eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
588 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
با تمام سختیا،حتی روز تشییع هم تموم شد.انگار قلبم آتیش گرفته بود.هر روز با محمد رضا میرفتم سر مزارش و اشک می‌ریختم.دو ماهی گذشت.همه براشون تقریبا عادی شده بود و فراموش کرده بودن،ولی من نه.و باز هم،امیر و ایلیا با زن و بچه اومده بودن ایران و میومدن خونه ی ما.چون خونه ی ما بزرگتر بود،معمولا همه دورهمیا اینجا بود.کلی کار ریخته بود سرم.با تمام حال بدم،دورتادور خونه راه میرفتم.روسریمو سفت کردم و زنگ در و زدن.در و باز کردم.حالم نا خوش بود،ولی مجبور بودم لبخند بزنم.پسر کوچیک ایلیا دو سالش بود و حدودی من و می‌شناخت.ولی خب،آنا شناخت کامل داشت.امیر هم دخترش،هفت سالش بود و اونم کامل من و می‌شناخت.حلما ایناهم از قبل اینجا بودن.سونیا سمت آنا و میا دختر امیر دوید و تو اتاق کشیدشون.با اینکه آنا یه سال از سونیا بزرگتر بود،ولی خب چون تو آمریکا بود روسری سرش نمیکرد و موذب بودنشو متوجه شدم.سرجام نشستم و شروع کردم احوال پرسی.اون طرف علی،یوسف و رضارو اون طرف جمع کرده بود و حسنا و یاسم خاله بازی میکردن.‌تو حس و حال خودم بودم،که حسین سونیا رو صدا زد تو اتاق و بعد،یهو دیدم رنگ روسریش عوض شد.لبخند زدم.سونیا دوباره رفت سمت اکیپشون.تمام مدت حواسم به آنا بود که قیافش ناراحت بود.سونیا هم پشت سرهم تکرار میکرد اینو داییم برام خریده.در آخر ، آنا اومد کنارم نشست. +آنا جونم،میخوای بریم تو اتاق حرف بزنیم؟ سرشو تکون داد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
رفتیم رو تخت نشستیم و دستاشو گرفتم. +عزیزدلم،چیزی شده؟ اشکاش سرازیر شد و اومد بغلم.دستمو لای موهای طلاییش کشیدم. +چی شده خببب دورت بگردمممم تو چشمای آبیش نگاه کردم.شروع کرد هق هق کردن. _خب..خب من...من موذب میشم خب‌. +چرا موذب میشی؟ _چون...چون سونیا حجاب داره من ندارم بعد چیزه خجالت میکشم.یعنیییی منم میخوام. +خیلی خب.نظرت چیه بریم بیرون؟ _دوتایی؟ +آره. با لبخند سرشو تکون داد. دستشو گرفتم و سمت در رفتیم.همه با تعجب نگاه کردن و خیلی عادی خداحافظی کردم.سونیا سریع دوید جلو. ×عه عه کجا میخواین برین منم میام خب. +نخیرم،دوتایی میخوایم بریم زود برمیگردیم. ×ایش. در و بستم و رفتیم بازار.یه روسری و عبا براش خریدم.هزار برابر خوشگل ترش کرده بود.رسیدیم خونه و همه تعجب کردن.بعدم عین اینا که ۳۰ سالشونه،خانوم وار نشست رو مبل. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه ماه دیگه هم گذشت،و هر روزی که میگذشت،ضعیف تر و ضعیف تر میشدم.یوسف اومد سمتم. ×مامانی،یه هفته دیگه عیده غدیره جشن و اینا هست.میشه بریم یه پیراهن رنگی بگیریم؟اصلا میخوام با رضا ست باشه باهم بریم. +خیلی خب... دوید سمت اتاق که خبر و بده.اصلا حال هیچی نداشتم.لباسامو پوشیدم و دوقلوهارو گذاشتم خونه مامان اینا.ایلیا و امیر اینا هنوز اونجا بودن.یعنی در کل،همه اونجا بودن و تنها کسایی که خونه بودن ما بودیم.رفتیم تو پارکینگ و حسین ماشین و روشن کرد و رفتیم بیرون.دوباره استرس گرفتم و شروع کردم ناخن خوردن. +حسین از کوچه پس کوچه نرو. _دیگه رفتم. حس کردم یکی از دم خونه دنبالمون بود.ولی مطمئن نبودم و فقط یه حس بود.یه ماشین به سرعت داشت سمتمون میومد.حسین داد زد. _سراتون و بگیرین پایینننن ولی دیگه دیر شده بود.گرمی خون و روی پوستم احساس می‌کردم و چشام بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
شما حدساتون و بزنین راحت باشین فقط من نه تایید میکنم نه رد🦦 ایشالا باهم به یه نتیجه ای میرسین یا تو گپ یا ناشناس🦦 این ناشناس، https://daigo.ir/secret/91630575205 اینم گپ. https://eitaa.com/joinchat/3485009376Cd5fed57071
صدا تیراندازی اومد.با رضا حواسمون تو موبایل بود.سرمونو آوردیم بالا.صندلیا خونی بود. +رضا نههههه وای یا علیییی _چی شد یهوووو +نمیدونممم.مامانیییی بیدار شوووو نههههه . بابا خو تو یه چیزی بگوووو توهم که خونیییی شروع کردم به گریه کردن. _یوسف نکن فقط ببین چیکار کنیممم گوشی مامانمو از اون جلو برداشتم.دستام خونی شد. _بیا دستمال و بگیر دستتو پاک کن ببینم.میخوای به کی زنگ بزنی؟ +عموم. _خب زنگ بزن آمبولانسی چیزی +نه خیرم. شروع کرد به زنگ خوردن. +الو _الو سلام بچه خوبی چرا فین فین میکنی؟ +امممم،محمدرضا تو بگو ×وای.الو سلام خوبین؟وای یوسف من نمیتونم بگم خودت بگو _بابا پشت فرمونم زود بگین عه. گوشیو از دستش کشیدم. +کدوم خیابونینننن؟ _چطور؟ +کجاییینننن؟ _خیابون امام حسن. +عموووو ما تو کوچه اولیشیم زود بیااا زوددد _وا براچی چی شده +زود بیاااا خدافظ گوشیو قطع کردم.بعد ۲ دقیقه رسید. _چقدر زود اومد. +مهم نیستتت فقط خوبه اومد از ماشین پیاده شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
عمو هم پیاده شد و با تعجب نگاه کرد. _وای یا قمر بنی هاشممم.داداششش روشو کرد به ما. _ برین تو ماشین سوار شین،برین خونه مامانجون سریع. +نه خیرممم من میخوام بیاممم _یوسف اذیت نکن برین تو ماشین تا من زنگ بزنم آمبولانس اه. +خب کی رانندگی کنه _ثنا تو ماشینه. رفتیم سمت ماشین _فقط یه چیزی +چی _ندیدین کیا شلیک کردن؟ +نه. سوار ماشین شدیم.خاله جلو چشا حسنارو گرفته بود و به ماشینمون خیره شده بود و گریه میکرد. +سلام. ×سلام. اشکاشو پاک کرد. _به روی ماهتون. حسنا روشو کرد بهش. ×مامانی نگفتی چرا گریه میکنی _چیزی نیست برو عقب بشین تا بریم خونه مامانجون اومد پیش ما نشست و خاله هم نگاهی بهمون کرد. _چیزی به هیچ کس اونجا نگیناااا.نگران میشن. سرمو تکون دادم. رسیدیم خونه مامانجون و در و باز کردن.مامانجون به سمتم دوید و با تعجب بهمون نگاه کرد و مستقیم اومد سمت من.هول کرده بودم.سخت بود پنهان کردنش. +امممم،سلام. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام عزیزم. روشو کرد به خاله. +ثنا،چرا نمی‌فهمم.با امین رفتی با اینا اومدی؟ سرشو گرفت پایین. ×چیزه.. _چیه؟ دوباره اومد سمت من. _ببینم،مامان بابات کجان؟ چیزی نگفتم. _وا. محمدرضا رفت تو اتاق.مامانجونم دستم و گرفت و کشوند طبقه بالا. _ثنا بیا بالا ببینم. نشستم رو صندلی _ببینم یوسف،چی شده به من نمیگین؟ قبل اینکه جواب بدم،خاله جواب داد. ×امممم مامان جان چیزی نشده خب. _قشنگ مشخصه داری مخفی میکنی ثنا.زود باش بگو ببینم. ×مخفی چ... دستشو کوبوند رو میز. _ثنا میگم بگو بهم. در حالی که دستاش میلرزید،آروم در گوشش گفت. _وای یا امام زمان. افتاد رو تخت. ×مامان جان ببین وقتی نمیگم واسه اینه که میدونم نگران میشی. _نگرانیم بخوره تو سرمم ×وا عه. همون موقع اون مامانجونمم اومد بالا. ×فائزه چته جیغ و داد میکنی؟ +سلام مامان حنا. ×سلام عزیزدلم.فائزه میگم چیه؟ اونم تعریف کرد.دیگه اونجا نموندم و رفتم پایین.یاس اومد سمتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
روی :)ضربه بزنین و مهربونی ممبرامون و ببینید 🥲 .
_سلام داداشی. +سلام. _مامان کجاست؟ نمیتونستم به بچه۴ساله بگم تیر خورده که. +رفته بیرون میاد. _تا شب که میخوایم بخوابیم میاد؟ +چطور؟ _خب من میترسم تنها بخوابم میخوام پیش مامان بخوابم. +نمیدونم یاسم.برو پیش عمه بخواب. _خودت بهش میگی؟ +باش. رفتم تو اتاق.داشت روسریشو درست میکرد. +سلام عمه با ذوق اومد بغلم کرد و صورتمو خیس آب کرد. _سلام قشنگممممم.خوبیییی؟ +ممنونم شما خوبین؟ _فدات شمممم.جانم ؟ براش تعریف کردم چی شده.دستشو گذاشت رو چشمش. _خدایا رحم کن... +عمه فقط به کسی چیزی... همین موقع داد زد. _محمدددددد بیاااا +همین الان گفتم به کسی نگینااا _داییته خب. +باش.فقط میشه شما پیش یاس باشین؟می‌ترسه. _باش‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.