eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.5هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
سه ماهی گذشت.برا خودم رو زمین نشسته بودم و یوسف و میخوابوندم . تا این که ثنا زنگ زد.داشت گریه میکرد و صداش میلرزید. +ثنا چی شدهههه؟ _نیلوووو +بلهههه؟ _سپیده... +چییی؟ صدا هق هقش بلند تر شد. _رفتتت +یعنی چی رفتتت؟ _فوت کردددد. +وا ثنا چرا چرت میگی انگار معلوم بود راست میگه... _به...به قرآن مجید راست میگم. گوشی از دستم افتاد.صدای ثنا از تو موبایل میومد که منو صدا میزد.موبایل قطع شد.سرمو به دیوار میکوبوندم و فریاد میزدم.زنگ در و زدن.از جام پا شدم در و باز کردم.چشمام به کل قرمز بود. _نیلوفر...متاسفم... +حسین چرا بهم نگفتییییی افتادم رو زمین.این چند وقت اصلا برام خوب نگذشت. _نیلو میدونم سخته یه لحظه نکن با خودت اینجوریییی. +نمیتونمممم.آخه چراااا _خو راستش... +چییی؟ _سرطان داشت. مدام تکون میخوردم‌ و داد میزدم. شونه هامو گرفت. _نیلوفر اینطور نکن با خودت خب.بلند شو بریم خونه عمو باشه؟به خاطر من. چیزی نگفتم و از جام پاشدم. _آفرین...ببین نیلو من با یوسف میرم تو ماشین تو هم بیا خب. در و گرفتم. +بیچاره محمد رضا... _چی؟ +بیچاره بچش. سرشو گرفت پایین. _خودتو اذیت نکن... در اتاق و بستم و لباسم و تو دستم فشردم. لباسامو پوشیدم و سوار ماشین شدم.آرومتر شده بودم ولی هنوزم سرمو چسبونده بودم به شیشه و اشک می‌ریختم. _نیلوفر گریه نکن خب. داد زدم. +چجورییی؟یه جورایی رفیقم‌بود میفهمییی؟اصن درک میکنییی؟ اونم صداشو بلندتر کرد. _فکر میکنی تجربه نداشتم؟؟؟؟ ساکت شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
آروم تر شد‌. _فکر کنم همون سه ماه پیش و یادت باشه هوم؟ سرمو گرفتم پایین و به انگشتام ور رفتم. +هوم... _خب راستش اون موقع... سرش و گرف پایین و مکث کرد‌. _اون موقع... یه رفیقام شهید شد. تعجب کردم.ادامه داد. _اونم،به خاطر من.حتی نذاشتن بذاریم کسی بفهمه.حتی واسه این که خاکشم کنیم نذاشتن به کسی بگیم. صداش میلرزید. _سخته نیلوفر.ولی اومدم حال بقیه رو خراب کنم؟جلو بقیه گریه زاری کنم؟ سرمو تکون دادم. _گاهی اوقات باید احساساتتو مخفی کنی.خب؟ +هوم... رسیدیم‌.رفتم جلو در.عمو قیافش ناراحت بود،ولی خونسرد بود‌.یوسف و گذاشتم رو تخت و نگاهی به محمد رضا کردم.قلبم تیر کشید.از اتاق اومدم بیرون و سلام کردم.برام سخت بود خب احساساتمو مخفی کنم.بغل مامانم نشستم و به عکس سپیده نگاه کردم.دلم طاقت نداشت.سرمو انداختم پایین و روسریمو کشیدم جلو.صدای گریه ی بچه اومد.مطمئن بودم یوسف نبود.پس اگه اون نبود،قطعا رضا بود.دلم لرزید.خب مادرش نبود آرومش کنه.از جام بلند شدم و جای مادرش آرومش کردم و دوباره سرجام نشستم‌.پیرزنی اومد و کنارم نشست. _سلام عزیزم. +سلام خوبین شما؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_اممم، به پسرش که اون ته نشسته بود اشاره کرد.همون موقع دستمو گرفتم بالا. +حاج خانوم،من خودم مادرم. موذب شد و از اونجا بلند شد.هر دفعه باید با همچین آدمایی سر و کله میزدم.حسین از اون ور سالن بهم چپ چپ نگاه کرد.شونه هامو بی تفاوت انداختم بالا.به روبه روم نگاه کردم.خواهرای سپیده عین چی گریه میکردن و از حال میرفتن‌.از همون بچگی از این جور مراسما میترسیدم و متنفر بودم.غیر هیئت امام حسین.یهو یاد بچگیم افتادم.سه سالم بود.عاشق روضه بودم.بابام نبود من و ببره.به عمو عباسم اصرار کردم من و ببره.آخرم مجبور بود من و ببره بخش مردونه.خیلی سینه میزدن و بدجور گریه میکردن و خودشون و میزدن.وسطای روضه خونی مداح مکث کرد و روبه من کرد. _دختر جون،نمیترسی؟ دست عمورو چسبیدم. +نه،عموم هست. دوباره جمعیت رفت تو هوا.به خودمم اومدم و به ساعتی که تند تند میگذشت خیره شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سه سال گذشت.برا خودم نشسته بودم و تو خونه و مثلا کمک یوسف میکردم با لگوهاش برج درست کنه.آخرم همش میریخت رو سر من اونم میخندید.زنگ در و زدن.دوید سمت در و با لحن بچگونش ذوق کرد. ×بابا اومدههه‌. +خیلی خب دستت نره لا در. حسین بغلش ‌کرد. _سلام. +سلام خسته نباشی. _تشکر.گشنمه. +وا بذار برسی.ساعت ۶ عصره،امروزم پنجشنبه اس من غذا درست نمیکنم بریم بیرون. _عه؟فکر کردم شنبس. +خسته نباشی. _سلامت باشی‌. یوسف پرید رو زمین. ×شهر بازیییی. +هوم منم میخوام‌. _عه؟منم میخوام. +عه؟بریم. _نهههه بصبر یکم استراحت کنم میخوام انرژیمو خالی کنم . حدود دو ساعت بعد پامونو تو شهربازی گذاشتیم.با اینکه هر کدوم از ترن ها و بازی ترسناکارو هزار بار سوار شده بودم،یه استرس بزرگی تو دلم نشست. +یوسف بستنی میخوای؟ نگاهی به کنارم کردم. +حسین یوسف کوووو؟ _وا چرا هول میکنی.حتما رفته همین دور و برا. +یعنی چی رفته همین دور و برا ببین بچم کوووو حدود نیم ساعت داشتیم می‌گشتیم.بی جون افتادم رو نیمکت و چادرمو گذاشتم رو صورتمو هق هقم بلند شد. +بچمممم نیستتتتت. لباسمو چنگ میزدم.چهره حسین نا امید شده بود. _نیلوفر حرص نخور پیداش میکنم برات. +چجوریییی؟ نیم ساعته دیگه هم گشتیم و از همه سراغ گرفتیم.ولی هیچ خبری نبود.آخر بی انرژی و نا امید سوار ماشین شدیم.پاهام از شدت خستگی میلرزید و کل راهو گریه میکردم.هیچی نخورده بودیم و ضعف کرده بودم.رسیدیم خونه که همون لحظه امین و ثنا اومدن. همه چیز و حسین تعریف کرد.آروم و قرار نداشتم.ثنا شونه هامو ماساژ داد. _آجی آروم باش خبببب. شروع کردم داد زدن. +نمیتونممممم.نمیتونم چطور بتونممم؟همه دنیام بوددد. اشکام بیشتر شد.گوشامو گرفتم. +خنده هاش تو گوشمه... دیگه تحمل نکردم و از حال رفتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دو ماهی گذشت.دکتر گفته بود کامل افسرده شدم.هیچ چیزی نمیخوردم . با کسی حرف نمیزدم و از خونه بیرون نمی‌رفتم.فقط کل روزو اشک می‌ریختم.حسینم به خاطر من کمتر میرفت بیرون از خونه.پتورو گرفته بودم دورم و مثل همیشه نشسته بودم رو مبل و اشک می‌ریختم.و دوباره حسین با حرفای همیشگیش اومد روبه روم نشست. _نیلوفر... اهمیت ندادم و سرمو رو پتو گذاشتم.لحنشو مهربون تر کرد و سرم و ناز کرد. _نیلو جونم... بازم اهمیت ندادم.شونه هامو گرفت. _یه لحظه بهم گوش کن آخه. صدام گرفته بود و مظلوم تر از همیشه شده بودم. +نمیخوام...حرفات هموناعه که همیشه میزنی. _نه. +چرا مطمئنممم. _ببین نیلوفر،با گریه کردن چیزی درست نمیشه خب دورت بگردم. +بهت گفتم خب هزار بار.چیکار کنمم؟اصن مگه دسته خودمههه؟ موهام پریشون بود و چشام قرمز.چند تا تار موی برق زدم و گذاشت لای گوشم. +اصن اینارو ول کن تو مگه بیست سالگیت نباید میرفتی سربازی؟ _وای.به خاطر کارم ۴ سال تاخیری زدم. +یعنییی _یعنی چی؟ +چند ماه دیگه میرییی؟ _۱۰ماه دیگه. دوباره عین بچه ها پتورو کشیدم رو سرم و غر زدم. +نهههه _وای نیلووو +نمیخوامممم _بمیرم. +نه نمیرررر _باشه چشمممم. +اصن نرووو _نه دیگه نمیشه دست خودم نیست. عین روانیا کلمو میکوبوندم به مبل _نیلوفررررر
حسین یه لحظه جدی شد‌. _و اینکه نیلوفر،دوباره برات تکرار میکنم.نه با گریه کردن چیزی حل میشه،نه با چیزی نخوردن،نه با خونه موندن. صدامو بلند کردم و اشکام بیشتر شد. +حسین چرا درک نمیکنی منوووو؟؟؟ _چرا فکر میکنی درکت نمیکنم؟ صداش لرزید و روش کرد اونور.فهمیدم داره اشکشو پاک میکنه.برگشت روبه روم و صداشو صاف کرد. _فقط میدونم با این کارا چیزی حل نمیشه نیلو... ده ماه دیگه هم گذشت.سه روز شده بود که حسین رفته بود.تنهاتر از همیشه شده بودم.کارم فقط این بود،بالشت و بذارم رو زمین،قرصا افسردگیمو بخورم،به دیوار و به تابلو عکسامون نگاه کنم.واقعا زندگی واسم بیهوده و حوصله سر بر شده بود.رفتم توی اتاقی که توش نماز میخوندم.سجادمو پهن کردمو نمازم خوندم.گریه میکردم و با حضرت زهرا درد و دل میکردم کمکم کنه.دیگه بعد از مدت ها چادرمو سر کردم و پامو از تو خونه بیرون گذاشتم‌.معمولا خودم زیاد تنها بیرون نمیرفتم.تنهایی احساس غریبی و نا امنی کردم و روسریمو کشیدم جلوتر‌.به مردم و مغازه ها با دقت نگاه میکردم.هنوزم بغضی تو گلوم بود که کنترلش برام خیلی سخت بود.بعد یکم که میون مغازه ها راه رفتم چشمم به تابلوی رنگارنگ قشنگی خورد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی ‌.
انگار پرورشگاه بود.پامو تو دنیای رنگیشون گذاشتم.دلم نمی‌خواست هیچ کدوم و به سرپرستی بگیرم،فقط میخواستم نگاشون کنم.پیرزنی که انگار مسئول اونجا بود ، اومد پیشم. _سلام دخترم. +سلام خوبین شما؟ _اومدی بچه ببری عزیزم؟ +نه...فقط اومدم حال و هوام و عوض بشه. قشنگ مشخص بود از این پیرزن فضولاست. _چند سالته؟ +۲۲ _آهان به سلامتی.بهت میخوره مجرد باشی. +نه نه. _چند ساله ازدواج کردی؟ +۶ سال. _خب باید بچه داشته باشی. سرمو گرفتم پایین و اشک تو چشام جمع شد.صدام لرزون شد و به زور صدامو صاف کردم. +داشتم... _خب چی شد؟ +گم شد. اشکم رو گونم ریخت. _اسمش چی بود؟ تمام اطلاعات و ازم کشید بیرون. _یه چیزی بگم بهت؟ +بفرمایین _یه پسری هست تو خوابگاه،برو ببین شاید خودش باشه. چشام گرد شد و سرجام واینسادم.همه تو حیاط بودن و گمونم فقط یه نفر تو خوابگاه بود.در زدم . _مامانننن +سلام عزیزدلمممم بغلش کردم و بوسش کردم. +بچممم کجا بودیییی _اینجا. +خب چراااا _نمیدونم چرا. +خب اون روز کجا رفتی؟ _نمیدونم یادم نمیاد. +عیوای. _فقط میخوام برم خونه. +الان میریم. یهو به بیرون خیره شد و لای چادرم قائم شد. صدامو آروم کرد. +یوسف چیه؟ یهو یه پسر از این لاتا با چند تا دیگه اومدن تو. ×هوی حج خانوم،هری بیرون. +عزیزم این چه طرز صحبت کردنه؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
×برو بینیم بابا.شوما چادری ها فقط یه مشت کلاغین،که فقط کارتون بلده زر زر کنین. چشامو روی هم فشردم.یوسف آروم از لای چادرم اومد بیرون. ×عه.بچه سوسول و نگا.ببینم،ننه دار شدی؟ _مامانم بود. پوزخندی زد. ×عه؟پس چرا تا الان نیمد دنبالت؟حتما دوست نداشته. دستامو تو هم مشت کردم. _نه خیرم. ×حالا نشونتون میدم. کاترشو از تو جیبش در آورد دوید سمتم و چادرم و پاره کرد. ×دیگه باید درش بیاری‌. اهمیت ندادم و دست یوسف و کشیدم +بیا بریم مامان. دستمو محکم گرفت. _مامان چادرتو پاره کرد. +اشکال نداره.یکی دیگه میخرم. _باش. +چرا اینطوری بودن؟ _خاله اکرم بهم گفتش که پیش یه مرد بد کار میکردن. خندیدم. +خاله اکرم؟ _آره. به همون زنه اشاره کرد. +خیلی خب بیا بریم از خاله اکرم خدافظی کنیم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی .
دیگه از محیط اونجا خارج شدیم. هر دو دیقه یه بار رو به یوسف میکردم. +خوراکی میخوای؟ _نه. +سیب زمینی میخوای؟ _نه. +اسباب بازی میخوای؟ _نه. قلقلکش دادم. +بچه تو چرا هیچی نمیخوایییی خندید. _میگم مامانی +جانم _چرا جواب اون پسره رو نمیدادی؟ لبخند زدم. +گاهی اوقات،سکوت بهترین انتخابه.ممکن بود دعوا ادامه دار تر بشه،یا بیشتر ازم متنفر بشه. چیزی نگفت.بالاخره رسیدیم خونه.با تعجب به اطراف خونه نگاه کرد. +دنبال چی میگردی؟ _بابا کو؟ تو دلم خالی شد.چی میگفتم بهش؟ +امممم،رفته سفر. _کی برمیگرده؟ +زود. _قول میدی بهم؟ +بهت قول میدم برمیگرده... _قول دادیااا +قول دادم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
‌ساعت نزدیکای هفت بود. +یوسف به مامانجون زنگ بزنم بگم بیاد اینجا؟ _آره +حرف نزنیااا _باش +الو سلام مامان جانم خوبین؟ ×سلام عزیزم ‌. جانم. +میشه یه دقه بیاین بالا خونمون؟ نگاهی به یوسف انداختم و خندیدم. +برات سوپرایز دارم. ×حالت بهتره انگارر. باشه عزیزم الان میام. +منتظرم خدافظ. گوشیو قطع کردم.بعد دو دقیقه زنگ و زد.در و باز کردم و یوسف پشتم قائم شد. ×سلام نیلوفر خوبی؟ یوسف آروم خودشو نمایان کرد و خندید. ×وای دارم درس میبینممممم؟سلام عزیزممم بغلش کرد و در حالی که نازش میکرد تهدید وار نگاهم کرد. ×باید برام تعریف کنیااا +باشه تعریف میکنم برات. نشستیم رو مبل. ×نیلوفر یه چیزی بهت بگم؟ +بفرما. ×ثنا یه ماهشهههه.یادم رفت بهت بگم. یهو داغ دلم تازه شد. +آهانننن.عیجانم. نگاهی به یوسف کردم. اشک تو چشام جمع شده بود‌. +مامان،یه لحظه میای تو اتاق؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
حال بدمو مامانم متوجه شد.صدام میلرزید. +مامان جونم... ×چی شده؟ +پریروز حالم خیلی خیلی دیگه بد شده بود... ×بمیرم. +خدانکنه.بعد رفتم دکتر و ازم آزمایش گرفت. ×چرا پیش خودم نیومدی؟ +نمیدونم‌.بعد فرداش فهمیدم دوباره باردارم... اشکم جاری شد و رفتم بغلش. ×وای دخترررر.خب چرا گریه میکنی باید خوشحال باشییی +مامان نمیتونم...دست تنهام...کسی و ندارم...توانشو ندارم...جونشو ندارم...از پسش بر نمیامممم ×نترس دختررر.تو خیلی هم قوی خب؟بعدم من هستم خاله هست این هست اون هست نگرانی چیه. +خب حسین نیستتتت ×نگران نباش نیلوفر.قطعا از پسش برمیای خب؟اصن امشبم من اینجا میخوابم. +ممنونم...مامان این قرص افسردگیا اصن تاثیر بارداری و میبرن فکر کنم اصن چه جوریییی ×خودم حواسم بود...چیزایی میدادم که ضرر نداشته باشه.حالا هم غصه نخور خب؟ سرمو تکون دادم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه سال و نیم دیگه هم گذشت...تو دوران بارداریم همیشه پیش یکی بودیم.یا ما میرفتیم یه جا،یا اونا میومدن اینجا.که بالاخره بچه هام به دنیا اومدن.دوقلو بودن و اسمشون و گذاشتم یاس و یونس.دیگه شش،ماهشون شده بود که شب بود و از وقتی دوقلوها اومدن رختخواب پهن میکردم و اولین نفری که میخوابید یوسف بود.امشبم مثل شبای دیگه.به زور دوقلوهارو خوابوندم و نفس راحتی کشیدم.خونه تنها بودیم که یهو در باز شد.سرمو گرفتم پایین و زیر چشمی نگاه کردم.یکی با لباس نظامی بود.سریع بچه هامو گرفتم. +من و هرکاری میخوای بکن فقط به اینا کاری نداشته باش خب؟ روبه روم نشست. _نیلو منم. سرمو آروم بالا آوردم و چشام گرد شد. +حسیننن؟ خندید. +سلاممممم _سلام عشقم خوبیییی؟ +چه خبررر _والا خبرا پیش شوماست. نگاهی به یوسف کرد. _یوسففف؟ سرمو تکون دادم. _ننه چطوریییی؟ +ما اینیم دیگه. بوسش کرد و نگاهی به دوقلوها کرد و خندید. _نیلو بچه همسایه آوردی؟ خندیدم. +نه به خدااا _پس چی؟ +بچا خودممم _وا. +نهههه راس میگممم _جدییی؟ +هوممم خندید و دستاشون و گرف. _اسمشون چیه؟ +یاس ، یونس‌. _راحتی بدون ما اسم انتخاب میکنیااا +چیکار کنم خببب _چند ماهشونه. +۶ _بلههه؟ +چیکار کنم خببب _خو صبر میکردی من بیام‌. +مگه دست منه. _دیگه ولش. یوسف بلند شد و با چشا باد کرده نگاهی به حسين کرد و انرژیش رف بالا. ×عه باباااا سلام اومدیییی _سلام عشقممم کجا بودیییی توو آخههه پرید بغلش. ×مامان گف رفتی سفر خندید. _آره. ×پس چرا اینارو پوشیدی _اومممم،توراه بهمون دادن. یهو دوقلوها بیدار شدن و یکی زدم تو سرم‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.