eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.5هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط داشت گریه میکرد.با همون حال پریشون خودم،رفتم سمتشو دستاشو گرفتم و در حالی که صدای خودمم میلرزید. +یوسف راست میگه.اصلا پیش خودمون بمون خب؟ هق هق میکرد. _ولی...ولی من میخوام خونه ی خودمون باشم.میخوام پیش بابام باشم. هزار تا پلک میزدم که اشکم نریزه. +ولی عزیزدلم،ما ماشین زمان نداریم برگردیم به عقب و همه چیو درست کنیم.گاهی اوقات،چاره ای جز اینکه زندگیو بپذیریم نداریم. چیزی نگفت و گریش بیشتر شد و سرشو رو شونه یوسف گذاشت.دیگه کاری از دستم بر نمیومد.از پله ها پایین اومدم.بابام رفت تو اتاق و حسین و صدا زد.اونم رفت تو و در و نیمه بست.یعنی میشد از لای در دیدشون.بابام انگشتر عمو عباس تو دستش بود.اون موقعی که از مشهد اون انگشتر عقیقه رو برام خرید،یکی هم برا خودش خرید.البته،به جا یا رقیه،نوشته یا علی اکبر.صدای بابام اومد . ×حسین جان،این برا عمو عباسته که الان برا توعه... _نمیتونم قبولش کنم...لیاقتش و ندارم. ×قبل اینکه عباس شهید بشه،خودش بهم گفت بعد شهادتش بدمش به تو. گذاشت تو دستش و از اتاق بیرون اومد و پشت دیوار قایم شدم.حسین انگشترو توی دستش مشت کرد و روی زمین افتاد و اشکاش روی فرش چکید و آروم دستش کرد.دیگه طاقت نداشتم.منم انگشتمو به انگشترم کشیدم و رفتم حسین و دلداری بدم.بالاخره روز تشییع عمو رسید... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
با تمام سختیا،حتی روز تشییع هم تموم شد.انگار قلبم آتیش گرفته بود.هر روز با محمد رضا میرفتم سر مزارش و اشک می‌ریختم.دو ماهی گذشت.همه براشون تقریبا عادی شده بود و فراموش کرده بودن،ولی من نه.و باز هم،امیر و ایلیا با زن و بچه اومده بودن ایران و میومدن خونه ی ما.چون خونه ی ما بزرگتر بود،معمولا همه دورهمیا اینجا بود.کلی کار ریخته بود سرم.با تمام حال بدم،دورتادور خونه راه میرفتم.روسریمو سفت کردم و زنگ در و زدن.در و باز کردم.حالم نا خوش بود،ولی مجبور بودم لبخند بزنم.پسر کوچیک ایلیا دو سالش بود و حدودی من و می‌شناخت.ولی خب،آنا شناخت کامل داشت.امیر هم دخترش،هفت سالش بود و اونم کامل من و می‌شناخت.حلما ایناهم از قبل اینجا بودن.سونیا سمت آنا و میا دختر امیر دوید و تو اتاق کشیدشون.با اینکه آنا یه سال از سونیا بزرگتر بود،ولی خب چون تو آمریکا بود روسری سرش نمیکرد و موذب بودنشو متوجه شدم.سرجام نشستم و شروع کردم احوال پرسی.اون طرف علی،یوسف و رضارو اون طرف جمع کرده بود و حسنا و یاسم خاله بازی میکردن.‌تو حس و حال خودم بودم،که حسین سونیا رو صدا زد تو اتاق و بعد،یهو دیدم رنگ روسریش عوض شد.لبخند زدم.سونیا دوباره رفت سمت اکیپشون.تمام مدت حواسم به آنا بود که قیافش ناراحت بود.سونیا هم پشت سرهم تکرار میکرد اینو داییم برام خریده.در آخر ، آنا اومد کنارم نشست. +آنا جونم،میخوای بریم تو اتاق حرف بزنیم؟ سرشو تکون داد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
رفتیم رو تخت نشستیم و دستاشو گرفتم. +عزیزدلم،چیزی شده؟ اشکاش سرازیر شد و اومد بغلم.دستمو لای موهای طلاییش کشیدم. +چی شده خببب دورت بگردمممم تو چشمای آبیش نگاه کردم.شروع کرد هق هق کردن. _خب..خب من...من موذب میشم خب‌. +چرا موذب میشی؟ _چون...چون سونیا حجاب داره من ندارم بعد چیزه خجالت میکشم.یعنیییی منم میخوام. +خیلی خب.نظرت چیه بریم بیرون؟ _دوتایی؟ +آره. با لبخند سرشو تکون داد. دستشو گرفتم و سمت در رفتیم.همه با تعجب نگاه کردن و خیلی عادی خداحافظی کردم.سونیا سریع دوید جلو. ×عه عه کجا میخواین برین منم میام خب. +نخیرم،دوتایی میخوایم بریم زود برمیگردیم. ×ایش. در و بستم و رفتیم بازار.یه روسری و عبا براش خریدم.هزار برابر خوشگل ترش کرده بود.رسیدیم خونه و همه تعجب کردن.بعدم عین اینا که ۳۰ سالشونه،خانوم وار نشست رو مبل. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
یه ماه دیگه هم گذشت،و هر روزی که میگذشت،ضعیف تر و ضعیف تر میشدم.یوسف اومد سمتم. ×مامانی،یه هفته دیگه عیده غدیره جشن و اینا هست.میشه بریم یه پیراهن رنگی بگیریم؟اصلا میخوام با رضا ست باشه باهم بریم. +خیلی خب... دوید سمت اتاق که خبر و بده.اصلا حال هیچی نداشتم.لباسامو پوشیدم و دوقلوهارو گذاشتم خونه مامان اینا.ایلیا و امیر اینا هنوز اونجا بودن.یعنی در کل،همه اونجا بودن و تنها کسایی که خونه بودن ما بودیم.رفتیم تو پارکینگ و حسین ماشین و روشن کرد و رفتیم بیرون.دوباره استرس گرفتم و شروع کردم ناخن خوردن. +حسین از کوچه پس کوچه نرو. _دیگه رفتم. حس کردم یکی از دم خونه دنبالمون بود.ولی مطمئن نبودم و فقط یه حس بود.یه ماشین به سرعت داشت سمتمون میومد.حسین داد زد. _سراتون و بگیرین پایینننن ولی دیگه دیر شده بود.گرمی خون و روی پوستم احساس می‌کردم و چشام بسته شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
صدا تیراندازی اومد.با رضا حواسمون تو موبایل بود.سرمونو آوردیم بالا.صندلیا خونی بود. +رضا نههههه وای یا علیییی _چی شد یهوووو +نمیدونممم.مامانیییی بیدار شوووو نههههه . بابا خو تو یه چیزی بگوووو توهم که خونیییی شروع کردم به گریه کردن. _یوسف نکن فقط ببین چیکار کنیممم گوشی مامانمو از اون جلو برداشتم.دستام خونی شد. _بیا دستمال و بگیر دستتو پاک کن ببینم.میخوای به کی زنگ بزنی؟ +عموم. _خب زنگ بزن آمبولانسی چیزی +نه خیرم. شروع کرد به زنگ خوردن. +الو _الو سلام بچه خوبی چرا فین فین میکنی؟ +امممم،محمدرضا تو بگو ×وای.الو سلام خوبین؟وای یوسف من نمیتونم بگم خودت بگو _بابا پشت فرمونم زود بگین عه. گوشیو از دستش کشیدم. +کدوم خیابونینننن؟ _چطور؟ +کجاییینننن؟ _خیابون امام حسن. +عموووو ما تو کوچه اولیشیم زود بیااا زوددد _وا براچی چی شده +زود بیاااا خدافظ گوشیو قطع کردم.بعد ۲ دقیقه رسید. _چقدر زود اومد. +مهم نیستتت فقط خوبه اومد از ماشین پیاده شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
عمو هم پیاده شد و با تعجب نگاه کرد. _وای یا قمر بنی هاشممم.داداششش روشو کرد به ما. _ برین تو ماشین سوار شین،برین خونه مامانجون سریع. +نه خیرممم من میخوام بیاممم _یوسف اذیت نکن برین تو ماشین تا من زنگ بزنم آمبولانس اه. +خب کی رانندگی کنه _ثنا تو ماشینه. رفتیم سمت ماشین _فقط یه چیزی +چی _ندیدین کیا شلیک کردن؟ +نه. سوار ماشین شدیم.خاله جلو چشا حسنارو گرفته بود و به ماشینمون خیره شده بود و گریه میکرد. +سلام. ×سلام. اشکاشو پاک کرد. _به روی ماهتون. حسنا روشو کرد بهش. ×مامانی نگفتی چرا گریه میکنی _چیزی نیست برو عقب بشین تا بریم خونه مامانجون اومد پیش ما نشست و خاله هم نگاهی بهمون کرد. _چیزی به هیچ کس اونجا نگیناااا.نگران میشن. سرمو تکون دادم. رسیدیم خونه مامانجون و در و باز کردن.مامانجون به سمتم دوید و با تعجب بهمون نگاه کرد و مستقیم اومد سمت من.هول کرده بودم.سخت بود پنهان کردنش. +امممم،سلام. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام عزیزم. روشو کرد به خاله. +ثنا،چرا نمی‌فهمم.با امین رفتی با اینا اومدی؟ سرشو گرفت پایین. ×چیزه.. _چیه؟ دوباره اومد سمت من. _ببینم،مامان بابات کجان؟ چیزی نگفتم. _وا. محمدرضا رفت تو اتاق.مامانجونم دستم و گرفت و کشوند طبقه بالا. _ثنا بیا بالا ببینم. نشستم رو صندلی _ببینم یوسف،چی شده به من نمیگین؟ قبل اینکه جواب بدم،خاله جواب داد. ×امممم مامان جان چیزی نشده خب. _قشنگ مشخصه داری مخفی میکنی ثنا.زود باش بگو ببینم. ×مخفی چ... دستشو کوبوند رو میز. _ثنا میگم بگو بهم. در حالی که دستاش میلرزید،آروم در گوشش گفت. _وای یا امام زمان. افتاد رو تخت. ×مامان جان ببین وقتی نمیگم واسه اینه که میدونم نگران میشی. _نگرانیم بخوره تو سرمم ×وا عه. همون موقع اون مامانجونمم اومد بالا. ×فائزه چته جیغ و داد میکنی؟ +سلام مامان حنا. ×سلام عزیزدلم.فائزه میگم چیه؟ اونم تعریف کرد.دیگه اونجا نموندم و رفتم پایین.یاس اومد سمتم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_سلام داداشی. +سلام. _مامان کجاست؟ نمیتونستم به بچه۴ساله بگم تیر خورده که. +رفته بیرون میاد. _تا شب که میخوایم بخوابیم میاد؟ +چطور؟ _خب من میترسم تنها بخوابم میخوام پیش مامان بخوابم. +نمیدونم یاسم.برو پیش عمه بخواب. _خودت بهش میگی؟ +باش. رفتم تو اتاق.داشت روسریشو درست میکرد. +سلام عمه با ذوق اومد بغلم کرد و صورتمو خیس آب کرد. _سلام قشنگممممم.خوبیییی؟ +ممنونم شما خوبین؟ _فدات شمممم.جانم ؟ براش تعریف کردم چی شده.دستشو گذاشت رو چشمش. _خدایا رحم کن... +عمه فقط به کسی چیزی... همین موقع داد زد. _محمدددددد بیاااا +همین الان گفتم به کسی نگینااا _داییته خب. +باش.فقط میشه شما پیش یاس باشین؟می‌ترسه. _باش‌. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چشمامو باز کردم و خودمو رو تخت بیمارستان دیدم.دستمو باندپیچی کرده بودن و خونی بود.تنهای تنها بودم.میترسیدم.دلم میخواست یکی کنارم باشه،ولی کسی نبود.پاهام توان نداشت ولی،آروم از تخت پاهامو آویزون کردم.میخواستم برم بیرون ولی پشیمون شدم و میترسیدم.چشمامو مالیدم.تا کی باید تحمل میکردم؟دیگه طاقت نداشتم.یه پرستار اومد تو اتاق. _سلام.شما با آقای حسین حامی بودید؟ +بله چطور. _تسلیت میگم. از اتاق بیرون رفت.حس میکردم دارم خواب میبینم.یعنی واقعی بود؟دستامو رو صورتم گذاشتم.اشکام مثل آبشار از رو گونه هام سر می‌خورد.اصلا باورم نمیشد.چطور یه پرستار انقدر بی احساس؟؟؟جیغ زدم و از تخت پرت شدم پایین و هرچی درد داشتم صد برابر شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
صدای حلما توی گوشم پیچید. _آجییی به خودت بیااا یهو چشمام باز شد و شروع کردم نفس نفس زدن.عرق کرده بودم و میلرزیدم.بغلم کرد و اشکام سرازیر میشد و صدام به زور در میومد. +بگو که خواب بوددد _چرا روانی بازی در میاری تو خواب. نفس عمیقی کشیدم. +تو خوابم بدبختم. خندید. +زهرماررر زد بهم +آخخخخخ _چته آروم زدم +خو مگه نمیبینی دستمو بستممم _ایش +حلمااا _جانم +بچه هام...چیزیشون نشد؟تیر نخوردن؟خوبن؟ _نه اونا هیچیشون نشد. +وای شکر.حسین چی؟ _اون اتاق روبرویی +وای. _نه بابا خوبه. +شکر.محمد کجاست؟ _پیششه. +خو گمشو برو پیش داداشت بگو داداشم بیاد. _عه بی معرفت. +خو به اندازه کافی دیدمت دیگه. _خیلی خب. از اتاق رفت بیرون.چند لحظه بعد حس کردم یکی تفنگ گذاشته رو کلم.برگشتم سمتش ولی یهو دیدم... ادامه ندارد... به قلم نورا متانی.
دیدم هیچ کس نیست.آره،توهم زده بودم.دیدم محمد دم در وایساده و داره با تعجب نگام میکنه.خودمو جمع و جور کردم. _وا نیلو خوبی؟چرا اینطوری میکنی؟ اومد روی صندلی کنار تختم نشست و منتظر جوابم موند. +سلام خوبی؟نمیدونم راستش...کابوس میبینم،توهم میزنم... نفس عمیقی که پر از غم بود کشیدم.انگشتامو ناز کرد. _عیوای من. انگشتامو به دست باندپیچی شدم کشیدم. +حسین خوب بود؟ خندید. _تو حالت خیلی بهتره اونه. +وا وا واااا.چشههه؟ _هیچی هیچی جو نده.خوبه. چپ چپ نگاهش کردم. _وا چیه؟ پوزخندی زدم. +تو وقتی میخوای منو امیدوار کنی بیشتر نا امید میشم. سرشو گرفت پایین و لبخند زد. _دست شما درد نکنه آبجی خانوم،یه عمر مراقبتون بودیم حالا به ما اعتماد ندارین؟نه جدی میگم حالش خوبه.نگران نباش خب؟ +خیلی خببب قهر نکننن.فهمیدم خب. _راستی نیلوفر،دکتر گفت حالت خیلی خوبه،دیگه شب و اینا مرخص میشی. +حسین چی؟! _اون دیگه صبح و اینا. دستمو به صورتم کشیدم. _ناراحت شدی؟ +آره...یعنی نه چیز...من خوبم. _بچه ها هم دیگه شب خونه مامانجون میخوابن بعد صبح میان. +یعنی من خونه تنها باشم ؟ _نترس خب...بیدار که شدی دور و برت شلوغه... دیگه شب شده بود و مرخص شده بودم و داشتم در مورد یه چیزی تو خونه فکر میکردم...قبلشم هرچی خواستم تو بیمارستان برم پیش حسین،خواب بود.بچه هامم خب صبح میومدن.واسه همین خیلی ناراحت بودم که نتونستم واسه اینکه میخوام برم ازشون خداحافظی کنم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چمدونم آروم جمع کردم.دفعه اولم بود تنهایی میرفتم عراق‌.دیگه طاقت نداشتم.گفتم شاید رفتنم هم برا خودم بهتره،هم خانوادم.نامه ای نوشتم که از رفتنم خبر بده.نگفتم کجا رفتم،فقط خداحافظی کردم.نامرو آروم روی میز گذاشتم‌.دلم میلرزید.سمت فرودگاه رفتم و موبایلمو خاموش کردم.میخواستم دور از همه باشم.حدود دو ساعت طول کشید تا هواپیما بیاد.آروم سوار شدم.یعنی انقدر بی معرفتم تنهایی رفتم عراق؟ چشمامو بستم.تمام راهو توی فکر بودم.خاک تو سرت نیلو ... الان خانوادت کلی نگرانت میشن.اول رسیدیم کربلا.اشک روی گونه هام ریخت.امام حسین،میشه دیگه بلایی سرم نیاد؟کی قراره به اون آرامشه برسم؟سوار یه تاکسی شدم تا اول برم حرم.من تو ایرانم میترسیدم تنهایی،اونم ساعت ۳ سوار تاکسی شم.چه برسه اینجا.یارو خیلی مشکوک بود.یهو به سمتم برگشت.فارسی حرف می‌زد.دقیقا شناختمش.لبخند مزخرف و چندشی زد. _به به نیلوفر خانووومم.به هم رسیدیم شروع کردم جیغ و داد کردن و در و میخواستم باز کنم،ولی قفل بود. +مرتیکهههه بذار برم بیروننننن ادامه دارد... به قلم نورا متانی.