیغ نمیزدممم. _آفرین عزیزممم.میگم واسه شام بیاین خونه ما خالتم گفتم بیاد. +چشم. خداحافظی کردم و رفتم خونه و ذهنم درگیر بود که چی بپوشم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.