گوشه ای از مهربونی هاتون🥲💘
از این به بعد لطفاتون و میذارم قبلا نمیذاشتم.🥲💔
#مهربونی_هاتون:)
#پارت_هفتادوشش
#نورِماه
حسین یه لحظه جدی شد.
_و اینکه نیلوفر،دوباره برات تکرار میکنم.نه با گریه کردن چیزی حل میشه،نه با چیزی نخوردن،نه با خونه موندن.
صدامو بلند کردم و اشکام بیشتر شد.
+حسین چرا درک نمیکنی منوووو؟؟؟
_چرا فکر میکنی درکت نمیکنم؟
صداش لرزید و روش کرد اونور.فهمیدم داره اشکشو پاک میکنه.برگشت روبه روم و صداشو صاف کرد.
_فقط میدونم با این کارا چیزی حل نمیشه نیلو...
ده ماه دیگه هم گذشت.سه روز شده بود که حسین رفته بود.تنهاتر از همیشه شده بودم.کارم فقط این بود،بالشت و بذارم رو زمین،قرصا افسردگیمو بخورم،به دیوار و به تابلو عکسامون نگاه کنم.واقعا زندگی واسم بیهوده و حوصله سر بر شده بود.رفتم توی اتاقی که توش نماز میخوندم.سجادمو پهن کردمو نمازم خوندم.گریه میکردم و با حضرت زهرا درد و دل میکردم کمکم کنه.دیگه بعد از مدت ها چادرمو سر کردم و پامو از تو خونه بیرون گذاشتم.معمولا خودم زیاد تنها بیرون نمیرفتم.تنهایی احساس غریبی و نا امنی کردم و روسریمو کشیدم جلوتر.به مردم و مغازه ها با دقت نگاه میکردم.هنوزم بغضی تو گلوم بود که کنترلش برام خیلی سخت بود.بعد یکم که میون مغازه ها راه رفتم چشمم به تابلوی رنگارنگ قشنگی خورد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی .
#پارت_هفتادوهفتم
انگار پرورشگاه بود.پامو تو دنیای رنگیشون گذاشتم.دلم نمیخواست هیچ کدوم و به سرپرستی بگیرم،فقط میخواستم نگاشون کنم.پیرزنی که انگار مسئول اونجا بود ، اومد پیشم.
_سلام دخترم.
+سلام خوبین شما؟
_اومدی بچه ببری عزیزم؟
+نه...فقط اومدم حال و هوام و عوض بشه.
قشنگ مشخص بود از این پیرزن فضولاست.
_چند سالته؟
+۲۲
_آهان به سلامتی.بهت میخوره مجرد باشی.
+نه نه.
_چند ساله ازدواج کردی؟
+۶ سال.
_خب باید بچه داشته باشی.
سرمو گرفتم پایین و اشک تو چشام جمع شد.صدام لرزون شد و به زور صدامو صاف کردم.
+داشتم...
_خب چی شد؟
+گم شد.
اشکم رو گونم ریخت.
_اسمش چی بود؟
تمام اطلاعات و ازم کشید بیرون.
_یه چیزی بگم بهت؟
+بفرمایین
_یه پسری هست تو خوابگاه،برو ببین شاید خودش باشه.
چشام گرد شد و سرجام واینسادم.همه تو حیاط بودن و گمونم فقط یه نفر تو خوابگاه بود.در زدم .
_مامانننن
+سلام عزیزدلمممم
بغلش کردم و بوسش کردم.
+بچممم کجا بودیییی
_اینجا.
+خب چراااا
_نمیدونم چرا.
+خب اون روز کجا رفتی؟
_نمیدونم یادم نمیاد.
+عیوای.
_فقط میخوام برم خونه.
+الان میریم.
یهو به بیرون خیره شد و لای چادرم قائم شد.
صدامو آروم کرد.
+یوسف چیه؟
یهو یه پسر از این لاتا با چند تا دیگه اومدن تو.
×هوی حج خانوم،هری بیرون.
+عزیزم این چه طرز صحبت کردنه؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفتادوهشتم
#نورِماه
×برو بینیم بابا.شوما چادری ها فقط یه مشت کلاغین،که فقط کارتون بلده زر زر کنین.
چشامو روی هم فشردم.یوسف آروم از لای چادرم اومد بیرون.
×عه.بچه سوسول و نگا.ببینم،ننه دار شدی؟
_مامانم بود.
پوزخندی زد.
×عه؟پس چرا تا الان نیمد دنبالت؟حتما دوست نداشته.
دستامو تو هم مشت کردم.
_نه خیرم.
×حالا نشونتون میدم.
کاترشو از تو جیبش در آورد دوید سمتم و چادرم و پاره کرد.
×دیگه باید درش بیاری.
اهمیت ندادم و دست یوسف و کشیدم
+بیا بریم مامان.
دستمو محکم گرفت.
_مامان چادرتو پاره کرد.
+اشکال نداره.یکی دیگه میخرم.
_باش.
+چرا اینطوری بودن؟
_خاله اکرم بهم گفتش که پیش یه مرد بد کار میکردن.
خندیدم.
+خاله اکرم؟
_آره.
به همون زنه اشاره کرد.
+خیلی خب بیا بریم از خاله اکرم خدافظی کنیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی .
#پارت_هفتادونهم
#نورِماه
دیگه از محیط اونجا خارج شدیم.
هر دو دیقه یه بار رو به یوسف میکردم.
+خوراکی میخوای؟
_نه.
+سیب زمینی میخوای؟
_نه.
+اسباب بازی میخوای؟
_نه.
قلقلکش دادم.
+بچه تو چرا هیچی نمیخوایییی
خندید.
_میگم مامانی
+جانم
_چرا جواب اون پسره رو نمیدادی؟
لبخند زدم.
+گاهی اوقات،سکوت بهترین انتخابه.ممکن بود دعوا ادامه دار تر بشه،یا بیشتر ازم متنفر بشه.
چیزی نگفت.بالاخره رسیدیم خونه.با تعجب به اطراف خونه نگاه کرد.
+دنبال چی میگردی؟
_بابا کو؟
تو دلم خالی شد.چی میگفتم بهش؟
+امممم،رفته سفر.
_کی برمیگرده؟
+زود.
_قول میدی بهم؟
+بهت قول میدم برمیگرده...
_قول دادیااا
+قول دادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادم
#نورِماه
ساعت نزدیکای هفت بود.
+یوسف به مامانجون زنگ بزنم بگم بیاد اینجا؟
_آره
+حرف نزنیااا
_باش
+الو سلام مامان جانم خوبین؟
×سلام عزیزم . جانم.
+میشه یه دقه بیاین بالا خونمون؟
نگاهی به یوسف انداختم و خندیدم.
+برات سوپرایز دارم.
×حالت بهتره انگارر. باشه عزیزم الان میام.
+منتظرم خدافظ.
گوشیو قطع کردم.بعد دو دقیقه زنگ و زد.در و باز کردم و یوسف پشتم قائم شد.
×سلام نیلوفر خوبی؟
یوسف آروم خودشو نمایان کرد و خندید.
×وای دارم درس میبینممممم؟سلام عزیزممم
بغلش کرد و در حالی که نازش میکرد تهدید وار نگاهم کرد.
×باید برام تعریف کنیااا
+باشه تعریف میکنم برات.
نشستیم رو مبل.
×نیلوفر یه چیزی بهت بگم؟
+بفرما.
×ثنا یه ماهشهههه.یادم رفت بهت بگم.
یهو داغ دلم تازه شد.
+آهانننن.عیجانم.
نگاهی به یوسف کردم. اشک تو چشام جمع شده بود.
+مامان،یه لحظه میای تو اتاق؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادویکم
#نورِماه
حال بدمو مامانم متوجه شد.صدام میلرزید.
+مامان جونم...
×چی شده؟
+پریروز حالم خیلی خیلی دیگه بد شده بود...
×بمیرم.
+خدانکنه.بعد رفتم دکتر و ازم آزمایش گرفت.
×چرا پیش خودم نیومدی؟
+نمیدونم.بعد فرداش فهمیدم دوباره باردارم...
اشکم جاری شد و رفتم بغلش.
×وای دخترررر.خب چرا گریه میکنی باید خوشحال باشییی
+مامان نمیتونم...دست تنهام...کسی و ندارم...توانشو ندارم...جونشو ندارم...از پسش بر نمیامممم
×نترس دختررر.تو خیلی هم قوی خب؟بعدم من هستم خاله هست این هست اون هست نگرانی چیه.
+خب حسین نیستتتت
×نگران نباش نیلوفر.قطعا از پسش برمیای خب؟اصن امشبم من اینجا میخوابم.
+ممنونم...مامان این قرص افسردگیا اصن تاثیر بارداری و میبرن فکر کنم اصن چه جوریییی
×خودم حواسم بود...چیزایی میدادم که ضرر نداشته باشه.حالا هم غصه نخور خب؟
سرمو تکون دادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادودوم
#نورِماه
یه سال و نیم دیگه هم گذشت...تو دوران بارداریم همیشه پیش یکی بودیم.یا ما میرفتیم یه جا،یا اونا میومدن اینجا.که بالاخره بچه هام به دنیا اومدن.دوقلو بودن و اسمشون و گذاشتم یاس و یونس.دیگه شش،ماهشون شده بود که شب بود و از وقتی دوقلوها اومدن رختخواب پهن میکردم و اولین نفری که میخوابید یوسف بود.امشبم مثل شبای دیگه.به زور دوقلوهارو خوابوندم و نفس راحتی کشیدم.خونه تنها بودیم که یهو در باز شد.سرمو گرفتم پایین و زیر چشمی نگاه کردم.یکی با لباس نظامی بود.سریع بچه هامو گرفتم.
+من و هرکاری میخوای بکن فقط به اینا کاری نداشته باش خب؟
روبه روم نشست.
_نیلو منم.
سرمو آروم بالا آوردم و چشام گرد شد.
+حسیننن؟
خندید.
+سلاممممم
_سلام عشقم خوبیییی؟
+چه خبررر
_والا خبرا پیش شوماست.
نگاهی به یوسف کرد.
_یوسففف؟
سرمو تکون دادم.
_ننه چطوریییی؟
+ما اینیم دیگه.
بوسش کرد و نگاهی به دوقلوها کرد و خندید.
_نیلو بچه همسایه آوردی؟
خندیدم.
+نه به خدااا
_پس چی؟
+بچا خودممم
_وا.
+نهههه راس میگممم
_جدییی؟
+هوممم
خندید و دستاشون و گرف.
_اسمشون چیه؟
+یاس ، یونس.
_راحتی بدون ما اسم انتخاب میکنیااا
+چیکار کنم خببب
_چند ماهشونه.
+۶
_بلههه؟
+چیکار کنم خببب
_خو صبر میکردی من بیام.
+مگه دست منه.
_دیگه ولش.
یوسف بلند شد و با چشا باد کرده نگاهی به حسين کرد و انرژیش رف بالا.
×عه باباااا سلام اومدیییی
_سلام عشقممم کجا بودیییی توو آخههه
پرید بغلش.
×مامان گف رفتی سفر
خندید.
_آره.
×پس چرا اینارو پوشیدی
_اومممم،توراه بهمون دادن.
یهو دوقلوها بیدار شدن و یکی زدم تو سرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوسوم
#نورِماه
_نیلو صبر کن خسته شدی.
بغلشون کرد و سریع خوابیدن.
+بابا ماشالاااا
_ما اینیم دیگههه
نگاهی به یوسف کرد.
_حالا من کجا بخوابم؟
×پیش من بخواب.
_پیش شما جا نیست که.بریم رو تخت بخوابیم یوسف؟
سرشو تکون داد.
+میگمااا بی زحمت چراغم خاموش کن.
_باش شب بخیر.
+شب بخیر.
پتورو کشیدم رو سرم و بس که خسته بودم سریع خوابم برد.
#پارت_هشتادوچهارم
#نورِماه
سه سال گذشت.وایساده بودم پا گاز و شام درست میکردم.یوسف اومد سمتم.
×مامان.
+جانم.
×یه چیزی بگم قول میگی نه نگی؟
+شما بگو من ببینم چیه.
×میشه فردا،من برم دنبال دوقلوعا،مهد کودکشون همین بغله دیگه.بعد باهم برگردیم تنها؟
+جانممم؟اصلا نمیشه اصلا.
×مامان خواهش.اون دفعه هم با رضا اومدم هم علی.
+عزیزم علی چندمه؟؟؟؟
×ششم.
+شما چندمی؟؟؟
×دوم.
+خب.اون از شما بزرگتره،با اون رفتی که اجازه دادم.بعد الان میخوای دوقلوها هم ببری؟
×قول میدم مواظب باشم خب؟راهشم بلدم.
یونس اومد و قیافشو مظلوم کرد.
+خیلی خب...
×هوراااا
حسین صداش در اومد.
_چه خبره؟؟؟
×هیچی مامان مجوزشو صادر کرد.
_به سلامتی..
فردا نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که زنگ در و زدن.یوسف دم در بود و میلرزید و گریه میکرد.
+چی شدهههه؟
با لکنت حرف میزد.
×مااامانننن
+جانمممم.دوقلوعااا؟
گریش بیشتر شد و دستاش میلرزید.
+بگو ببینم چی شده نصف عمر شدمممم
اومد بغلم.
+چی شده خببب چرا گریه میکنییی
×زدم زیر قولم.
+بسم الله.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوپنجم
#نورِماه
+بیا عزیزدلم بیا بشینیم یکم آروم بگیر...
نفس نفس میزد.
×دا...شتیم...میرفتیم تو ایستگاه اتوبوس بعد...
دوباره خودشو انداخت بغلم و سرش و ناز کردم.
×بعدد دونفر گذاشتن دنبالمون.
اشکاش و پاک گردم.
×بعددد دستشون و گرفتم دویدیم همون موقع اتوبوس اومد رفتیم تو اتوبوس ولی...اونا عم دویدن تو دوقلوهارو برداشتن میخواستم برم دنبالشون ولی اتوبوس درش بسته شد.
یه لحظه تعجب کردم.نمیدونستم جلوش گریه کنم،دعوا کنم،بگم اشکال نداره یا چیز دیگه ای...اشک تو چشام حلقه زد ولی مجبور بودم خونسرد بمونم...
+چیزه نگران نباش یعنی...پیداشون میکنیم یعنی چیزه برشون میگردونیم خب؟
هنوزم ترسیده بود که حسین اومد و یوسف چسبید بهم و چشاشو بست.
_سلام.
+سلاااام.
_وا بچه چیه ؟
همه چیزو به زور تعریف کردم.جوش آورد و روش کرد به یوسف و شروع کرد داد و بیداد کردن.
_تو چرا عرضه نداری هانننن؟
بعد روشو کرد به من و صداشو برد بالاتر.
_نیلو تو به چه حقی به این اجازه دادیییی؟به چه حقییی؟خیلی بزرگههه؟
چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.دوباره روشو کرد به یوسف.
_حداقل بگو چه شکلی بودن هاننن؟
×امممم چهره هاشون و پوشونده بودن.
_خب یه اطلاعاتی چیزی.
×نمیدونم لاغر بودن قدشونم خیلی بلند بود.
_عیوای...
+شناختی؟؟؟
صداشو برد بالا و صد برابر اعصابش خرد شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.