#پارت_هفتادم
#نورِماه
تا ساعت دو نصف شب داشتم گریه میکردم و خون ازم میرفت.از اون ور اشکام جلو چشامو گرفته بودن و همه جارو تار میدیدم.مثلا قرار بود امروز و خوشحال باشم.کوفتم شد.صدای در اومد.رفتم سریع یوسف و بغل کردم.میترسیدم در و باز کنم.در باز شد.
_نیلوووو
چشام درخشید.
_ای وای.پاشو بریم بیمارستان بدووو
+نمیخوامممم
_صبر کن الان باند میارم برات
روبه روم نشست.با هر پارچه ای که دور دستم میپیچید جیغم میرف هوا.
هنوزم صدام میلرزید.
+تو...خوبی؟.
_من خوبم.فعلا شما خوب نیستی.
+بابام؟
_عمو هم خوبه.
روسریمو از رو کلم کشید.
_حداقل اینو باز کن یکم نفس بکشی.
هنوزم تو شوک بودم و گریه میکردم.اشکام و پاک کرد.
_نیلو گریه نکن دیگه.
چشام بسته شد و رو زمین افتادم.تکونم داد.
_نیلوفرررر.
صدام از ته حلقم در میومد.
+من...خوبم.فقط میخوام بخوابم.
_وای ترسیدمااا.
بالشت و پتورو از رو مبل برداشتم و انداختم روم.
_نیلو حداقل بیا رو تخت بخواب اینجوری بیشتر اذیت میشی که.
+تو نمیخواد جوش بخوری من راحتم.
_باش.
+فقط چیزه...یوسف و ببر پیش خودت من نمیتونم...
_باش.
چشمامو بستم نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی .
#پارت_هفتادویکم
#نورِماه
سه ماهی گذشت.برا خودم رو زمین نشسته بودم و یوسف و میخوابوندم . تا این که ثنا زنگ زد.داشت گریه میکرد و صداش میلرزید.
+ثنا چی شدهههه؟
_نیلوووو
+بلهههه؟
_سپیده...
+چییی؟
صدا هق هقش بلند تر شد.
_رفتتت
+یعنی چی رفتتت؟
_فوت کردددد.
+وا ثنا چرا چرت میگی
انگار معلوم بود راست میگه...
_به...به قرآن مجید راست میگم.
گوشی از دستم افتاد.صدای ثنا از تو موبایل میومد که منو صدا میزد.موبایل قطع شد.سرمو به دیوار میکوبوندم و فریاد میزدم.زنگ در و زدن.از جام پا شدم در و باز کردم.چشمام به کل قرمز بود.
_نیلوفر...متاسفم...
+حسین چرا بهم نگفتییییی
افتادم رو زمین.این چند وقت اصلا برام خوب نگذشت.
_نیلو میدونم سخته یه لحظه نکن با خودت اینجوریییی.
+نمیتونمممم.آخه چراااا
_خو راستش...
+چییی؟
_سرطان داشت.
مدام تکون میخوردم و داد میزدم.
شونه هامو گرفت.
_نیلوفر اینطور نکن با خودت خب.بلند شو بریم خونه عمو باشه؟به خاطر من.
چیزی نگفتم و از جام پاشدم.
_آفرین...ببین نیلو من با یوسف میرم تو ماشین تو هم بیا خب.
در و گرفتم.
+بیچاره محمد رضا...
_چی؟
+بیچاره بچش.
سرشو گرفت پایین.
_خودتو اذیت نکن...
در اتاق و بستم و لباسم و تو دستم فشردم.
لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم.آرومتر شده بودم ولی هنوزم سرمو چسبونده بودم به شیشه و اشک میریختم.
_نیلوفر گریه نکن خب.
داد زدم.
+چجورییی؟یه جورایی رفیقمبود میفهمییی؟اصن درک میکنییی؟
اونم صداشو بلندتر کرد.
_فکر میکنی تجربه نداشتم؟؟؟؟
ساکت شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفتادودو
آروم تر شد.
_فکر کنم همون سه ماه پیش و یادت باشه هوم؟
سرمو گرفتم پایین و به انگشتام ور رفتم.
+هوم...
_خب راستش اون موقع...
سرش و گرف پایین و مکث کرد.
_اون موقع... یه رفیقام شهید شد.
تعجب کردم.ادامه داد.
_اونم،به خاطر من.حتی نذاشتن بذاریم کسی بفهمه.حتی واسه این که خاکشم کنیم نذاشتن به کسی بگیم.
صداش میلرزید.
_سخته نیلوفر.ولی اومدم حال بقیه رو خراب کنم؟جلو بقیه گریه زاری کنم؟
سرمو تکون دادم.
_گاهی اوقات باید احساساتتو مخفی کنی.خب؟
+هوم...
رسیدیم.رفتم جلو در.عمو قیافش ناراحت بود،ولی خونسرد بود.یوسف و گذاشتم رو تخت و نگاهی به محمد رضا کردم.قلبم تیر کشید.از اتاق اومدم بیرون و سلام کردم.برام سخت بود خب احساساتمو مخفی کنم.بغل مامانم نشستم و به عکس سپیده نگاه کردم.دلم طاقت نداشت.سرمو انداختم پایین و روسریمو کشیدم جلو.صدای گریه ی بچه اومد.مطمئن بودم یوسف نبود.پس اگه اون نبود،قطعا رضا بود.دلم لرزید.خب مادرش نبود آرومش کنه.از جام بلند شدم و جای مادرش آرومش کردم و دوباره سرجام نشستم.پیرزنی اومد و کنارم نشست.
_سلام عزیزم.
+سلام خوبین شما؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفتادوسه
_اممم،
به پسرش که اون ته نشسته بود اشاره کرد.همون موقع دستمو گرفتم بالا.
+حاج خانوم،من خودم مادرم.
موذب شد و از اونجا بلند شد.هر دفعه باید با همچین آدمایی سر و کله میزدم.حسین از اون ور سالن بهم چپ چپ نگاه کرد.شونه هامو بی تفاوت انداختم بالا.به روبه روم نگاه کردم.خواهرای سپیده عین چی گریه میکردن و از حال میرفتن.از همون بچگی از این جور مراسما میترسیدم و متنفر بودم.غیر هیئت امام حسین.یهو یاد بچگیم افتادم.سه سالم بود.عاشق روضه بودم.بابام نبود من و ببره.به عمو عباسم اصرار کردم من و ببره.آخرم مجبور بود من و ببره بخش مردونه.خیلی سینه میزدن و بدجور گریه میکردن و خودشون و میزدن.وسطای روضه خونی مداح مکث کرد و روبه من کرد.
_دختر جون،نمیترسی؟
دست عمورو چسبیدم.
+نه،عموم هست.
دوباره جمعیت رفت تو هوا.به خودمم اومدم و به ساعتی که تند تند میگذشت خیره شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفتادوچهارم
#نورِماه
سه سال گذشت.برا خودم نشسته بودم و تو خونه و مثلا کمک یوسف میکردم با لگوهاش برج درست کنه.آخرم همش میریخت رو سر من اونم میخندید.زنگ در و زدن.دوید سمت در و با لحن بچگونش ذوق کرد.
×بابا اومدههه.
+خیلی خب دستت نره لا در.
حسین بغلش کرد.
_سلام.
+سلام خسته نباشی.
_تشکر.گشنمه.
+وا بذار برسی.ساعت ۶ عصره،امروزم پنجشنبه اس من غذا درست نمیکنم بریم بیرون.
_عه؟فکر کردم شنبس.
+خسته نباشی.
_سلامت باشی.
یوسف پرید رو زمین.
×شهر بازیییی.
+هوم منم میخوام.
_عه؟منم میخوام.
+عه؟بریم.
_نهههه بصبر یکم استراحت کنم میخوام انرژیمو خالی کنم .
حدود دو ساعت بعد پامونو تو شهربازی گذاشتیم.با اینکه هر کدوم از ترن ها و بازی ترسناکارو هزار بار سوار شده بودم،یه استرس بزرگی تو دلم نشست.
+یوسف بستنی میخوای؟
نگاهی به کنارم کردم.
+حسین یوسف کوووو؟
_وا چرا هول میکنی.حتما رفته همین دور و برا.
+یعنی چی رفته همین دور و برا ببین بچم کوووو
حدود نیم ساعت داشتیم میگشتیم.بی جون افتادم رو نیمکت و چادرمو گذاشتم رو صورتمو هق هقم بلند شد.
+بچمممم نیستتتتت.
لباسمو چنگ میزدم.چهره حسین نا امید شده بود.
_نیلوفر حرص نخور پیداش میکنم برات.
+چجوریییی؟
نیم ساعته دیگه هم گشتیم و از همه سراغ گرفتیم.ولی هیچ خبری نبود.آخر بی انرژی و نا امید سوار ماشین شدیم.پاهام از شدت خستگی میلرزید و کل راهو گریه میکردم.هیچی نخورده بودیم و ضعف کرده بودم.رسیدیم خونه که همون لحظه امین و ثنا اومدن.
همه چیز و حسین تعریف کرد.آروم و قرار نداشتم.ثنا شونه هامو ماساژ داد.
_آجی آروم باش خبببب.
شروع کردم داد زدن.
+نمیتونممممم.نمیتونم چطور بتونممم؟همه دنیام بوددد.
اشکام بیشتر شد.گوشامو گرفتم.
+خنده هاش تو گوشمه...
دیگه تحمل نکردم و از حال رفتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
رفقا اونایی که اینجا ادمینن،میتونن هر وقت دلشون خواست با اینجا و کانالشون تقدیمی مشترک بذارن مشکلی نیست.
#پارت_هفتادوپنج
دو ماهی گذشت.دکتر گفته بود کامل افسرده شدم.هیچ چیزی نمیخوردم . با کسی حرف نمیزدم و از خونه بیرون نمیرفتم.فقط کل روزو اشک میریختم.حسینم به خاطر من کمتر میرفت بیرون از خونه.پتورو گرفته بودم دورم و مثل همیشه نشسته بودم رو مبل و اشک میریختم.و دوباره حسین با حرفای همیشگیش اومد روبه روم نشست.
_نیلوفر...
اهمیت ندادم و سرمو رو پتو گذاشتم.لحنشو مهربون تر کرد و سرم و ناز کرد.
_نیلو جونم...
بازم اهمیت ندادم.شونه هامو گرفت.
_یه لحظه بهم گوش کن آخه.
صدام گرفته بود و مظلوم تر از همیشه شده بودم.
+نمیخوام...حرفات هموناعه که همیشه میزنی.
_نه.
+چرا مطمئنممم.
_ببین نیلوفر،با گریه کردن چیزی درست نمیشه خب دورت بگردم.
+بهت گفتم خب هزار بار.چیکار کنمم؟اصن مگه دسته خودمههه؟
موهام پریشون بود و چشام قرمز.چند تا تار موی برق زدم و گذاشت لای گوشم.
+اصن اینارو ول کن تو مگه بیست سالگیت نباید میرفتی سربازی؟
_وای.به خاطر کارم ۴ سال تاخیری زدم.
+یعنییی
_یعنی چی؟
+چند ماه دیگه میرییی؟
_۱۰ماه دیگه.
دوباره عین بچه ها پتورو کشیدم رو سرم و غر زدم.
+نهههه
_وای نیلووو
+نمیخوامممم
_بمیرم.
+نه نمیرررر
_باشه چشمممم.
+اصن نرووو
_نه دیگه نمیشه دست خودم نیست.
عین روانیا کلمو میکوبوندم به مبل
_نیلوفررررر
گوشه ای از مهربونی هاتون🥲💘
از این به بعد لطفاتون و میذارم قبلا نمیذاشتم.🥲💔
#مهربونی_هاتون:)
#پارت_هفتادوشش
#نورِماه
حسین یه لحظه جدی شد.
_و اینکه نیلوفر،دوباره برات تکرار میکنم.نه با گریه کردن چیزی حل میشه،نه با چیزی نخوردن،نه با خونه موندن.
صدامو بلند کردم و اشکام بیشتر شد.
+حسین چرا درک نمیکنی منوووو؟؟؟
_چرا فکر میکنی درکت نمیکنم؟
صداش لرزید و روش کرد اونور.فهمیدم داره اشکشو پاک میکنه.برگشت روبه روم و صداشو صاف کرد.
_فقط میدونم با این کارا چیزی حل نمیشه نیلو...
ده ماه دیگه هم گذشت.سه روز شده بود که حسین رفته بود.تنهاتر از همیشه شده بودم.کارم فقط این بود،بالشت و بذارم رو زمین،قرصا افسردگیمو بخورم،به دیوار و به تابلو عکسامون نگاه کنم.واقعا زندگی واسم بیهوده و حوصله سر بر شده بود.رفتم توی اتاقی که توش نماز میخوندم.سجادمو پهن کردمو نمازم خوندم.گریه میکردم و با حضرت زهرا درد و دل میکردم کمکم کنه.دیگه بعد از مدت ها چادرمو سر کردم و پامو از تو خونه بیرون گذاشتم.معمولا خودم زیاد تنها بیرون نمیرفتم.تنهایی احساس غریبی و نا امنی کردم و روسریمو کشیدم جلوتر.به مردم و مغازه ها با دقت نگاه میکردم.هنوزم بغضی تو گلوم بود که کنترلش برام خیلی سخت بود.بعد یکم که میون مغازه ها راه رفتم چشمم به تابلوی رنگارنگ قشنگی خورد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی .
#پارت_هفتادوهفتم
انگار پرورشگاه بود.پامو تو دنیای رنگیشون گذاشتم.دلم نمیخواست هیچ کدوم و به سرپرستی بگیرم،فقط میخواستم نگاشون کنم.پیرزنی که انگار مسئول اونجا بود ، اومد پیشم.
_سلام دخترم.
+سلام خوبین شما؟
_اومدی بچه ببری عزیزم؟
+نه...فقط اومدم حال و هوام و عوض بشه.
قشنگ مشخص بود از این پیرزن فضولاست.
_چند سالته؟
+۲۲
_آهان به سلامتی.بهت میخوره مجرد باشی.
+نه نه.
_چند ساله ازدواج کردی؟
+۶ سال.
_خب باید بچه داشته باشی.
سرمو گرفتم پایین و اشک تو چشام جمع شد.صدام لرزون شد و به زور صدامو صاف کردم.
+داشتم...
_خب چی شد؟
+گم شد.
اشکم رو گونم ریخت.
_اسمش چی بود؟
تمام اطلاعات و ازم کشید بیرون.
_یه چیزی بگم بهت؟
+بفرمایین
_یه پسری هست تو خوابگاه،برو ببین شاید خودش باشه.
چشام گرد شد و سرجام واینسادم.همه تو حیاط بودن و گمونم فقط یه نفر تو خوابگاه بود.در زدم .
_مامانننن
+سلام عزیزدلمممم
بغلش کردم و بوسش کردم.
+بچممم کجا بودیییی
_اینجا.
+خب چراااا
_نمیدونم چرا.
+خب اون روز کجا رفتی؟
_نمیدونم یادم نمیاد.
+عیوای.
_فقط میخوام برم خونه.
+الان میریم.
یهو به بیرون خیره شد و لای چادرم قائم شد.
صدامو آروم کرد.
+یوسف چیه؟
یهو یه پسر از این لاتا با چند تا دیگه اومدن تو.
×هوی حج خانوم،هری بیرون.
+عزیزم این چه طرز صحبت کردنه؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.