#پارت_صدوچهارم
#نورِماه
با تمام سختیا،حتی روز تشییع هم تموم شد.انگار قلبم آتیش گرفته بود.هر روز با محمد رضا میرفتم سر مزارش و اشک میریختم.دو ماهی گذشت.همه براشون تقریبا عادی شده بود و فراموش کرده بودن،ولی من نه.و باز هم،امیر و ایلیا با زن و بچه اومده بودن ایران و میومدن خونه ی ما.چون خونه ی ما بزرگتر بود،معمولا همه دورهمیا اینجا بود.کلی کار ریخته بود سرم.با تمام حال بدم،دورتادور خونه راه میرفتم.روسریمو سفت کردم و زنگ در و زدن.در و باز کردم.حالم نا خوش بود،ولی مجبور بودم لبخند بزنم.پسر کوچیک ایلیا دو سالش بود و حدودی من و میشناخت.ولی خب،آنا شناخت کامل داشت.امیر هم دخترش،هفت سالش بود و اونم کامل من و میشناخت.حلما ایناهم از قبل اینجا بودن.سونیا سمت آنا و میا دختر امیر دوید و تو اتاق کشیدشون.با اینکه آنا یه سال از سونیا بزرگتر بود،ولی خب چون تو آمریکا بود روسری سرش نمیکرد و موذب بودنشو متوجه شدم.سرجام نشستم و شروع کردم احوال پرسی.اون طرف علی،یوسف و رضارو اون طرف جمع کرده بود و حسنا و یاسم خاله بازی میکردن.تو حس و حال خودم بودم،که حسین سونیا رو صدا زد تو اتاق و بعد،یهو دیدم رنگ روسریش عوض شد.لبخند زدم.سونیا دوباره
رفت سمت اکیپشون.تمام مدت حواسم به آنا بود که قیافش ناراحت بود.سونیا هم پشت سرهم تکرار میکرد اینو داییم برام خریده.در آخر ، آنا اومد کنارم نشست.
+آنا جونم،میخوای بریم تو اتاق حرف بزنیم؟
سرشو تکون داد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوپنجم
#نورِماه
رفتیم رو تخت نشستیم و دستاشو گرفتم.
+عزیزدلم،چیزی شده؟
اشکاش سرازیر شد و اومد بغلم.دستمو لای موهای طلاییش کشیدم.
+چی شده خببب دورت بگردمممم
تو چشمای آبیش نگاه کردم.شروع کرد هق هق کردن.
_خب..خب من...من موذب میشم خب.
+چرا موذب میشی؟
_چون...چون سونیا حجاب داره من ندارم بعد چیزه خجالت میکشم.یعنیییی منم میخوام.
+خیلی خب.نظرت چیه بریم بیرون؟
_دوتایی؟
+آره.
با لبخند سرشو تکون داد.
دستشو گرفتم و سمت در رفتیم.همه با تعجب نگاه کردن و خیلی عادی خداحافظی کردم.سونیا سریع دوید جلو.
×عه عه کجا میخواین برین منم میام خب.
+نخیرم،دوتایی میخوایم بریم زود برمیگردیم.
×ایش.
در و بستم و رفتیم بازار.یه روسری و عبا براش خریدم.هزار برابر خوشگل ترش کرده بود.رسیدیم خونه و همه تعجب کردن.بعدم عین اینا که ۳۰ سالشونه،خانوم وار نشست رو مبل.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوششم
#نورِماه
یه ماه دیگه هم گذشت،و هر روزی که میگذشت،ضعیف تر و ضعیف تر میشدم.یوسف اومد سمتم.
×مامانی،یه هفته دیگه عیده غدیره جشن و اینا هست.میشه بریم یه پیراهن رنگی بگیریم؟اصلا میخوام با رضا ست باشه باهم بریم.
+خیلی خب...
دوید سمت اتاق که خبر و بده.اصلا حال هیچی نداشتم.لباسامو پوشیدم و دوقلوهارو گذاشتم خونه مامان اینا.ایلیا و امیر اینا هنوز اونجا بودن.یعنی در کل،همه اونجا بودن و تنها کسایی که خونه بودن ما بودیم.رفتیم تو پارکینگ و حسین ماشین و روشن کرد و رفتیم بیرون.دوباره استرس گرفتم و شروع کردم ناخن خوردن.
+حسین از کوچه پس کوچه نرو.
_دیگه رفتم.
حس کردم یکی از دم خونه دنبالمون بود.ولی مطمئن نبودم و فقط یه حس بود.یه ماشین به سرعت داشت سمتمون میومد.حسین داد زد.
_سراتون و بگیرین پایینننن
ولی دیگه دیر شده بود.گرمی خون و روی پوستم احساس میکردم و چشام بسته شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
شما حدساتون و بزنین راحت باشین فقط من نه تایید میکنم نه رد🦦
ایشالا باهم به یه نتیجه ای میرسین یا تو گپ یا ناشناس🦦
این ناشناس،
https://daigo.ir/secret/91630575205
اینم گپ.
https://eitaa.com/joinchat/3485009376Cd5fed57071
#پارت_صدوهفتم
#نورِماه
#یوسف
صدا تیراندازی اومد.با رضا حواسمون تو موبایل بود.سرمونو آوردیم بالا.صندلیا خونی بود.
+رضا نههههه وای یا علیییی
_چی شد یهوووو
+نمیدونممم.مامانیییی بیدار شوووو نههههه . بابا خو تو یه چیزی بگوووو توهم که خونیییی
شروع کردم به گریه کردن.
_یوسف نکن فقط ببین چیکار کنیممم
گوشی مامانمو از اون جلو برداشتم.دستام خونی شد.
_بیا دستمال و بگیر دستتو پاک کن ببینم.میخوای به کی زنگ بزنی؟
+عموم.
_خب زنگ بزن آمبولانسی چیزی
+نه خیرم.
شروع کرد به زنگ خوردن.
+الو
_الو سلام بچه خوبی چرا فین فین میکنی؟
+امممم،محمدرضا تو بگو
×وای.الو سلام خوبین؟وای یوسف من نمیتونم بگم خودت بگو
_بابا پشت فرمونم زود بگین عه.
گوشیو از دستش کشیدم.
+کدوم خیابونینننن؟
_چطور؟
+کجاییینننن؟
_خیابون امام حسن.
+عموووو ما تو کوچه اولیشیم زود بیااا زوددد
_وا براچی چی شده
+زود بیاااا خدافظ
گوشیو قطع کردم.بعد ۲ دقیقه رسید.
_چقدر زود اومد.
+مهم نیستتت فقط خوبه اومد
از ماشین پیاده شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوهشتم
#نورِماه
عمو هم پیاده شد و با تعجب نگاه کرد.
_وای یا قمر بنی هاشممم.داداششش
روشو کرد به ما.
_ برین تو ماشین سوار شین،برین خونه مامانجون سریع.
+نه خیرممم من میخوام بیاممم
_یوسف اذیت نکن برین تو ماشین تا من زنگ بزنم آمبولانس اه.
+خب کی رانندگی کنه
_ثنا تو ماشینه.
رفتیم سمت ماشین
_فقط یه چیزی
+چی
_ندیدین کیا شلیک کردن؟
+نه.
سوار ماشین شدیم.خاله جلو چشا حسنارو گرفته بود و به ماشینمون خیره شده بود و گریه میکرد.
+سلام.
×سلام.
اشکاشو پاک کرد.
_به روی ماهتون.
حسنا روشو کرد بهش.
×مامانی نگفتی چرا گریه میکنی
_چیزی نیست برو عقب بشین تا بریم خونه مامانجون
اومد پیش ما نشست و خاله هم نگاهی بهمون کرد.
_چیزی به هیچ کس اونجا نگیناااا.نگران میشن.
سرمو تکون دادم.
رسیدیم خونه مامانجون و در و باز کردن.مامانجون به سمتم دوید و با تعجب بهمون نگاه کرد و مستقیم اومد سمت من.هول کرده بودم.سخت بود پنهان کردنش.
+امممم،سلام.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدونهم
#نورِماه
_سلام عزیزم.
روشو کرد به خاله.
+ثنا،چرا نمیفهمم.با امین رفتی با اینا اومدی؟
سرشو گرفت پایین.
×چیزه..
_چیه؟
دوباره اومد سمت من.
_ببینم،مامان بابات کجان؟
چیزی نگفتم.
_وا.
محمدرضا رفت تو اتاق.مامانجونم دستم و گرفت و کشوند طبقه بالا.
_ثنا بیا بالا ببینم.
نشستم رو صندلی
_ببینم یوسف،چی شده به من نمیگین؟
قبل اینکه جواب بدم،خاله جواب داد.
×امممم مامان جان چیزی نشده خب.
_قشنگ مشخصه داری مخفی میکنی ثنا.زود باش بگو ببینم.
×مخفی چ...
دستشو کوبوند رو میز.
_ثنا میگم بگو بهم.
در حالی که دستاش میلرزید،آروم در گوشش گفت.
_وای یا امام زمان.
افتاد رو تخت.
×مامان جان ببین وقتی نمیگم واسه اینه که میدونم نگران میشی.
_نگرانیم بخوره تو سرمم
×وا عه.
همون موقع اون مامانجونمم اومد بالا.
×فائزه چته جیغ و داد میکنی؟
+سلام مامان حنا.
×سلام عزیزدلم.فائزه میگم چیه؟
اونم تعریف کرد.دیگه اونجا نموندم و رفتم پایین.یاس اومد سمتم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدودهم
#نورِماه
_سلام داداشی.
+سلام.
_مامان کجاست؟
نمیتونستم به بچه۴ساله بگم تیر خورده که.
+رفته بیرون میاد.
_تا شب که میخوایم بخوابیم میاد؟
+چطور؟
_خب من میترسم تنها بخوابم میخوام پیش مامان بخوابم.
+نمیدونم یاسم.برو پیش عمه بخواب.
_خودت بهش میگی؟
+باش.
رفتم تو اتاق.داشت روسریشو درست میکرد.
+سلام عمه
با ذوق اومد بغلم کرد و صورتمو خیس آب کرد.
_سلام قشنگممممم.خوبیییی؟
+ممنونم شما خوبین؟
_فدات شمممم.جانم ؟
براش تعریف کردم چی شده.دستشو گذاشت رو چشمش.
_خدایا رحم کن...
+عمه فقط به کسی چیزی...
همین موقع داد زد.
_محمدددددد بیاااا
+همین الان گفتم به کسی نگینااا
_داییته خب.
+باش.فقط میشه شما پیش یاس باشین؟میترسه.
_باش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.