eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
همه ی این قضایا به پایان رسید.نفس عمیقی کشیدم. انگار که دوباره متولد شده بودم.همه دورهم نشسته بودن‌.منم تنها روی یه فرش نشستم.حسین اومد کنارم نشست. _اومدم تنها نباشی. لبخند زدم. +ماهو ببین...خیلی قشنگ شده.کامله امشب... _خو تو عم امشب قشنگ تر شدی. خندیدم و زدم بهش. +دیوونه. _جدی میگم خو . از اون دور امیرعلی دوید سمتم. +سلام عمه جونمممم قشنگمممم وایساد روبه روم. +وای ننه قدت و برممم لپاشو کشیدم. +چرا دکمه هات اشتباهه عمه؟ حسین خندید. _بیا برات درست کنم. به حرم خیره شدم. +قشنگه... _چی؟ +حرم.قشنگه نه؟ _هوم.خیلی قشنگه. +از بچگی هرچی خواستم و امام رضا داد. _قطعا خیلی دوست داره. سرمو گرفتم پایین. +همچنین... علی رف سمت مامانش. زانوهامو بغل کردم و سرم و گذاشتم روش.حسین دستشو گذاش رو شونم. _نیلو خوبی؟ سرمو آوردم بالا. +آره...یعنی...نمیدونم. _خب چی شده؟ +آخه چرا باید پس فردا برگردیم؟ _نیلو خب به اندازه کافی مشهد بودی که. +میدونم.هرچی بیشتر بمونم بیشتر وابسته میشم. _خب دوباره میایم. +انشاالله. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
بالخره یه دو هفته ای گذشت و من دیگه مشهد نبودم.پامو توی خونه ی جدیدم گذاشتم.تمام چیزاشو خودم انتخاب کرده بودم‌.خیلی قشنگ بود.اذانو گفتن.رفتم توی اتاقی که مثل اون اتاق عمو درست کرده بودم.نورِماه توش می‌پیچید. بوی خوبی میومد.بوی زندگی کردن...به نظر من،زندگی مثل دریاعه...بعضی موقع ها آرومه و قشنگ،بعضی موقع ها هم طوفانی و ترسناک.سجادم رو پهن کردم.به آسمون خیره شدم.امشب،ستاره ها بیشتر خودنمایی میکردن‌‌.حس میکردم،دارن بهم لبخند میزنن. چادرمو سر کردم.اینجا که نماز میخوندم،هزار برابر بیشتر آرامش داشتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دوسال گذشت.خودم رو مبل انداختم.خسته شدم خب.حسین در و باز کرد. _سلاممم +سلامممم. _پیتزا خریدممم. +عه دستت درد نکنه. _خواهش.بذار دستامو بشورم الان میام. نشستم رو صندلی. _خو بخور دیگه چرا نگاش میکنی نیلو. +نمیدونما ولی... _ولی چی؟ +اصلا دلم نمیخواد.میل ندارم. _وا.تو که همش میخوردی. +نمیدونم حالم بده. _عه چرا. +نمیدونم. _خو اگه حالت بد میشه نخور. +هوم. دوباره خودمو انداختم رو مبل. _نیلوفر هزار بار گفتم برو واسه این کم خونیت پیش خاله آزمایش بده گوش نمیدی. +مطب مامانم؟ _آره.همش افتاده یه گوشه عین این... +عین چییی؟؟؟ _هیچی غلط کردممم.میگما گوشیم و بده داره زنگ میخوره. +بیا. _الو سلام... رف تو اتاق و بعد دو دیقه برگشت. چهرش درهم بود. _نیلو من باید برم کار فوری پیش اومده... +همین الان اومدی خب. _عزیزم مسئله مرگ و زندگی وسطههه +یا علیییی.باش مواظب باش. _چشم خدافظ +خدافظ. در و بست زنگ زدم به مامان. +الو سلام مامان خوبین؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام عزیزم.جانم. +مامان مطبی الان؟ _بله. +خب باش من الان میام آزمایش بدم. _قدمت رو چشم. +قربونت مامانی خدافظ. _خدافظ عزیزم. شروع کردم لباس پوشیدن . خوابم میومد .سوار ماشین شدم و ۱۰ دقیقه ای رسیدم.منشی ازم استقبال کرد و رفتم داخل. +سلام مامان. _سلام عزیزم. نگاهی به قیافم کرد. _نیلوووو؟ +بله. خندید. _هیچی. +چیه خببب _هیچییی.بیا میوه بخور. +دلم نمیخواد مامان. دوباره بهم نگاه کرد و خندید. +وا مامانننن همچنان خندان بود.اصن قیافم و میدید میخندید. _حرف نزن آسیتنتو بده بالا ببینم. به سقف نگاه کردم.مامان پنبه رو گذاشت رو دستم. +وا مامان تموم شد؟ _بله. +ببین چه دختر گلیم. _نه عزیزممم انتظار داشتی با ۱۸ سال سن گریه کنی دخترممم؟ خندیدم. +نه ببین مامان جان بچه بودم هم جیغ نمیزدممم. _آفرین عزیزممم.میگم واسه شام بیاین خونه ما خالتم گفتم بیاد. +چشم. خداحافظی کردم و رفتم خونه و ذهنم درگیر بود که چی بپوشم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+خیلی خب این آبیه رو میپوشم. _کجا به سلامتی؟ +وای یا ابوالفضل کی اومدییی _الان. +انقدر بدم میادددد عین جن یهو ظاهر میشییی _خب دیگه ظاهر شدیممم.کجا تشریف میبرین؟ +مامانم گف شب بریم اونجا واسه شام برو بپوش. _آها.رفتی آزمایش بدی؟ +هوم. _به سلامتی.من که پوشیدم شما بپوش تا بریم. +باش. در اتاق و بستم.و بعد یه ربع اومدم بیرون. _نیلو جان لباس عروس میپوشیدی مگهههه؟ +نه خیرمممم _خیلی خب چراغارو و خاموش کن بریم. +باش. سوار آسانسور شدیم. +وای چقدر خوبه خونشون همین طبقه پایینه. _هوم. زنگ و زدم. +سلاممم. دونه به دونه به همه سلام کردم.مامان سفره رو پهن کرده بود. _عه منتظر ما بودین؟ خاله لبخند زد. ×بله. +عیوای. نشستم سر سفره.خاله و مامانم کنار هم روبه رومون نشسته بودن‌.مامانم نیم نگاهی به من کرد و در گوش خاله یه چیزی زمزمه کرد.اونم به من اول یه نگاهی کرد و بعد با تعجب به مامانم نگاه کرد و مامانم سرشو تکون داد و خندیدن.کلافه شده بودم. _نیلو برات بکشم؟ +نه نه نمیخوام. نگاهی بهشون کردم. +رو پیشونی من جوک نوشتهههه؟خاله چی خوردین با مامانم انقدر میخندینننن. خاله خندید. ×قیافشو نگااا +قیافم چی شدهههه؟ حسین یه نگاهی به صورتم کرد. _من که تغییری متوجه نمیشم. +عزیزم شما هیچ وقت چیزی متوجه نمیشیییی _زهرمارررر. مامان یه نگاه کرد. ×عه فوش نده جلو... _خاله جان من اینجا اثری از نوه هاتون نمیبینم. همه خندیدن.ولی من بداخلاق بودم.از جام پاشدم و نشستم رو مبل. _وا خو یه چیزی بخور دیگه لوس. +نه تشکر. فردا شد و مثل همیشه داشتم به در نگاه کردم تا اینکه یکی زنگ و زد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
مامان بود. +به سلام مامان جانننن یادی از ما کردییی _سلام عزیزدلممم. +بفرمایین تو خب. جعبه شیرینی و داد دستم. +وا مامانننن چرا زحمت کشیدی خببب. _این چه حرفیههه +اصن به چه مناسبت؟ خندید. +وا مامان. _دخترررر +جانممم _داری نینی دار میشییییی خندیدم. +مامانی ایسگامون گرفتیییی. _نه بچه دروغم کجا بوددد +واییییییییییی افتادم زمین. مامان خندید. _خیلی خب تو ذوقاتو بکن عمت مریض شده باید برم بهش سرم بزنم. +وا چرااا _از این ویروس جدیدا گرفته. +عه خدافظ _خداحافظ عزیزم. از پشت بغلش کردم. _باشه مامان دیگه خدافظ. عین این بچه ها دست تکون دادم.بالشتو بغل کردم و خودمو انداختم رو زمین و چشامو بستم و جیغ زدم. _نیلو خل شدییی؟ +ببین ازت خواهش میکنم دیگه عین جن ظاهر نشوو خندید. _چشم دیگه تکرار نمیشه.کبکت خروس میخونه چرا +وای خرههههه _بلهههه +داری بابا میشیییی خندید. _نه جدی خل شدی‌. +نخیرم راست میگمممم. _خداوکیلیییی؟فدات شممم +هومممم از ذوق بالشت و پرت کردم بالا. +اممم میگما لوستر داره تکون میخوره. _نیلو بیا کنارررر افتاد شیکست. _بیا لوسترمونم شکوندی. کاپشنشو گرفتمو تکون دادم. +ببین برام مهم نیست ذوق دارم میفهمیییی _خیلی خب خیلی خب میدونمم کاپشنم پاره شددد عین اسب رفتم سمت اتاق که خودم و بندازم رو تخت. +آیییی چرا موهامو میکشییی _ببین تو انسانی نباید عین حیوون رفتار کنی عه.با آرامش برو بشین خب. +ایش. نشستم رو تخت. +اصن یه چیزی _چی؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+سپیده جونم سه ماهشهههه _عههه؟ +هوم. _ها. +من بستنی میخوام. _پس اون شیرینیا چی بود؟ +خو اون شیرینیه من بستنی میخوام. _خب بیا بریم بخریم. +جدیییی؟ _آره. +از کجا؟ _همون بستنی فروش بزرگه. +وای هوراااا _خیلی خب من میرم تو ماشین توهم بیا. +باش. لباسامو پوشیدم و دیگه رفتیم. _نیلو چه طمعی میخوای؟ +شکلاتی دیگه. _چند تا؟ +یدونه دیگه. _تا سقف ده تا مجازی. +نهههه یدونههه. خندید. _خیلی خب.نیلو تو بستنیتو بخور بشین تو ماشین منتظر باش میام خب؟ +باش. حدود یه ساعتی گذشت.دیگه چشام داشت بسته میشد.که با صدا در پاشدم.یه کیسه پر دستش بود. _خب این یکی...دوتا...سه تا... +چند تاعهههه؟ _اممم،چهل تا. +حسین ۴۰ تا اسباب بازییییی؟کجا جا بدممم؟چند خریدییی؟ _وا.کلی اتاق داریم خب.در مجموع،بیست و پنچ میلیون +۲۵ و میلیونننن؟وایییی. کل این نه ماه و اینطوری صرف کردم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
نه ماه گذشت...دیگه عادت کرده بودم.بچم شده بود رفیقم.باهاش حرف میزدم.ولی،یهو صدا جیغم کل خونه رو پر کرد.حسین با عجله از پله ها اومد پایین. _نیلو چی شدهههههه؟ عرق کرده بودم. +به ...داد.م. ب ر س. اومد روبه روم نشست. _نیلووووو پاشو پاشو بریم بیمارستان بدوووو به زور خودمو کشوندم تو ماشین.دیگه طاقت نداشتم‌. رسیدیم بیمارستان و بهم بیهوشی زدن‌.درد داشتم.خواب ترسناک میدیدم.بالاخره چشام باز شد.نگاهی به ساعت روبه روم کردم.دو ساعت گذشته بود.سرمو به سمت راستم چرخوندم. حسین بچم بغلش بود.چشام درخشید.داشت پیشونیش و بوس می‌کرد و میخندید.نگاهی به من کرد. _نیلو خوبییی؟ دستامو گذاشتم رو صورتم. _چرا گریه میکنی دورت بگردممم ؟ آروم دستامو برداشتم.صدام میلرزید. +خوشحالم. _وای خدایا شکر. +اسمش چیه؟ سرشو ناز کرد و خندید. _یوسف. گریه کرد. +بده بچموووو _بفرما. تو دلم تابش دادم. +چقدر خوشگلی تووو.چشاشوووو مامانم اومد تو. ادامه‌ دارد... به قلم نورا متانی.
×سلام عزیزدلم. +سلاممم ×بهتری؟ +هوم. ×خدارو شکر. اومد جلو. ×وایی ننهههه اینو نگاااا چه نازهههه خندیدم. ×فقط مامان جان،باید بدیش به من باید بدم کاراشو انجام بدن خب؟ +عههه نمیخوامممم _نیلو بستنی نیست که زود تحویل بگیری بری که.مدارا کن. +باش. دادمش دست مامانمم و عین این بچه ها که براشون خوراکی نخریدن ولو شدم رو تخت. +میگما حسین. _جان؟ +عمو عباس نیمده؟ _نه.خو خودشون بچه کوچیک دارن دستشون بند بود. +هوم. تو همین فکرا بودم که محمد و حلما اومدن تو. +عه سلام محمددد لبخند زد. ×سلام. یه گل داد دستم. +وا چرا زحمت کشیدی خب. دوباره لبخند زد. +اههههه ×چی شد؟ +تو چرا انقدر مظلومیییی خندید. +مظلوم نباشششش حلما اومد جلو. -وا خو داداش منم مظلومه. _منننن؟جدییی؟ -نه بابا امین و میگم. خندیدم‌. +خیلی. شروع کردم غر زدن. +میخوام برم خونمون. _میریم دیگه. سرمو به دیوار تکیه دادم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چند روزی گذشت.بالاخره از بیمارستان مرخص شدم.بچم و بغل گرفتم و سوار ماشین شدم.خوشحال بودم.ولی هنوز درد عمل به جونم مونده بود.دستمو رو شیشه گذاشتم.یعنی قراره زندگیم از این به بعد چه شکلی باشه؟چون حسین تو اطلاعات بود زندگیم خیلی سخت بود.هر شب با ترس میخوابیدم و بیشتر روز و تنها بودم.ولی الان که یوسف و داشتم نگرانیم هزار برابر شد. _نیلوفر. +جانم. _میگما...تو برو خونه من یه دو دقیقه برم این مغازه بغلیه میام خب؟ +باش. یوسف و سفت چسبیدم و پیاده شدم.حسینم به طرف مغازه روانه شد.ترس بزرگی افتاد به دلم . حس کردم یکی داره دنبالم میکنه.کلید و تو در انداختم . صدای موتور اومد.چادرمو کشیدن.خوردم زمین.یوسف و گرفتن.سفت گرفته بودمش که برش ندارن.ولی به زمین کشیده شدم.از دستام خون راه افتاد و چادرم پاره شد.جیغ بلندی زدم.ولی دیگه یوسف و برداشت و سوار شد. جیغ زدم. +بچمممممم دو نفر بودن.این دفعه صدامو بلند تر کردم. +حسینننننن سریع خودشو رسوند.نگاهی به تن خونیم انداخت. _نیلوفرررر. صدام در نمیومد. +اینجا واینسا برو دنبال بچممم قدرت این که بدنم و تکون بدم نداشتم.اشکام عین آبشار رو گونه هام میریخت.حسین تفنگشو برداشت.جلو چشمامو گرفتم و ذکر میگفتم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
به سمت لاستیکای موتور نشونه گرفت.داشتن میخوردن زمین.استرس گرفتم و دوباره داد زدم. +بچمممم از زیر دستشون یوسف و کشید.خیالم راحت شد.اون دوتا پدسگ افتادن زمین.حسین با پاش نگهشون داشت فرار نکنن.خیلی درد داشتم.ولی به زور خودمو بهشون رسوندم.یوسف و داد دستم. _نیلو سریع برو خونه. صدام میلرزید. +نمیخوام. _بهت گفتم برو خونه. +نمیخوامممم. صداشو بلند کرد و داد زد. _وقتی بهت میگم زودتر برو یعنی بروووو. با تمام دردی که داشتم خودمو به خونه رسوندم.سوار آسانسور شدم و نرده هارو گرفتم.با دستای لرزونم در خونه رو باز کردم و خودم و رو فرش انداختم و یوسف و رو زمین گذاشتم.بلند داد زدم. +مامانننننن بابا به سرعت بالا اومد. _نیلو مامانت نیس چی ش... نگاهی به حال پریشونم کرد. _چرا اینطوری شدییی؟ لکنت گرفته بودم. +با..با جاااان من...برو پایین. _چ... +خواهش میکنمممم سریع رفت پایین.در و بستم.صدای گریه ی یوسف بلند شد.حتی توان این که آرومش کنم هم نداشتم.به زور گذاشتمش توی گهواره ی بچگیم که براش آورده بودم و تکونش دادم. صدای تیر اندازی و دوباره موتور اومد.تمام امیدی که داشتم نا امید شد.گوشامو گرفتم و جیغ زدم.اشکام هزار برابر شد رو زمین افتادم و تو سر خودم میزدم. +به خاله چی بگممم؟چرا اونجا نموندمممم روسریم خیس و پر از اشک بود.چادرمم هم خونی و پاره. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
تا ساعت دو نصف شب داشتم گریه میکردم و خون ازم میرفت.از اون ور اشکام جلو چشامو گرفته بودن و همه جارو تار میدیدم.مثلا قرار بود امروز و خوشحال باشم‌.کوفتم شد.صدای در اومد.رفتم سریع یوسف و بغل کردم.میترسیدم در و باز کنم.در باز شد. _نیلوووو چشام درخشید. _ای وای.پاشو بریم بیمارستان بدووو +نمیخوامممم _صبر کن الان باند میارم برات روبه روم نشست.با هر پارچه ای که دور دستم میپیچید جیغم میرف هوا. هنوزم صدام میلرزید. +تو...خوبی؟. _من خوبم‌.فعلا شما خوب نیستی. +بابام؟ _عمو هم خوبه‌. روسریمو از رو کلم کشید. _حداقل اینو باز کن یکم نفس بکشی. هنوزم تو شوک بودم و گریه میکردم.اشکام و پاک کرد. _نیلو گریه نکن دیگه. چشام بسته شد و رو زمین افتادم.تکونم داد. _نیلوفرررر. صدام از ته حلقم در میومد. +من...خوبم.فقط میخوام بخوابم. _وای ترسیدمااا. بالشت و پتورو از رو مبل برداشتم و انداختم روم. _نیلو حداقل بیا رو تخت بخواب اینجوری بیشتر اذیت میشی که. +تو نمیخواد جوش بخوری من راحتم. _باش. +فقط چیزه...یوسف و ببر پیش خودت من نمیتونم... _باش. چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم. ادامه دارد‌... به قلم نورا متانی .