#پارت_نودویکم
#نورِماه
خاله فاطمه رفت تو دفتر مدیر و منم پاگوش وایساده بودم که یه بچه های قلدرمون اومد سمتم.
_آخییی کوچولووو.داری بی مادر میشی.بچه ننه.
+نه خیرم دهنتو ببند.
محمدرضا یهو اومد.
×اولن،که همچین اتفاقی نمیافته.دومن،مگه کسی که مادر نداره عیبی داره؟
_برو گمشو بابا.من که میبینم الان داری فشار میخوری که مادر نداری بچه.
علی اومد جلوم وایساد.
_آقا پسر،هدفتون که الان دارین تیکه میندازین و اذیت میکنین چیه؟لطفا برین سرکلاستون.
زندایی ناامید اومد بیرون.
_نذاشتن...
عمو عباس اومد جلو.
_چی شده؟
تعریف کردم همه چیو.
_هرچی خدا بخواد پیش میاد خب؟بیا باهم بریم خودم اجازتو میگیرم.
وارد دفتر مدیر شدیم.
_سلام آقای شریعتی خوبین انشاالله؟
×سلام تشکر امرتون؟
_راستشو بخواین ، این پسر ما داره بیتابی میکنه میخواد بره پیش مادرش.
×آقای حامی،خودتونم میدونین که نمیشه.
_میدونم ولی خب،گفتم شما لطف کنید اجازه بدین.با یه جلسه نیومدن فیلسوف نمیشه،ولی دلش میشکنه.واسه اشکی که میریزه عذاب وجدان نمیگیرید؟
×چی بگم والا.هرطور صلاح میدونین.
_ممنونم از لطف بزرگتون.
سوار ماشین شدیم و بعد یه ربع رسیدیم.
_شرمنده،اتاق نیلوفر حامی؟
×طبقه دو راهرو سه سمت چپ
_یوسف جان،برو منم بعدم میام خب؟
+باش خدافظ
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودویکم
#نورِماه
رفتم اونجا.بابا نشسته بود رو صندلی و دستاشو گذاشته بود رو سرش.آره.انگاری مامان کما بود.قلبم شیکست.رفتم سمت بابا.
+سلام.
_سلام با کی اومدی؟
+عمو عباس.
_ببخشید ناراحتت کردم.
+اممم.نه چیزی نیست.
سرشو گرفت پایین و شونه هاش میلرزید.
+بابا گریه میکنی؟
سرشو گرفت بالا و به زور لبخند زد.ولی چشاش قرمز بود.
_نه.خوراکی میخوای؟
+نه.
_بذار برم بگیرم.
+باش.
رفتم کنار مامان نشستم.
+میشه چشماتو باز کنی؟منم گناه نداشته باشم،دوقلوها که دارن.خب بمون دیگه.شایدم جدی من بی عرضم.همه چیزا تقصیر منه.
یهو بابا اومد.
_یوسف داییت اومده.
+کدوم دایی؟
_مهدی.بیا این چیپس و اینارو بگیر،برو خونشون . تو نباشی خب دوقلوعا گناه دارن.باشه؟
+باش.
_آفرین.خدافظ.
+خدافظ.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودودوم
#نورِماه
#حسین
نشستم رو صندلی و سرم و رو تخت گذاشتم.اشکام سرازیر شد.
+نیلو میشه جان من چشات و باز کنی؟خیلی خب...ببین،دوقلوها بچه ان.یوسف بچس.تو خودت جوونی.من دیگه با کی درد و دل کنممم؟جان من بمون...الان برا رفتن زوده...
شاید عامل همه بدبختی هات منم.هوم؟خلاصه که باید عذر خواهی کنم ازت نیلوفر.
دیگه فایده ای نداشت.چشامو بستم و خوابیدم.بیدار که شدم ساعت سه نصف شب بود.حال نداشتم از جام پاشم.یکی صدام زد.
_حسین جان؟خوابی؟
+به سلام مامان خوبین شما.
_سلام.
اومد جلو و از جام پاشدم
+اممم بفرمایین بشینیننن
_با ادب شدی...
+نبودم؟
_نه.
+آهان...
نگاهی به نیلو کرد.
_نیلوفر خوبه؟
+نمیدونم.
_ببین زدی دختر مردم و داغون کردی.الهی بمیرم.
+دختر مردم؟
_نه . دختر خودتت.
+خب آخه...من داغون نکردم که...
_بالاخره باید مراقبت میکردی خب.
+هعی.آره دیگه اشتباه کردم.
_حسین من میرم خونه مهدی اینا.از اینجا بیرون نرو.
+درم رو گرگه باز نکنم؟
_مسخره.خدافظ.
+خدافظ.
دوباره نشستم سرجام و سرمو رو تخت گذاشتم.ده دقیقه ای گذشت.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوسوم
#نورِماه
#نیلوفر
چشمامو به زور باز کردم.دستم تو سِرم بود و درد خیلی شدیدی داشتم.به سختی چشمم و به کنارم چرخوندم.به زور میتونستم حرف بزنم و صدام ضعیف تر از اونی بود که فکرش و میکردم.با هر کلمه ای که به زبون میوردم
انگار کل بدنمو آتیش زدن.
+ح...سین
سرشو آورد بالا.
_وای نیلوفررررر.خوبییی
+ن...نه
_بمیرم.
+م...من فهمی..دم کی...
سرفم گرفت و درد بیشتری تو بدنم پیچید.
_خوبی؟
+آ...ره.او...ن یا..رو اک..بری بود.
_از کجا فهمیدییی؟
+ق...یافش.خودش بود.
_مرتیکه عنتر.اگه من این و گیر نیوردم دیگه انسان نیستم.
+م...میمیرم.نه؟
_نه نه نیلو همچین حرفی نزن تو قوی خب؟
+ا...گه مردم حلالم کن.
_نگو اینجورییی
+م...یخوام برم خونه.
_باش.بهتر شی میریم خب؟
+نمیشم
_چرا میشی
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوچهارم
#نورِماه
حدود دوماه گذشت و بالاخره مرخص شدم.توی اون تایم،یا خالم پیشم بود ، یا حسین یا عمو عباس.غیر اونایی که میدونستن به هیچ کس نگفته بودیم.به دوقلوها هم گفته بودن رفتم مشهد.کاش واقعا دوماه مشهد بودم به جا بیمارستان...
بالاخره رسیدم خونه.یاس پرید بغلم.
×سلاممم
+سلام عزیزممم
×خوش گذشت؟
+اممم،آره...
×سوغاتی برام خریدی؟
+امممم
حسین همون موقع پرید وسط و از تو کیفش یه عروسک در آورد.
_بیا اینو خریده.
یونس شاکی شد.
×من چی؟
همون موقع یه ماشینم از تو کیفش در آورد داد بهش.خندیدم.یاس موهاشو ناز کرد و خودشو لوس کرد.
×میشه بریم بیرون؟
+حسین پاشو بریم بیرون.
_خیلی خب...
بعد حدود نیم ساعت رسیدیم.
داشتیم راه میرفتیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوپنجم
#نورِماه
یکی زنگ زد رو موبایل حسین.تا حدودی صداشو میشنیدم.
_الو؟
×به سلام جوجه
_شما؟
×همونی ام که آرزو مرگ برام میکنی.
_چی دوباره میخوای از جونم مرتیکه عوضی.
×والا شما پیله کردی به ما.ول میکردی منم ول میکردم.
_الو؟قطع شد.
استرس گرفتم.
صدای تیراندازی اومد.
_نیلوفررر زود باش کلید و بگیر با بچا برو تو ماشین زوددد
+تو چییی؟
_میگم برووو.
یاس و بغل کردم و یونسم دستم بود.با تمام قدرتی که داشتم دویدم.رسیدیم دم ماشین.
+وای یا ابوالفضل یوسف کووو؟
یونس با جدیت کامل روشو کرد به من.
×پیش بابا موند بهت گفتم نشنیدی.
+وای یا امام زمان...
سعی کردم جلو بچه ها خونسرد باشم.
حدود ۴۰ دقیقه گذشت.دوقلوها خوابیده بودن و من نشسته بودم ذکر میگفتم.
دیدم یهو یوسف سریع اومد دم در.
+بچه تو کجا بودیییی
_مامان این مهم نیسسس
+چیهه؟؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوششم
#نورِماه
_چیزه.شما باید رانندگی کنی.
+وا چرا؟؟مگه حسین نمیاددد؟
_نه.
+براچییی؟
_چیزه.
+چیههه؟
_تیر خورد به دستش.
+الله اکبررر.خدایا انگار من آرامش ندارممم.برو عقب بشین ببینم جلو خطرناکه اه.
_باش.
دستام سر رانندگی میلرزید و هر لحظه نزدیک بود تصادف کنم.بالخره رسیدیم خونه.همه خواب بودن.ولی من تا صبح بیدار بودم و از ترس میلرزیدم.بالاخره ساعت ۵ صبح بعد از نماز خوابم برد.با صدا یاس بیدار شدم.
×مامانی پاشوووو
چشام به زور باز میشد.
+ساعت دو ظهره بذار بخوابم.عرررر ساعت دوعههه؟
×پاشو دیگه من گشنمه
+تو فریزر بستنیه
×دستم نمیرسه
+خو بیا.
حوصلم سر رفته بود.بهم زنگ زدن.
_الو سلام خانم حامی؟
+بله بفرمایید؟
_خانم امیدی هستم شناختید؟
+ستاره تویییی چه خبررر
_سلامتیییی
+جان دلممم؟
_چیزه.بیا بریم.
+کجا؟
_یه اصلاحی داریم برا اون یارو که دوبله کردیم،بایددرسش کنیم بیا خونمون.
+اصلا حالشا ندارم خودت بیا.
_نمیتونم ماشینم خرابه.
+خیلی خب الان میام خدافظ
_خدافظ.
+یوسففف
×بله.
+مراقب دوقلوعا باش من باید برم و بیام خب؟
×باشه خدافظ
+خدافظ عزیزم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوهفتم
#نورِماه
رسیدم خونشون و زنگ در و زدم.بالافاصله در و باز کرد.
_سلاممم
+سلاممم
_خوبییی؟
+قربونت.خوو اصلاحیه داشتیم ؟
_نه.
+بلههه؟
خندید.
_فقط میخواستم بعد مدت ها ببینمت.
+خیلی شیطونی هااا
_قبلا نبودم آخه.از رفت و آمد باتو اینطور شدم که توهم شیطونیت و از دست دادی.
لبخند زورکی زدم و قیافم گرفته شد و خودم و جمع و جور کردم.
_راستی نیلو
+جانم
_مشهد بودی یادی از ما نکردی؟
+چطور؟
_پسر کوچیکت اسمش چی بود؟
+یونس؟
_هوم.چند روز پیشا زنگ زدم خونتون اون برداشت،گفتم مامانت کجاست گفت مشهد.
اشک تو چشام جمع شد.
+بگردم...
_مگه نبودی؟
+چرا چرا.فقط دلم تنگ شده بود.
_خب چرا تنهایی رفتی؟
+چون این درد تنهایی فقط به من سرایت کرده بود.
بعد دو ساعت،دیگه سوار ماشین شدم تا برم خونه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوهشتم
#نورِماه
داشتم از نگرانی میمردم.زنگ زدم حسین ببینم در چه حاله.
+الو
_سلام
+خوبییی؟سلامتییی؟
_بله من خوبم شما خوبی؟
+دستت بهترههه؟
_بله خداروشکر.
+کجاییی؟
_بیمارستان.
+بمیرممم
_عه خدانکنههه
+مطمئنی خوبی؟
_آره به قرآن خوبم.فقط چیزه...
+چیههه؟
_عمو یه کوچولووو حالش از من بدتره یه کوچولووو هااا نگران نشو.
+خو اینطور که بیشتر نگران شدممم اون چرااا
_خب اونم فهمید اومد پیشم اون شب
+از کجا؟
_نمیدونم.فقط ببین،من فردا صبحا اینا میام خونه،بعد باهم بریم یه گلی شیرینی چیزی ببریم براش خب؟
+باش.میخوای خودم بیام دنبالت؟
_نه.
+خب تاکسی بگیر.
_نه.
+اسنپ بگیر.
_نه.
+خو چجوری میخوای رانندگی کنییی
_اصن چیزه رفیقم پیشمه با اون میام.
+کدوم بیمارستانییی؟
_یه جا.
+خو کجاا
_نیلوفر میام دیگه خدافظ
موبایل و قطع کرد.دلم شیکست.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودونهم
#نورِماه
دیگه رفتم خونه و تقریبا ساعت ۷ و نیم صبح شد.بچه هارو راهی مدرسه کردم و لباسامو پوشیدم.حسین اومد.دستشو بسته بود.
+سلام خوبی؟
_آره خوبم.
+خدارو شکر.
_چیزه.
+چیه؟
_لباساتو پوشیدی؟
+هوم.
_خب بیا بریم دیگه.
+وایسااا برم یه گل بگیرم بعد.
_توراه میگیریم.
+باشه.
دیگه به سمت بیمارستان روانه شدیم و تو راه گل خریدم.بعد نیم ساعت رسیدیم.
_نیلوفر
+جانم
_تو برو،من یه شیرینی چیزی ام بگیرم میام خب؟
+باشه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت منشی اونجا.
+سلام شرمنده ، اتاق عباس حامی و لطف میکنید؟
_طبقه بالا راهرو سه.
+ممنونم.
رفتم سمت اونجا.یه پرستار بالا سرش بود.یهو سرجام خشکم زد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.