#پارت_نودوششم
#نورِماه
_چیزه.شما باید رانندگی کنی.
+وا چرا؟؟مگه حسین نمیاددد؟
_نه.
+براچییی؟
_چیزه.
+چیههه؟
_تیر خورد به دستش.
+الله اکبررر.خدایا انگار من آرامش ندارممم.برو عقب بشین ببینم جلو خطرناکه اه.
_باش.
دستام سر رانندگی میلرزید و هر لحظه نزدیک بود تصادف کنم.بالخره رسیدیم خونه.همه خواب بودن.ولی من تا صبح بیدار بودم و از ترس میلرزیدم.بالاخره ساعت ۵ صبح بعد از نماز خوابم برد.با صدا یاس بیدار شدم.
×مامانی پاشوووو
چشام به زور باز میشد.
+ساعت دو ظهره بذار بخوابم.عرررر ساعت دوعههه؟
×پاشو دیگه من گشنمه
+تو فریزر بستنیه
×دستم نمیرسه
+خو بیا.
حوصلم سر رفته بود.بهم زنگ زدن.
_الو سلام خانم حامی؟
+بله بفرمایید؟
_خانم امیدی هستم شناختید؟
+ستاره تویییی چه خبررر
_سلامتیییی
+جان دلممم؟
_چیزه.بیا بریم.
+کجا؟
_یه اصلاحی داریم برا اون یارو که دوبله کردیم،بایددرسش کنیم بیا خونمون.
+اصلا حالشا ندارم خودت بیا.
_نمیتونم ماشینم خرابه.
+خیلی خب الان میام خدافظ
_خدافظ.
+یوسففف
×بله.
+مراقب دوقلوعا باش من باید برم و بیام خب؟
×باشه خدافظ
+خدافظ عزیزم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوهفتم
#نورِماه
رسیدم خونشون و زنگ در و زدم.بالافاصله در و باز کرد.
_سلاممم
+سلاممم
_خوبییی؟
+قربونت.خوو اصلاحیه داشتیم ؟
_نه.
+بلههه؟
خندید.
_فقط میخواستم بعد مدت ها ببینمت.
+خیلی شیطونی هااا
_قبلا نبودم آخه.از رفت و آمد باتو اینطور شدم که توهم شیطونیت و از دست دادی.
لبخند زورکی زدم و قیافم گرفته شد و خودم و جمع و جور کردم.
_راستی نیلو
+جانم
_مشهد بودی یادی از ما نکردی؟
+چطور؟
_پسر کوچیکت اسمش چی بود؟
+یونس؟
_هوم.چند روز پیشا زنگ زدم خونتون اون برداشت،گفتم مامانت کجاست گفت مشهد.
اشک تو چشام جمع شد.
+بگردم...
_مگه نبودی؟
+چرا چرا.فقط دلم تنگ شده بود.
_خب چرا تنهایی رفتی؟
+چون این درد تنهایی فقط به من سرایت کرده بود.
بعد دو ساعت،دیگه سوار ماشین شدم تا برم خونه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودوهشتم
#نورِماه
داشتم از نگرانی میمردم.زنگ زدم حسین ببینم در چه حاله.
+الو
_سلام
+خوبییی؟سلامتییی؟
_بله من خوبم شما خوبی؟
+دستت بهترههه؟
_بله خداروشکر.
+کجاییی؟
_بیمارستان.
+بمیرممم
_عه خدانکنههه
+مطمئنی خوبی؟
_آره به قرآن خوبم.فقط چیزه...
+چیههه؟
_عمو یه کوچولووو حالش از من بدتره یه کوچولووو هااا نگران نشو.
+خو اینطور که بیشتر نگران شدممم اون چرااا
_خب اونم فهمید اومد پیشم اون شب
+از کجا؟
_نمیدونم.فقط ببین،من فردا صبحا اینا میام خونه،بعد باهم بریم یه گلی شیرینی چیزی ببریم براش خب؟
+باش.میخوای خودم بیام دنبالت؟
_نه.
+خب تاکسی بگیر.
_نه.
+اسنپ بگیر.
_نه.
+خو چجوری میخوای رانندگی کنییی
_اصن چیزه رفیقم پیشمه با اون میام.
+کدوم بیمارستانییی؟
_یه جا.
+خو کجاا
_نیلوفر میام دیگه خدافظ
موبایل و قطع کرد.دلم شیکست.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_نودونهم
#نورِماه
دیگه رفتم خونه و تقریبا ساعت ۷ و نیم صبح شد.بچه هارو راهی مدرسه کردم و لباسامو پوشیدم.حسین اومد.دستشو بسته بود.
+سلام خوبی؟
_آره خوبم.
+خدارو شکر.
_چیزه.
+چیه؟
_لباساتو پوشیدی؟
+هوم.
_خب بیا بریم دیگه.
+وایسااا برم یه گل بگیرم بعد.
_توراه میگیریم.
+باشه.
دیگه به سمت بیمارستان روانه شدیم و تو راه گل خریدم.بعد نیم ساعت رسیدیم.
_نیلوفر
+جانم
_تو برو،من یه شیرینی چیزی ام بگیرم میام خب؟
+باشه.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت منشی اونجا.
+سلام شرمنده ، اتاق عباس حامی و لطف میکنید؟
_طبقه بالا راهرو سه.
+ممنونم.
رفتم سمت اونجا.یه پرستار بالا سرش بود.یهو سرجام خشکم زد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدم
#نورِماه
ملحفه رو کشید رو سرش.قلبم ریخت.امکان نداشت.قطعا خواب میدیدم.دستام شروع کرد به لرزیدن و پاهام سست شد.پرستار اومد بیرون و روبه من کرد.
_تسلیت میگم.
از این جمله متنفر بودم.دستام لرزشش بیشتر شد.خودمو به دیوار چسبوندم و روی زمین افتادم.نفسم بالا نمیومد و نفس نفس میزدم.گلی که خریده بودم از دستم افتاد و پر پر شد.قلبم تیر کشید و با همون دست لرزونم گرفتمش.ولی دردم بیشتر میشد.هر لحظه ای که میگذشت،حالم بدتر و بدتر میشد.رنگم رفته بود و عین گچ سفید و یخ شده بودم.تمام جملات و حرف ها و مداحی ها و آهنگ ها و هرچی که همیشه حالم و خوب میکرد تو ذهنم پلی میشد.ولی برعکس همه اون موقع ها،حالم و بدتر و بدتر میکرد.دیگه برام هیچی مهم نبود.چادرمو رو سرم کشیدم و خودم و بیشتر به دیوار چسبوندم.چند تا از کلمات و بریده بریده زمزمه میکردم و هعی تکرار میشد.حسین اومد و نگاهی به من کرد.
_نیلوفر...چیههه خوبیییی؟
قدرت اینکه حرف بزنم و نداشتم.حتی قدرت اینکه بهش نگاه کنم.
_نیلوفر من و ببینننن
دستام به بیشترین حالت ممکن میلرزید.ولی به همون حالت به عمو اشاره کردم.خشکش زد و تمام شیرینی هاش پخش روی زمین شد.کنارم نشست.تعجب کرده بود و خشکش زده بود.بالاخره آوردنش بیرون.به سمتش دویدم.همون موقع خاله و مامان اومدن.مامانم من و محکم گرفت.داد میزدم و دست و پا میزدم.
+ولم کننن بذار برممم
دیگه دیر شده بود.حسین هنوزم در تعجب بود.تا بالاخره اشکاش جاری شد.از دست مامانم افتادم و پخش بر زمین شدم.چادرم داشت میوفتاد،ولی کشیدمش جلو.به زور سمت خونه رفتیم.رفتم تو اتاق و روی زمین نشستم.سرمو به دیوار میکوبوندم تا یهو بیشتر تمام موقع ها نفسم بالا نیومد و بدنم شروع کرد به لرزیدن.خاله که بغلم نشسته بود سریع من و گرفت و مامانم و صدا زد.
_فائزههههههه
به سرعت اومد تو اتاق.چشمام بسته شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدویکم
#نورِماه
به زور چشام باز شد ولی هنوز حالم بود.خاله بغلم کرد و سرم و رو چادرش گذاشتم.حسین رو صدا زد.زیرچشمی نگاش کردم.چشماش قرمز بود و حالش پریشون.تا حالا اینطوری ندیده بودمش.
×بیا پیش نیلوفر.
_من خودم میخوام یکی دلداریم بده.بعد بیام پیش نیلوفر؟
لرزش دستام بیشتر شد.اختیارش دست خودم نبود.سرمو بالا آوردم و با عصبانیت نگاهش کردم.صدام گرفته بود و به زور حرف میزدم ولی،شروع کردم داد زدن.
+تو مگه نگفتی حالش خوبه جای نگرانی نیستتتت؟
سرشو گرفت پایین و قطره اشکی که از چشمش ریخت و سریع پاک کرد و رفت بیرون.مامان اومد تو.
_نیلوفر،مگه بچه ها الان تعطیل نمیشنننن؟
صدای بابام اومد.
×من میرم دنبالشون.
دلم لرزید.قطعا رضا هم میومد خونه ما.
سرمو رو سینه خاله گذاشتم.چادرشو انداخت رو سرم و نازش کرد.چادرش خیس بود،خیس از اشکای من.صدای مامان اومد.
_حنانه بیا.
خاله پا شد رفت.من هم رفتم آب بخورم.نگاهی به تفنگ بابام کردم که روی میز بود.یواشکی لای چادرم قایم کردم و رفتم تو اتاق.زندگی دیگه برام معنا نداشت.فکر کردم کسی تو اتاق نیست.روی مخم گذاشتمش و زیر لبم زمزمه کردم.
+بسم الله الرحمن الرحیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدودوم
#نورِماه
یهو حسین اومد سمتم و زد زیر دستم.نگاهی به گلدون کردم که گلوله به اون خورده بود و افتاد شیکست.خدارو شکر در بسته بود.افتادم رو زمین و دوباره هق هقم بلند شد.حسین از رو زمین بلندم کرد و شونه هامو گرفت و داد زد.
_داشتی چیکار میکردی نیلوفر جان من نکن اینطورییی
منم داد زدم.
+چرا نذاشتی خودم و بکشممممم؟اصلا چرا اکبری نکشتیییی؟چرا حسین چراااا.
اشکام همیم طور بیشتر میریخت.نفس عمیقی کشید.
_خیلی خب...خیلی خب...آروم باش خب؟
صدای زنگ در اومد.قطعا بابا با بچه ها بود.حسین رفت بیرون و در اتاقم باز.نگاهی به محمد رضا انداختم.با تعجب به قاب عکس عمو نگاه کرد و چشاش گرد شده بود.طاقت نداشتم.چادرمو کشیدم رو سرم و دوباره روسریم خیس شد.یاس اومد و خودش انداخت تو دلم.در و آروم بستم.
_سلام مامانیییی
لبخند زورکی زدم.ذوقش کور شد و صداش و مظلوم کرد.
_چرا گریه میکنی؟
فین فین کردم.انگشتاشو رو گونه هام کشید.
_گریه کنی نالاحت میشمااا
بغلش کردم.
+فدات شم...
_میشه بریم تو سالن؟
رفتیم تو سالن.رضا دم پله های طبقه بالا نشسته بود و یوسف دلداریش میداد.صدای مبهمی از یوسف شنیدم.
_اصلااا پیش خودمون میمونی خب؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوسوم
#نورِماه
فقط داشت گریه میکرد.با همون حال پریشون خودم،رفتم سمتشو دستاشو گرفتم و در حالی که صدای خودمم میلرزید.
+یوسف راست میگه.اصلا پیش خودمون بمون خب؟
هق هق میکرد.
_ولی...ولی من میخوام خونه ی خودمون باشم.میخوام پیش بابام باشم.
هزار تا پلک میزدم که اشکم نریزه.
+ولی عزیزدلم،ما ماشین زمان نداریم برگردیم به عقب و همه چیو درست کنیم.گاهی اوقات،چاره ای جز اینکه زندگیو بپذیریم نداریم.
چیزی نگفت و گریش بیشتر شد و سرشو رو شونه یوسف گذاشت.دیگه کاری از دستم بر نمیومد.از پله ها پایین اومدم.بابام رفت تو اتاق و حسین و صدا زد.اونم رفت تو و در و نیمه بست.یعنی میشد از لای در دیدشون.بابام انگشتر عمو عباس تو دستش بود.اون موقعی که از مشهد اون انگشتر عقیقه رو برام خرید،یکی هم برا خودش خرید.البته،به جا یا رقیه،نوشته یا علی اکبر.صدای بابام اومد .
×حسین جان،این برا عمو عباسته که الان برا توعه...
_نمیتونم قبولش کنم...لیاقتش و ندارم.
×قبل اینکه عباس شهید بشه،خودش بهم گفت بعد شهادتش بدمش به تو.
گذاشت تو دستش و از اتاق بیرون اومد و پشت دیوار قایم شدم.حسین انگشترو توی دستش مشت کرد و روی زمین افتاد و اشکاش روی فرش چکید و آروم دستش کرد.دیگه طاقت نداشتم.منم انگشتمو به انگشترم کشیدم و رفتم حسین و دلداری بدم.بالاخره روز تشییع عمو رسید...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوچهارم
#نورِماه
با تمام سختیا،حتی روز تشییع هم تموم شد.انگار قلبم آتیش گرفته بود.هر روز با محمد رضا میرفتم سر مزارش و اشک میریختم.دو ماهی گذشت.همه براشون تقریبا عادی شده بود و فراموش کرده بودن،ولی من نه.و باز هم،امیر و ایلیا با زن و بچه اومده بودن ایران و میومدن خونه ی ما.چون خونه ی ما بزرگتر بود،معمولا همه دورهمیا اینجا بود.کلی کار ریخته بود سرم.با تمام حال بدم،دورتادور خونه راه میرفتم.روسریمو سفت کردم و زنگ در و زدن.در و باز کردم.حالم نا خوش بود،ولی مجبور بودم لبخند بزنم.پسر کوچیک ایلیا دو سالش بود و حدودی من و میشناخت.ولی خب،آنا شناخت کامل داشت.امیر هم دخترش،هفت سالش بود و اونم کامل من و میشناخت.حلما ایناهم از قبل اینجا بودن.سونیا سمت آنا و میا دختر امیر دوید و تو اتاق کشیدشون.با اینکه آنا یه سال از سونیا بزرگتر بود،ولی خب چون تو آمریکا بود روسری سرش نمیکرد و موذب بودنشو متوجه شدم.سرجام نشستم و شروع کردم احوال پرسی.اون طرف علی،یوسف و رضارو اون طرف جمع کرده بود و حسنا و یاسم خاله بازی میکردن.تو حس و حال خودم بودم،که حسین سونیا رو صدا زد تو اتاق و بعد،یهو دیدم رنگ روسریش عوض شد.لبخند زدم.سونیا دوباره
رفت سمت اکیپشون.تمام مدت حواسم به آنا بود که قیافش ناراحت بود.سونیا هم پشت سرهم تکرار میکرد اینو داییم برام خریده.در آخر ، آنا اومد کنارم نشست.
+آنا جونم،میخوای بریم تو اتاق حرف بزنیم؟
سرشو تکون داد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوپنجم
#نورِماه
رفتیم رو تخت نشستیم و دستاشو گرفتم.
+عزیزدلم،چیزی شده؟
اشکاش سرازیر شد و اومد بغلم.دستمو لای موهای طلاییش کشیدم.
+چی شده خببب دورت بگردمممم
تو چشمای آبیش نگاه کردم.شروع کرد هق هق کردن.
_خب..خب من...من موذب میشم خب.
+چرا موذب میشی؟
_چون...چون سونیا حجاب داره من ندارم بعد چیزه خجالت میکشم.یعنیییی منم میخوام.
+خیلی خب.نظرت چیه بریم بیرون؟
_دوتایی؟
+آره.
با لبخند سرشو تکون داد.
دستشو گرفتم و سمت در رفتیم.همه با تعجب نگاه کردن و خیلی عادی خداحافظی کردم.سونیا سریع دوید جلو.
×عه عه کجا میخواین برین منم میام خب.
+نخیرم،دوتایی میخوایم بریم زود برمیگردیم.
×ایش.
در و بستم و رفتیم بازار.یه روسری و عبا براش خریدم.هزار برابر خوشگل ترش کرده بود.رسیدیم خونه و همه تعجب کردن.بعدم عین اینا که ۳۰ سالشونه،خانوم وار نشست رو مبل.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوششم
#نورِماه
یه ماه دیگه هم گذشت،و هر روزی که میگذشت،ضعیف تر و ضعیف تر میشدم.یوسف اومد سمتم.
×مامانی،یه هفته دیگه عیده غدیره جشن و اینا هست.میشه بریم یه پیراهن رنگی بگیریم؟اصلا میخوام با رضا ست باشه باهم بریم.
+خیلی خب...
دوید سمت اتاق که خبر و بده.اصلا حال هیچی نداشتم.لباسامو پوشیدم و دوقلوهارو گذاشتم خونه مامان اینا.ایلیا و امیر اینا هنوز اونجا بودن.یعنی در کل،همه اونجا بودن و تنها کسایی که خونه بودن ما بودیم.رفتیم تو پارکینگ و حسین ماشین و روشن کرد و رفتیم بیرون.دوباره استرس گرفتم و شروع کردم ناخن خوردن.
+حسین از کوچه پس کوچه نرو.
_دیگه رفتم.
حس کردم یکی از دم خونه دنبالمون بود.ولی مطمئن نبودم و فقط یه حس بود.یه ماشین به سرعت داشت سمتمون میومد.حسین داد زد.
_سراتون و بگیرین پایینننن
ولی دیگه دیر شده بود.گرمی خون و روی پوستم احساس میکردم و چشام بسته شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
شما حدساتون و بزنین راحت باشین فقط من نه تایید میکنم نه رد🦦
ایشالا باهم به یه نتیجه ای میرسین یا تو گپ یا ناشناس🦦
این ناشناس،
https://daigo.ir/secret/91630575205
اینم گپ.
https://eitaa.com/joinchat/3485009376Cd5fed57071