#پارت_هشتادویکم
#نورِماه
حال بدمو مامانم متوجه شد.صدام میلرزید.
+مامان جونم...
×چی شده؟
+پریروز حالم خیلی خیلی دیگه بد شده بود...
×بمیرم.
+خدانکنه.بعد رفتم دکتر و ازم آزمایش گرفت.
×چرا پیش خودم نیومدی؟
+نمیدونم.بعد فرداش فهمیدم دوباره باردارم...
اشکم جاری شد و رفتم بغلش.
×وای دخترررر.خب چرا گریه میکنی باید خوشحال باشییی
+مامان نمیتونم...دست تنهام...کسی و ندارم...توانشو ندارم...جونشو ندارم...از پسش بر نمیامممم
×نترس دختررر.تو خیلی هم قوی خب؟بعدم من هستم خاله هست این هست اون هست نگرانی چیه.
+خب حسین نیستتتت
×نگران نباش نیلوفر.قطعا از پسش برمیای خب؟اصن امشبم من اینجا میخوابم.
+ممنونم...مامان این قرص افسردگیا اصن تاثیر بارداری و میبرن فکر کنم اصن چه جوریییی
×خودم حواسم بود...چیزایی میدادم که ضرر نداشته باشه.حالا هم غصه نخور خب؟
سرمو تکون دادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادودوم
#نورِماه
یه سال و نیم دیگه هم گذشت...تو دوران بارداریم همیشه پیش یکی بودیم.یا ما میرفتیم یه جا،یا اونا میومدن اینجا.که بالاخره بچه هام به دنیا اومدن.دوقلو بودن و اسمشون و گذاشتم یاس و یونس.دیگه شش،ماهشون شده بود که شب بود و از وقتی دوقلوها اومدن رختخواب پهن میکردم و اولین نفری که میخوابید یوسف بود.امشبم مثل شبای دیگه.به زور دوقلوهارو خوابوندم و نفس راحتی کشیدم.خونه تنها بودیم که یهو در باز شد.سرمو گرفتم پایین و زیر چشمی نگاه کردم.یکی با لباس نظامی بود.سریع بچه هامو گرفتم.
+من و هرکاری میخوای بکن فقط به اینا کاری نداشته باش خب؟
روبه روم نشست.
_نیلو منم.
سرمو آروم بالا آوردم و چشام گرد شد.
+حسیننن؟
خندید.
+سلاممممم
_سلام عشقم خوبیییی؟
+چه خبررر
_والا خبرا پیش شوماست.
نگاهی به یوسف کرد.
_یوسففف؟
سرمو تکون دادم.
_ننه چطوریییی؟
+ما اینیم دیگه.
بوسش کرد و نگاهی به دوقلوها کرد و خندید.
_نیلو بچه همسایه آوردی؟
خندیدم.
+نه به خدااا
_پس چی؟
+بچا خودممم
_وا.
+نهههه راس میگممم
_جدییی؟
+هوممم
خندید و دستاشون و گرف.
_اسمشون چیه؟
+یاس ، یونس.
_راحتی بدون ما اسم انتخاب میکنیااا
+چیکار کنم خببب
_چند ماهشونه.
+۶
_بلههه؟
+چیکار کنم خببب
_خو صبر میکردی من بیام.
+مگه دست منه.
_دیگه ولش.
یوسف بلند شد و با چشا باد کرده نگاهی به حسين کرد و انرژیش رف بالا.
×عه باباااا سلام اومدیییی
_سلام عشقممم کجا بودیییی توو آخههه
پرید بغلش.
×مامان گف رفتی سفر
خندید.
_آره.
×پس چرا اینارو پوشیدی
_اومممم،توراه بهمون دادن.
یهو دوقلوها بیدار شدن و یکی زدم تو سرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوسوم
#نورِماه
_نیلو صبر کن خسته شدی.
بغلشون کرد و سریع خوابیدن.
+بابا ماشالاااا
_ما اینیم دیگههه
نگاهی به یوسف کرد.
_حالا من کجا بخوابم؟
×پیش من بخواب.
_پیش شما جا نیست که.بریم رو تخت بخوابیم یوسف؟
سرشو تکون داد.
+میگمااا بی زحمت چراغم خاموش کن.
_باش شب بخیر.
+شب بخیر.
پتورو کشیدم رو سرم و بس که خسته بودم سریع خوابم برد.
#پارت_هشتادوچهارم
#نورِماه
سه سال گذشت.وایساده بودم پا گاز و شام درست میکردم.یوسف اومد سمتم.
×مامان.
+جانم.
×یه چیزی بگم قول میگی نه نگی؟
+شما بگو من ببینم چیه.
×میشه فردا،من برم دنبال دوقلوعا،مهد کودکشون همین بغله دیگه.بعد باهم برگردیم تنها؟
+جانممم؟اصلا نمیشه اصلا.
×مامان خواهش.اون دفعه هم با رضا اومدم هم علی.
+عزیزم علی چندمه؟؟؟؟
×ششم.
+شما چندمی؟؟؟
×دوم.
+خب.اون از شما بزرگتره،با اون رفتی که اجازه دادم.بعد الان میخوای دوقلوها هم ببری؟
×قول میدم مواظب باشم خب؟راهشم بلدم.
یونس اومد و قیافشو مظلوم کرد.
+خیلی خب...
×هوراااا
حسین صداش در اومد.
_چه خبره؟؟؟
×هیچی مامان مجوزشو صادر کرد.
_به سلامتی..
فردا نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که زنگ در و زدن.یوسف دم در بود و میلرزید و گریه میکرد.
+چی شدهههه؟
با لکنت حرف میزد.
×مااامانننن
+جانمممم.دوقلوعااا؟
گریش بیشتر شد و دستاش میلرزید.
+بگو ببینم چی شده نصف عمر شدمممم
اومد بغلم.
+چی شده خببب چرا گریه میکنییی
×زدم زیر قولم.
+بسم الله.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوپنجم
#نورِماه
+بیا عزیزدلم بیا بشینیم یکم آروم بگیر...
نفس نفس میزد.
×دا...شتیم...میرفتیم تو ایستگاه اتوبوس بعد...
دوباره خودشو انداخت بغلم و سرش و ناز کردم.
×بعدد دونفر گذاشتن دنبالمون.
اشکاش و پاک گردم.
×بعددد دستشون و گرفتم دویدیم همون موقع اتوبوس اومد رفتیم تو اتوبوس ولی...اونا عم دویدن تو دوقلوهارو برداشتن میخواستم برم دنبالشون ولی اتوبوس درش بسته شد.
یه لحظه تعجب کردم.نمیدونستم جلوش گریه کنم،دعوا کنم،بگم اشکال نداره یا چیز دیگه ای...اشک تو چشام حلقه زد ولی مجبور بودم خونسرد بمونم...
+چیزه نگران نباش یعنی...پیداشون میکنیم یعنی چیزه برشون میگردونیم خب؟
هنوزم ترسیده بود که حسین اومد و یوسف چسبید بهم و چشاشو بست.
_سلام.
+سلاااام.
_وا بچه چیه ؟
همه چیزو به زور تعریف کردم.جوش آورد و روش کرد به یوسف و شروع کرد داد و بیداد کردن.
_تو چرا عرضه نداری هانننن؟
بعد روشو کرد به من و صداشو برد بالاتر.
_نیلو تو به چه حقی به این اجازه دادیییی؟به چه حقییی؟خیلی بزرگههه؟
چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.دوباره روشو کرد به یوسف.
_حداقل بگو چه شکلی بودن هاننن؟
×امممم چهره هاشون و پوشونده بودن.
_خب یه اطلاعاتی چیزی.
×نمیدونم لاغر بودن قدشونم خیلی بلند بود.
_عیوای...
+شناختی؟؟؟
صداشو برد بالا و صد برابر اعصابش خرد شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوششم
#نورِماه
_این از جون من چی میخواد از جون خانوادم چی میخواد از جون مردم چی میخواد هرچی بدبختی میکشم سر این انگل جامعسسس اینا همدستا همین عوضی اننن خدایا...
+کییی؟
_اکبری.
+اکبری چه خریههه؟
_یه خر یه گاو یه...
+باشه باشههه
_الله اکبر...
+میشه عکسشو نشون بدی بشناسمش؟
_بیا.
+چقدرم زشته.
_خیلی.
روبه یوسف کردم.
+عزیزم برو لباستو عوض کن و بیا چیزی نیست خب؟
×باش.
حسین رف تو اتاق و منم دنبالش راه افتادم و در و بستم و اشکام سرازیر شد.
_نیلوفر متاسفم...
+چرا مصیبتام تموم نمیشهههه چرااا
کاپشنش و پوشید.
+کجااا؟
_ببینم میتونم با بچا پیداشون کنم...
+باش.
بالاخره ، بعد از اینکه با اشک و سختی و نگرانی خوابیدم،فردا شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادوهفتم
#نورِماه
صبح بود و یوسف داشت کیفشو جمع میکرد.حسین بیشتر حساس شده بود.
_یوسف جایی نمیری تعطیل شدی خودم میام دنبالت خب؟
×باش.
رفتن و دوباره من موندم و خونه ی خالی.تا خود ظهر نشسته بودم و برا خودم خطاطی میکردم و از خدا میخواستم،دوباره دوقلوهام بیان پیشم.تو همین حس و حال بودم که از پشت در صدا شنیدم.حسین داشت یوسف و تشویق میکرد و صدا خنده یاسو میشنیدم.یهو ذوق بزرگی وجودم و گرفت.نکنه توهم میزدم؟با دستای لرزون سمت در رفتم و در و باز کردم.آره درست میدیدم.
+سلاممممم
پریدن بغلم.
+دلم براتون تنگ شده بودددد.
یاس دستی به موهاش کشید و خندید.
×بهمون شوشیش دادن.
خندیدم.
یونس عین این معلما اصلاح کرد.
×نه خیرم سوسیس، نه شوشیش.
خندیدم.
روبه حسین کردم.
+چجوری پیداشون کردییی؟
_من نکردم.
+وا.
_چیزه.یوسف صداشونو شنیده بود گفت بم.
+افرین عزیزممم
×خواهش.یه چیزی بگم؟
+بفرما.
×فردا مدرسمون جلسه گذاشتن.
+باشه میام.
×مرسی.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هشتادونهم
#نورِماه
اسم دختر ثنا ، حسنا بود و همبازی یاس.واسه همینم امین دوقلوهارو صبح میبرد مهد کودک.ماهم ساعت ۸ صبح سوار ماشین شدیم تا حسین ببره مدرسه یوسف.رسیدیم و زودتر من یوسف پرید بیرون.
+عههه خیابون و مراقب باش.
_نیلوفر
+جانم.
_چیزه.عمو هم هست برا محمد رضا دیگه؟
+آره چطور؟
_من همینجا پارک میکنم ، فلشم دست عموعه قربونت ازش بگیر بیا بده بهم خب؟
+باش.
از ماشین پیاده شدم.یه ماشین به سرعت داشت میومد سمتم.سرجام خشکم زد.و دیگه چیزی نفهمیدم...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودم
#نورِماه
#یوسف
صدای برخورد یه چیزی شنیدم.سرمو برگردوندم.یکی پخش تو خیابون شده بود و غرق در خون.چشمام و تیز تر کردم.مامانم بود.چشام پر اشک شد.اشتباه میدیدم نه؟؟؟ولی خودش بود.بابا سریع رفت سمتش و موبایلشو در آورد.فریاد زدم.
+مامانننن
اشکم راه افتاد.محمد رضا اومد جلو.
×سلاممم.چطوری.
با دستای لرزون به مامانم اشاره کردم.
×عیوای چرااااا.بذا به بابام بگم بیادددد
دلم میخواست منم برم اونجا.ولی پاهام میلرزید و دل این و که اینطور اون وضعیت و ببینم نداشتم.بعد ۵ دقیقه آمبولانس اومد بابا رفت سوار ماشین بشه منم دویدم سمتش.صدای عمو عباس و میشنیدم که صدام میزد.ولی اهمیت ندادم.صدام میلرزید.
+باباااا توروخدا بذار بیام.
اعصابش بهم خورده بود.
_نه نمیشه برو تو کلاست سریع
+خواهش میکنممم
داد زد.
_میگم برو تو کلاست سریع.
+یادم میمونه.
داشتم با گریه میرفتم سمت کلاس،که زن دایی و دیدم با امیر علی وایساده بود.
_خاله چرا گریه میکنی؟؟؟
+مامانم تصادف کرد بابام نذاشت برم بیمارستان.
_جدییی؟
+آره.
علی صداش در اومد.
×عمههه؟
_آره.
+خیلی خب خودم میرم اجازتو از مدیر میگیرم تا ببرمت خب؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودویکم
#نورِماه
خاله فاطمه رفت تو دفتر مدیر و منم پاگوش وایساده بودم که یه بچه های قلدرمون اومد سمتم.
_آخییی کوچولووو.داری بی مادر میشی.بچه ننه.
+نه خیرم دهنتو ببند.
محمدرضا یهو اومد.
×اولن،که همچین اتفاقی نمیافته.دومن،مگه کسی که مادر نداره عیبی داره؟
_برو گمشو بابا.من که میبینم الان داری فشار میخوری که مادر نداری بچه.
علی اومد جلوم وایساد.
_آقا پسر،هدفتون که الان دارین تیکه میندازین و اذیت میکنین چیه؟لطفا برین سرکلاستون.
زندایی ناامید اومد بیرون.
_نذاشتن...
عمو عباس اومد جلو.
_چی شده؟
تعریف کردم همه چیو.
_هرچی خدا بخواد پیش میاد خب؟بیا باهم بریم خودم اجازتو میگیرم.
وارد دفتر مدیر شدیم.
_سلام آقای شریعتی خوبین انشاالله؟
×سلام تشکر امرتون؟
_راستشو بخواین ، این پسر ما داره بیتابی میکنه میخواد بره پیش مادرش.
×آقای حامی،خودتونم میدونین که نمیشه.
_میدونم ولی خب،گفتم شما لطف کنید اجازه بدین.با یه جلسه نیومدن فیلسوف نمیشه،ولی دلش میشکنه.واسه اشکی که میریزه عذاب وجدان نمیگیرید؟
×چی بگم والا.هرطور صلاح میدونین.
_ممنونم از لطف بزرگتون.
سوار ماشین شدیم و بعد یه ربع رسیدیم.
_شرمنده،اتاق نیلوفر حامی؟
×طبقه دو راهرو سه سمت چپ
_یوسف جان،برو منم بعدم میام خب؟
+باش خدافظ
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودویکم
#نورِماه
رفتم اونجا.بابا نشسته بود رو صندلی و دستاشو گذاشته بود رو سرش.آره.انگاری مامان کما بود.قلبم شیکست.رفتم سمت بابا.
+سلام.
_سلام با کی اومدی؟
+عمو عباس.
_ببخشید ناراحتت کردم.
+اممم.نه چیزی نیست.
سرشو گرفت پایین و شونه هاش میلرزید.
+بابا گریه میکنی؟
سرشو گرفت بالا و به زور لبخند زد.ولی چشاش قرمز بود.
_نه.خوراکی میخوای؟
+نه.
_بذار برم بگیرم.
+باش.
رفتم کنار مامان نشستم.
+میشه چشماتو باز کنی؟منم گناه نداشته باشم،دوقلوها که دارن.خب بمون دیگه.شایدم جدی من بی عرضم.همه چیزا تقصیر منه.
یهو بابا اومد.
_یوسف داییت اومده.
+کدوم دایی؟
_مهدی.بیا این چیپس و اینارو بگیر،برو خونشون . تو نباشی خب دوقلوعا گناه دارن.باشه؟
+باش.
_آفرین.خدافظ.
+خدافظ.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.