eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
591 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
خاله فاطمه رفت تو دفتر مدیر و منم پاگوش وایساده بودم که یه بچه های قلدرمون اومد سمتم. _آخییی کوچولووو.داری بی مادر میشی.بچه ننه. +نه خیرم دهنتو ببند. محمدرضا یهو اومد. ×اولن،که همچین اتفاقی نمی‌افته.دومن،مگه کسی که مادر نداره عیبی داره؟ _برو گمشو بابا.من که میبینم الان داری فشار میخوری که مادر نداری بچه. علی اومد جلوم وایساد. _آقا پسر،هدفتون که الان دارین تیکه میندازین و اذیت میکنین چیه؟لطفا برین سرکلاستون. زندایی ناامید اومد بیرون. _نذاشتن... عمو عباس اومد جلو. _چی شده؟ تعریف کردم همه چیو. _هرچی خدا بخواد پیش میاد خب؟بیا باهم بریم خودم اجازتو میگیرم. وارد دفتر مدیر شدیم. _سلام آقای شریعتی خوبین انشاالله؟ ×سلام تشکر امرتون؟ _راستشو بخواین ، این پسر ما داره بی‌تابی میکنه میخواد بره پیش مادرش. ×آقای حامی،خودتونم میدونین که نمیشه. _میدونم ولی خب،گفتم شما لطف کنید اجازه بدین.با یه جلسه نیومدن فیلسوف نمیشه،ولی دلش میشکنه.واسه اشکی که میریزه عذاب وجدان نمیگیرید؟ ×چی بگم والا.هرطور صلاح میدونین. _ممنونم از لطف بزرگتون. سوار ماشین شدیم و بعد یه ربع رسیدیم. _شرمنده،اتاق نیلوفر حامی؟ ×طبقه دو راهرو سه سمت چپ _یوسف جان،برو منم بعدم میام خب؟ +باش خدافظ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
رفتم اونجا.بابا نشسته بود رو صندلی و دستاشو گذاشته بود رو سرش.آره.انگاری مامان کما بود.قلبم شیکست.رفتم سمت بابا. +سلام. _سلام با کی اومدی؟ +عمو عباس. _ببخشید ناراحتت کردم. +اممم.نه چیزی نیست. سرشو گرفت پایین و شونه هاش میلرزید. +بابا گریه میکنی؟ سرشو گرفت بالا و به زور لبخند زد.ولی چشاش قرمز بود. _نه.خوراکی میخوای؟ +نه. _بذار برم بگیرم. +باش. رفتم کنار مامان نشستم. +میشه چشماتو باز کنی؟منم گناه نداشته باشم،دوقلوها که دارن.خب بمون دیگه.شایدم جدی من بی عرضم.همه چیزا تقصیر منه. یهو بابا اومد. _یوسف داییت اومده. +کدوم دایی؟ _مهدی.بیا این چیپس و اینارو بگیر،برو خونشون . تو نباشی خب دوقلوعا گناه دارن.باشه؟ +باش. _آفرین.خدافظ. +خدافظ. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
نشستم رو صندلی و سرم و رو تخت گذاشتم.اشکام سرازیر شد. +نیلو میشه جان من چشات و باز کنی؟خیلی خب...ببین،دوقلوها بچه ان.یوسف بچس.تو خودت جوونی.من دیگه با کی درد و دل کنممم؟جان من بمون...الان برا رفتن زوده... شاید عامل همه بدبختی هات منم.هوم؟خلاصه که باید عذر خواهی کنم ازت نیلوفر. دیگه فایده ای نداشت.چشامو بستم و خوابیدم.بیدار که شدم ساعت سه نصف شب بود.حال نداشتم از جام پاشم.یکی صدام زد. _حسین جان؟خوابی؟ +به سلام مامان خوبین شما. _سلام. اومد جلو و از جام پاشدم +اممم بفرمایین بشینیننن _با ادب شدی... +نبودم؟ _نه. +آهان... نگاهی به نیلو کرد. _نیلوفر خوبه؟ +نمیدونم. _ببین زدی دختر مردم و داغون کردی.الهی بمیرم. +دختر مردم؟ _نه . دختر خودتت. +خب آخه...من داغون نکردم که... _بالاخره باید مراقبت میکردی خب. +هعی.آره دیگه اشتباه کردم. _حسین من میرم خونه مهدی اینا.از اینجا بیرون نرو. +درم رو گرگه باز نکنم؟ _مسخره.خدافظ. +خدافظ. دوباره نشستم سرجام و سرمو رو تخت گذاشتم.ده دقیقه ای گذشت. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چشمامو به زور باز کردم.دستم تو سِرم بود و درد خیلی شدیدی داشتم.به سختی چشمم و به کنارم چرخوندم.به زور میتونستم حرف بزنم و صدام ضعیف تر از اونی بود که فکرش و میکردم.با هر کلمه ای که به زبون میوردم انگار کل بدنمو آتیش زدن. +ح...سین سرشو آورد بالا. _وای نیلوفررررر.خوبییی +ن...نه _بمیرم. +م...من فهمی..دم کی... سرفم گرفت و درد بیشتری تو بدنم پیچید. _خوبی؟ +آ...ره.او...ن یا..رو اک..بری بود. _از کجا فهمیدییی؟ +ق‌...یافش.خودش بود. _مرتیکه عنتر‌.اگه من این و گیر نیوردم دیگه انسان نیستم. +م...میمیرم.نه؟ _نه نه نیلو همچین حرفی نزن تو قوی خب؟ +ا...گه مردم حلالم کن. _نگو اینجورییی +م...یخوام برم خونه. _باش.بهتر شی میریم خب؟ +نمیشم _چرا میشی ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حدود دوماه گذشت و بالاخره مرخص شدم.توی اون تایم،یا خالم پیشم بود ، یا حسین یا عمو عباس.غیر اونایی که میدونستن به هیچ کس نگفته بودیم.به دوقلوها هم گفته بودن رفتم مشهد.کاش واقعا دوماه مشهد بودم به جا بیمارستان... بالاخره رسیدم خونه.یاس پرید بغلم. ×سلاممم +سلام عزیزممم ×خوش گذشت؟ +اممم،آره... ×سوغاتی برام خریدی؟ +امممم حسین همون موقع پرید وسط و از تو کیفش یه عروسک در آورد. _بیا اینو خریده‌. یونس شاکی شد. ×من چی؟ همون موقع یه ماشینم از تو کیفش در آورد داد بهش.خندیدم.یاس موهاشو ناز کرد و خودشو لوس کرد. ×میشه بریم بیرون؟ +حسین پاشو بریم بیرون. _خیلی خب... بعد حدود نیم ساعت رسیدیم. داشتیم راه میرفتیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یکی زنگ زد رو موبایل حسین.تا حدودی صداشو میشنیدم. _الو؟ ×به سلام جوجه _شما؟ ×همونی ام که آرزو مرگ برام میکنی. _چی دوباره میخوای از جونم مرتیکه عوضی. ×والا شما پیله کردی به ما.ول میکردی منم ول میکردم. _الو؟قطع شد. استرس گرفتم. صدای تیراندازی اومد. _نیلوفررر زود باش کلید و بگیر با بچا برو تو ماشین زوددد +تو چییی؟ _میگم برووو. یاس و بغل کردم و یونسم دستم بود.با تمام قدرتی که داشتم دویدم.رسیدیم دم ماشین. +وای یا ابوالفضل یوسف کووو؟ یونس با جدیت کامل روشو کرد به من. ×پیش بابا موند بهت گفتم نشنیدی. +وای یا امام زمان... سعی کردم جلو بچه ها خونسرد باشم. حدود ۴۰ دقیقه گذشت.دوقلوها خوابیده بودن و من نشسته بودم ذکر میگفتم. دیدم یهو یوسف سریع اومد دم در. +بچه تو کجا بودیییی _مامان این مهم نیسسس +چیهه؟؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_چیزه.شما باید رانندگی کنی. +وا چرا؟؟مگه حسین نمیاددد؟ _نه‌. +براچییی؟ _چیزه. +چیههه؟ _تیر خورد به دستش. +الله اکبررر.خدایا انگار من آرامش ندارممم.برو عقب بشین ببینم جلو خطرناکه اه. _باش. دستام سر رانندگی میلرزید و هر لحظه نزدیک بود تصادف کنم.بالخره رسیدیم خونه.همه خواب بودن.ولی من تا صبح بیدار بودم و از ترس میلرزیدم.بالاخره ساعت ۵ صبح بعد از نماز خوابم برد.با صدا یاس بیدار شدم. ×مامانی پاشوووو چشام به زور باز می‌شد. +ساعت دو ظهره بذار بخوابم.عرررر ساعت دوعههه؟ ×پاشو دیگه من گشنمه +تو فریزر بستنیه ×دستم نمیرسه +خو بیا. حوصلم سر رفته بود.بهم زنگ زدن. _الو سلام خانم حامی؟ +بله بفرمایید؟ _خانم امیدی هستم شناختید؟ +ستاره تویییی چه خبررر _سلامتیییی +جان دلممم؟ _چیزه.بیا بریم. +کجا؟ _یه اصلاحی داریم برا اون یارو که دوبله کردیم،بایددرسش کنیم بیا خونمون. +اصلا حالشا ندارم خودت بیا. _نمیتونم ماشینم خرابه. +خیلی خب الان میام خدافظ _خدافظ. +یوسففف ×بله. +مراقب دوقلوعا باش من باید برم و بیام خب؟ ×باشه خدافظ +خدافظ عزیزم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
رسیدم خونشون و زنگ در و زدم.بالافاصله در و باز کرد. _سلاممم +سلاممم _خوبییی؟ +قربونت.خوو اصلاحیه داشتیم ؟ _نه. +بلههه؟ خندید. _فقط میخواستم بعد مدت ها ببینمت. +خیلی شیطونی هااا _قبلا نبودم آخه.از رفت و آمد باتو اینطور شدم که توهم شیطونیت و از دست دادی. لبخند زورکی زدم و قیافم گرفته شد و خودم و جمع و جور کردم. _راستی نیلو +جانم _مشهد بودی یادی از ما نکردی؟ +چطور؟ _پسر کوچیکت اسمش چی بود؟ +یونس؟ _هوم.چند روز پیشا زنگ زدم خونتون اون برداشت،گفتم مامانت کجاست گفت مشهد. اشک تو چشام جمع شد. +بگردم... _مگه نبودی؟ +چرا چرا.فقط دلم تنگ شده بود. _خب چرا تنهایی رفتی؟ +چون این درد تنهایی فقط به من سرایت کرده بود. بعد دو ساعت،دیگه سوار ماشین شدم تا برم خونه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
داشتم از نگرانی میمردم.زنگ زدم حسین ببینم در چه حاله. +الو _سلام +خوبییی؟سلامتییی؟ _بله من خوبم شما خوبی؟ +دستت بهترههه؟ _بله خداروشکر. +کجاییی؟ _بیمارستان. +بمیرممم _عه خدانکنههه +مطمئنی خوبی؟ _آره به قرآن خوبم.فقط چیزه... +چیههه؟ _عمو یه کوچولووو حالش از من بدتره یه کوچولووو هااا نگران نشو. +خو اینطور که بیشتر نگران شدممم اون چرااا _خب اونم فهمید اومد پیشم اون شب +از کجا؟ _نمیدونم.فقط ببین،من فردا صبحا اینا میام خونه،بعد باهم بریم یه گلی شیرینی چیزی ببریم براش خب؟ +باش.میخوای خودم بیام دنبالت؟ _نه. +خب تاکسی بگیر. _نه. +اسنپ بگیر. _نه. +خو چجوری میخوای رانندگی کنییی _اصن چیزه رفیقم پیشمه با اون میام. +کدوم بیمارستانییی؟ _یه جا. +خو کجاا _نیلوفر میام دیگه خدافظ موبایل و قطع کرد.دلم شیکست. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دیگه رفتم خونه و تقریبا ساعت ۷ و نیم صبح شد.بچه هارو راهی مدرسه کردم و لباسامو پوشیدم.حسین اومد.دستشو بسته بود. +سلام خوبی؟ _آره خوبم. +خدارو شکر. _چیزه. +چیه؟ _لباساتو پوشیدی؟ +هوم. _خب بیا بریم دیگه. +وایسااا برم یه گل بگیرم بعد. _توراه میگیریم. +باشه. دیگه به سمت بیمارستان روانه شدیم و تو راه گل خریدم.بعد نیم ساعت رسیدیم. _نیلوفر +جانم _تو برو،من یه شیرینی چیزی ام بگیرم میام خب؟ +باشه. از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت منشی اونجا. +سلام شرمنده ، اتاق عباس حامی و لطف میکنید؟ _طبقه بالا راهرو سه. +ممنونم. رفتم سمت اونجا.یه پرستار بالا سرش بود.یهو سرجام خشکم زد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.