eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
598 دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
چند روزی گذشت.بالاخره از بیمارستان مرخص شدم.بچم و بغل گرفتم و سوار ماشین شدم.خوشحال بودم.ولی هنوز درد عمل به جونم مونده بود.دستمو رو شیشه گذاشتم.یعنی قراره زندگیم از این به بعد چه شکلی باشه؟چون حسین تو اطلاعات بود زندگیم خیلی سخت بود.هر شب با ترس میخوابیدم و بیشتر روز و تنها بودم.ولی الان که یوسف و داشتم نگرانیم هزار برابر شد. _نیلوفر. +جانم. _میگما...تو برو خونه من یه دو دقیقه برم این مغازه بغلیه میام خب؟ +باش. یوسف و سفت چسبیدم و پیاده شدم.حسینم به طرف مغازه روانه شد.ترس بزرگی افتاد به دلم . حس کردم یکی داره دنبالم میکنه.کلید و تو در انداختم . صدای موتور اومد.چادرمو کشیدن.خوردم زمین.یوسف و گرفتن.سفت گرفته بودمش که برش ندارن.ولی به زمین کشیده شدم.از دستام خون راه افتاد و چادرم پاره شد.جیغ بلندی زدم.ولی دیگه یوسف و برداشت و سوار شد. جیغ زدم. +بچمممممم دو نفر بودن.این دفعه صدامو بلند تر کردم. +حسینننننن سریع خودشو رسوند.نگاهی به تن خونیم انداخت. _نیلوفرررر. صدام در نمیومد. +اینجا واینسا برو دنبال بچممم قدرت این که بدنم و تکون بدم نداشتم.اشکام عین آبشار رو گونه هام میریخت.حسین تفنگشو برداشت.جلو چشمامو گرفتم و ذکر میگفتم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
به سمت لاستیکای موتور نشونه گرفت.داشتن میخوردن زمین.استرس گرفتم و دوباره داد زدم. +بچمممم از زیر دستشون یوسف و کشید.خیالم راحت شد.اون دوتا پدسگ افتادن زمین.حسین با پاش نگهشون داشت فرار نکنن.خیلی درد داشتم.ولی به زور خودمو بهشون رسوندم.یوسف و داد دستم. _نیلو سریع برو خونه. صدام میلرزید. +نمیخوام. _بهت گفتم برو خونه. +نمیخوامممم. صداشو بلند کرد و داد زد. _وقتی بهت میگم زودتر برو یعنی بروووو. با تمام دردی که داشتم خودمو به خونه رسوندم.سوار آسانسور شدم و نرده هارو گرفتم.با دستای لرزونم در خونه رو باز کردم و خودم و رو فرش انداختم و یوسف و رو زمین گذاشتم.بلند داد زدم. +مامانننننن بابا به سرعت بالا اومد. _نیلو مامانت نیس چی ش... نگاهی به حال پریشونم کرد. _چرا اینطوری شدییی؟ لکنت گرفته بودم. +با..با جاااان من...برو پایین. _چ... +خواهش میکنمممم سریع رفت پایین.در و بستم.صدای گریه ی یوسف بلند شد.حتی توان این که آرومش کنم هم نداشتم.به زور گذاشتمش توی گهواره ی بچگیم که براش آورده بودم و تکونش دادم. صدای تیر اندازی و دوباره موتور اومد.تمام امیدی که داشتم نا امید شد.گوشامو گرفتم و جیغ زدم.اشکام هزار برابر شد رو زمین افتادم و تو سر خودم میزدم. +به خاله چی بگممم؟چرا اونجا نموندمممم روسریم خیس و پر از اشک بود.چادرمم هم خونی و پاره. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
تا ساعت دو نصف شب داشتم گریه میکردم و خون ازم میرفت.از اون ور اشکام جلو چشامو گرفته بودن و همه جارو تار میدیدم.مثلا قرار بود امروز و خوشحال باشم‌.کوفتم شد.صدای در اومد.رفتم سریع یوسف و بغل کردم.میترسیدم در و باز کنم.در باز شد. _نیلوووو چشام درخشید. _ای وای.پاشو بریم بیمارستان بدووو +نمیخوامممم _صبر کن الان باند میارم برات روبه روم نشست.با هر پارچه ای که دور دستم میپیچید جیغم میرف هوا. هنوزم صدام میلرزید. +تو...خوبی؟. _من خوبم‌.فعلا شما خوب نیستی. +بابام؟ _عمو هم خوبه‌. روسریمو از رو کلم کشید. _حداقل اینو باز کن یکم نفس بکشی. هنوزم تو شوک بودم و گریه میکردم.اشکام و پاک کرد. _نیلو گریه نکن دیگه. چشام بسته شد و رو زمین افتادم.تکونم داد. _نیلوفرررر. صدام از ته حلقم در میومد. +من...خوبم.فقط میخوام بخوابم. _وای ترسیدمااا. بالشت و پتورو از رو مبل برداشتم و انداختم روم. _نیلو حداقل بیا رو تخت بخواب اینجوری بیشتر اذیت میشی که. +تو نمیخواد جوش بخوری من راحتم. _باش. +فقط چیزه...یوسف و ببر پیش خودت من نمیتونم... _باش. چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم. ادامه دارد‌... به قلم نورا متانی .
سه ماهی گذشت.برا خودم رو زمین نشسته بودم و یوسف و میخوابوندم . تا این که ثنا زنگ زد.داشت گریه میکرد و صداش میلرزید. +ثنا چی شدهههه؟ _نیلوووو +بلهههه؟ _سپیده... +چییی؟ صدا هق هقش بلند تر شد. _رفتتت +یعنی چی رفتتت؟ _فوت کردددد. +وا ثنا چرا چرت میگی انگار معلوم بود راست میگه... _به...به قرآن مجید راست میگم. گوشی از دستم افتاد.صدای ثنا از تو موبایل میومد که منو صدا میزد.موبایل قطع شد.سرمو به دیوار میکوبوندم و فریاد میزدم.زنگ در و زدن.از جام پا شدم در و باز کردم.چشمام به کل قرمز بود. _نیلوفر...متاسفم... +حسین چرا بهم نگفتییییی افتادم رو زمین.این چند وقت اصلا برام خوب نگذشت. _نیلو میدونم سخته یه لحظه نکن با خودت اینجوریییی. +نمیتونمممم.آخه چراااا _خو راستش... +چییی؟ _سرطان داشت. مدام تکون میخوردم‌ و داد میزدم. شونه هامو گرفت. _نیلوفر اینطور نکن با خودت خب.بلند شو بریم خونه عمو باشه؟به خاطر من. چیزی نگفتم و از جام پاشدم. _آفرین...ببین نیلو من با یوسف میرم تو ماشین تو هم بیا خب. در و گرفتم. +بیچاره محمد رضا... _چی؟ +بیچاره بچش. سرشو گرفت پایین. _خودتو اذیت نکن... در اتاق و بستم و لباسم و تو دستم فشردم. لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم.آرومتر شده بودم ولی هنوزم سرمو چسبونده بودم به شیشه و اشک می‌ریختم. _نیلوفر گریه نکن خب. داد زدم. +چجورییی؟یه جورایی رفیقم‌بود میفهمییی؟اصن درک میکنییی؟ اونم صداشو بلندتر کرد. _فکر میکنی تجربه نداشتم؟؟؟؟ ساکت شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
آروم تر شد‌. _فکر کنم همون سه ماه پیش و یادت باشه هوم؟ سرمو گرفتم پایین و به انگشتام ور رفتم. +هوم... _خب راستش اون موقع... سرش و گرف پایین و مکث کرد‌. _اون موقع... یه رفیقام شهید شد. تعجب کردم.ادامه داد. _اونم،به خاطر من.حتی نذاشتن بذاریم کسی بفهمه.حتی واسه این که خاکشم کنیم نذاشتن به کسی بگیم. صداش میلرزید. _سخته نیلوفر.ولی اومدم حال بقیه رو خراب کنم؟جلو بقیه گریه زاری کنم؟ سرمو تکون دادم. _گاهی اوقات باید احساساتتو مخفی کنی.خب؟ +هوم... رسیدیم‌.رفتم جلو در.عمو قیافش ناراحت بود،ولی خونسرد بود‌.یوسف و گذاشتم رو تخت و نگاهی به محمد رضا کردم.قلبم تیر کشید.از اتاق اومدم بیرون و سلام کردم.برام سخت بود خب احساساتمو مخفی کنم.بغل مامانم نشستم و به عکس سپیده نگاه کردم.دلم طاقت نداشت.سرمو انداختم پایین و روسریمو کشیدم جلو.صدای گریه ی بچه اومد.مطمئن بودم یوسف نبود.پس اگه اون نبود،قطعا رضا بود.دلم لرزید.خب مادرش نبود آرومش کنه.از جام بلند شدم و جای مادرش آرومش کردم و دوباره سرجام نشستم‌.پیرزنی اومد و کنارم نشست. _سلام عزیزم. +سلام خوبین شما؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
این کانالمون حمایت نشه؟ https://eitaa.com/joinchat/1385694388C326f7f1a5c
_اممم، به پسرش که اون ته نشسته بود اشاره کرد.همون موقع دستمو گرفتم بالا. +حاج خانوم،من خودم مادرم. موذب شد و از اونجا بلند شد.هر دفعه باید با همچین آدمایی سر و کله میزدم.حسین از اون ور سالن بهم چپ چپ نگاه کرد.شونه هامو بی تفاوت انداختم بالا.به روبه روم نگاه کردم.خواهرای سپیده عین چی گریه میکردن و از حال میرفتن‌.از همون بچگی از این جور مراسما میترسیدم و متنفر بودم.غیر هیئت امام حسین.یهو یاد بچگیم افتادم.سه سالم بود.عاشق روضه بودم.بابام نبود من و ببره.به عمو عباسم اصرار کردم من و ببره.آخرم مجبور بود من و ببره بخش مردونه.خیلی سینه میزدن و بدجور گریه میکردن و خودشون و میزدن.وسطای روضه خونی مداح مکث کرد و روبه من کرد. _دختر جون،نمیترسی؟ دست عمورو چسبیدم. +نه،عموم هست. دوباره جمعیت رفت تو هوا.به خودمم اومدم و به ساعتی که تند تند میگذشت خیره شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سه سال گذشت.برا خودم نشسته بودم و تو خونه و مثلا کمک یوسف میکردم با لگوهاش برج درست کنه.آخرم همش میریخت رو سر من اونم میخندید.زنگ در و زدن.دوید سمت در و با لحن بچگونش ذوق کرد. ×بابا اومدههه‌. +خیلی خب دستت نره لا در. حسین بغلش ‌کرد. _سلام. +سلام خسته نباشی. _تشکر.گشنمه. +وا بذار برسی.ساعت ۶ عصره،امروزم پنجشنبه اس من غذا درست نمیکنم بریم بیرون. _عه؟فکر کردم شنبس. +خسته نباشی. _سلامت باشی‌. یوسف پرید رو زمین. ×شهر بازیییی. +هوم منم میخوام‌. _عه؟منم میخوام. +عه؟بریم. _نهههه بصبر یکم استراحت کنم میخوام انرژیمو خالی کنم . حدود دو ساعت بعد پامونو تو شهربازی گذاشتیم.با اینکه هر کدوم از ترن ها و بازی ترسناکارو هزار بار سوار شده بودم،یه استرس بزرگی تو دلم نشست. +یوسف بستنی میخوای؟ نگاهی به کنارم کردم. +حسین یوسف کوووو؟ _وا چرا هول میکنی.حتما رفته همین دور و برا. +یعنی چی رفته همین دور و برا ببین بچم کوووو حدود نیم ساعت داشتیم می‌گشتیم.بی جون افتادم رو نیمکت و چادرمو گذاشتم رو صورتمو هق هقم بلند شد. +بچمممم نیستتتتت. لباسمو چنگ میزدم.چهره حسین نا امید شده بود. _نیلوفر حرص نخور پیداش میکنم برات. +چجوریییی؟ نیم ساعته دیگه هم گشتیم و از همه سراغ گرفتیم.ولی هیچ خبری نبود.آخر بی انرژی و نا امید سوار ماشین شدیم.پاهام از شدت خستگی میلرزید و کل راهو گریه میکردم.هیچی نخورده بودیم و ضعف کرده بودم.رسیدیم خونه که همون لحظه امین و ثنا اومدن. همه چیز و حسین تعریف کرد.آروم و قرار نداشتم.ثنا شونه هامو ماساژ داد. _آجی آروم باش خبببب. شروع کردم داد زدن. +نمیتونممممم.نمیتونم چطور بتونممم؟همه دنیام بوددد. اشکام بیشتر شد.گوشامو گرفتم. +خنده هاش تو گوشمه... دیگه تحمل نکردم و از حال رفتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
رفقا اونایی که اینجا ادمینن،میتونن هر وقت دلشون خواست با اینجا و کانالشون تقدیمی مشترک بذارن مشکلی نیست.
دو ماهی گذشت.دکتر گفته بود کامل افسرده شدم.هیچ چیزی نمیخوردم . با کسی حرف نمیزدم و از خونه بیرون نمی‌رفتم.فقط کل روزو اشک می‌ریختم.حسینم به خاطر من کمتر میرفت بیرون از خونه.پتورو گرفته بودم دورم و مثل همیشه نشسته بودم رو مبل و اشک می‌ریختم.و دوباره حسین با حرفای همیشگیش اومد روبه روم نشست. _نیلوفر... اهمیت ندادم و سرمو رو پتو گذاشتم.لحنشو مهربون تر کرد و سرم و ناز کرد. _نیلو جونم... بازم اهمیت ندادم.شونه هامو گرفت. _یه لحظه بهم گوش کن آخه. صدام گرفته بود و مظلوم تر از همیشه شده بودم. +نمیخوام...حرفات هموناعه که همیشه میزنی. _نه. +چرا مطمئنممم. _ببین نیلوفر،با گریه کردن چیزی درست نمیشه خب دورت بگردم. +بهت گفتم خب هزار بار.چیکار کنمم؟اصن مگه دسته خودمههه؟ موهام پریشون بود و چشام قرمز.چند تا تار موی برق زدم و گذاشت لای گوشم. +اصن اینارو ول کن تو مگه بیست سالگیت نباید میرفتی سربازی؟ _وای.به خاطر کارم ۴ سال تاخیری زدم. +یعنییی _یعنی چی؟ +چند ماه دیگه میرییی؟ _۱۰ماه دیگه. دوباره عین بچه ها پتورو کشیدم رو سرم و غر زدم. +نهههه _وای نیلووو +نمیخوامممم _بمیرم. +نه نمیرررر _باشه چشمممم. +اصن نرووو _نه دیگه نمیشه دست خودم نیست. عین روانیا کلمو میکوبوندم به مبل _نیلوفررررر
گوشه ای از مهربونی هاتون🥲💘 از این به بعد لطفاتون و میذارم قبلا نمیذاشتم.🥲💔 :)
حسین یه لحظه جدی شد‌. _و اینکه نیلوفر،دوباره برات تکرار میکنم.نه با گریه کردن چیزی حل میشه،نه با چیزی نخوردن،نه با خونه موندن. صدامو بلند کردم و اشکام بیشتر شد. +حسین چرا درک نمیکنی منوووو؟؟؟ _چرا فکر میکنی درکت نمیکنم؟ صداش لرزید و روش کرد اونور.فهمیدم داره اشکشو پاک میکنه.برگشت روبه روم و صداشو صاف کرد. _فقط میدونم با این کارا چیزی حل نمیشه نیلو... ده ماه دیگه هم گذشت.سه روز شده بود که حسین رفته بود.تنهاتر از همیشه شده بودم.کارم فقط این بود،بالشت و بذارم رو زمین،قرصا افسردگیمو بخورم،به دیوار و به تابلو عکسامون نگاه کنم.واقعا زندگی واسم بیهوده و حوصله سر بر شده بود.رفتم توی اتاقی که توش نماز میخوندم.سجادمو پهن کردمو نمازم خوندم.گریه میکردم و با حضرت زهرا درد و دل میکردم کمکم کنه.دیگه بعد از مدت ها چادرمو سر کردم و پامو از تو خونه بیرون گذاشتم‌.معمولا خودم زیاد تنها بیرون نمیرفتم.تنهایی احساس غریبی و نا امنی کردم و روسریمو کشیدم جلوتر‌.به مردم و مغازه ها با دقت نگاه میکردم.هنوزم بغضی تو گلوم بود که کنترلش برام خیلی سخت بود.بعد یکم که میون مغازه ها راه رفتم چشمم به تابلوی رنگارنگ قشنگی خورد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی ‌.