#پارت_صدوبیستویکم
#نورِماه
#نیلوفر
چشمامو باز کردم.مثل همیشه تو بیمارستان بودم.خوشحال بودم که از اونجا اومدم بیرون...خاطره ای تو ذهنم پرسه میزد.از اون موقعی،که هنوز خودمو ثابت نکرده بودم...اون موقع که ۱۵ ساله بودم...دنبال شهرت بودم،در حالی که زهرا گمنام میخرید.
نیمه شعبان بود.یه چند تا پک آماده کردم پخش کنم بین مردم.خودمو پوشوندم و روی چادرم خادم الزهرا چسبوندم.زهرا فقط گمنام میخرید...دنبال شهرت نبود...پامو از خونه بیرون گذاشتم و بین مردم پخش کردم.بعد هم رفتم دم خونه خودمون و بهشون دادم.ولی اونا نمیدونستن،اونی که پشت این ماسکه کیه...دوباره رفتم تو خیابون.ساعت حدود ۱۰ بود و خیابونا دیگه خلوت شده بود.یکی از این پسر لاتا اومد سمتمو پکامو پرت کرد وسط خیابون.چاغو برام کشید و میگفت میکشمت...ترسیده بودم.یه پسر دیگه اومد،که بهتره بگم مرد بود...چهرشو مخفی کرده بود و رو بازوش نوشته بود خادم الحسین...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_صدوبیستودوم
#نورِماه
انگار،فکر کنم بسیجی چیزی بود...اومد یقشو گرفت و اون لاته فرار کرد.از مرگ راحت شدم.میخواستم تشکر کنم،ولی سریع سلام نظامی داد و رفت...تو دلم موند...رفتم خونه.عمو و خاله هم بودن.بعد بیست دقیقه هم حسین اومد.بابام عصبانی بود،که کجا بودم و چرا انقدر دیر اومدم.از اون دختری تعریف میکرد،که بهشون پک داده بود.ولی نمیدونست من بودم.بهشون گفتم صحنه ای که اون دختره داشت میمرد و چطور نجات یافت و دیدم.حسین خندید.
_حالا چرا خادم امین نه؟
از خاطراتم اومدم بیرون.در اتاقمو زدن.حسین بود.خودمو جمع و جور کردم.
_به سلاممم
حرف زدن،برام سخت بود.ولی ذوقشو کور نکردم.
+سلامممم
_خوبیییی؟چیکارت کرد؟زدم کشتمشاااا
خندیدم.
+فدات شم دستت درد نکنهههه.
به یه نقطه خیره شدم.
_رفتی تو فکر چرااا؟
+میگما حسین.
_جانم.
+یادته اون دختره که تو نیمه شعبان بودو؟
_خبب؟
+و اونی که نجاتش دادووو؟
_خبب؟
+دختررو میشناسمش.
_منم پسره رو میشناسمش.
+خو چیزه.دختره من بودم.
خندید.
+یعنی غیرتی نشدییی؟
_غیرتی چرا.
+که یه غریبه نجاتم دادهههه؟
_آخه غریبه نبوده.
+تو بودیییی؟
خندید.
_اون پسره قرار نبود کسی بشناستش،که شما شناختیش.
دوباره همون خداحافظی اون شب و کرد و رفت دم در.
+کجااا؟
_برم یه آبمیوه ای چیزی بخرم خب.
+باش.
چشمامو بستمو لبخند زدم.من تمام بدبختی هام تموم شده بود و رسیده بودم به آرامش،چیزی که خیلیا هنوزم دنبالشن و منم دنبالش بودم ولی الان تو آغوش من بود.
<<پایان>>
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_اول
#نازگل
دستمو لای موهام کشیدم.سامیار و تازه خوابونده بودم.سرمو رو میز گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.همون موقع صدای مامانم در اومد:
_نازگل جان،بیا شام.
+اومدم مامان جان.
این سفره بدون داداشم اصلا خوش نمیگذشت.حس میکردم کنارمه،ولی نبود.سه تا بچه بودیم و منم بچه اخر.خواهرم ۴ سال و برادرم ، ۶ سال ازم بزرگتر بود.ولی من که دیگه برادری نداشتم...
حدود سه ماه پیش،برادرم با زنش تصادف کردن و کشته شدن.خیلی دوسشون داشتم.دوتاشون همیشه هوامو داشتن.بچشونو نبرده بودن برای همین سالم پیش من بود.امیرعلی قبل فوتش بهم گفته بود اگر خدایی نکرده دیگه خودش و زنش تو دنیا نبودن،بچشون سامیار و من بزرگ کنم...
که همین شد و من هیچ وقت فکرشو نمیکردم.با صدای گلناز از افکاراتم بیرون اومدم:
_نازگل بخور دیگه اجی.
+رفتم تو فکر امیر علی دلم غذا نمیخواد.
بابا نگام کرد.از چهرش غم میبارید ولی به روش نمیورد:
_دختر،چند روز و همین بودی...نکن با خودت..گذشته رو کاری نمیشه کرد،به فکر ایندت باش حداقل.
+باباجون،چه اینده ای؟؟
مامان دوباره رفته بود تو غم و غصه و حالش دگرگون شده بود،ولی به روش نمیورد.ولی من فهمیدم واسه این که حالش بدتر نشه ، سکوت کردم.
مامانم همیشه پشتم بود و بهترین رفیقم بود.منم خب باید مداراشو میکردم...زود غذامو تموم کردمو تشکر کردم.ظرفم و گذاشتم تو آشپزخونه و خواستم برم تو اتاق که مامان صداش در اومد:
_کجا نازگل جان؟سیر نشدی که.
+نمیخوام مامان سیر شدم.بعد چند روز سرما خوردگی و غایب کردن باید فردا دیگه برم دانشگاه باید زود بخوابم
_خدا پشت و پناهت مادر شب بخیر.
چیزی نگفتم و در اتاق و بستم.یه چکی به سامیار کردمو خودم رو رو تخت انداختم.حالم ناخوش بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_دوم
چشمامو بستم،ولی خاطراتم با امیرعلی از ذهنم بیرون نمیرفت.قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد.تا وقتی اون بود،غیر ممکن بود ذهنم سمت ازدواج و هم کلام شدن با یه پسر بره.وقتی که یه داداش داشتم که من و میبرد بیرون،سر به سرم میذاشت،برام چیز میخرید ، دوسم داشت،به موقعش روم غیرتی بود و...
چرا باید ذهنم سمت این چیزا میرفت؟
تا کی باید چشم انتظار زنگ در بودم،تا امیرعلی بیاد،میشد مثلا همش خواب باشه ؟ یهو بیدارم کنه و بازم باهم باشیم؟
قطره اشک دیگه ای روی گونم سرازیر شد که با صدای گریه سامیار به خودم اومدم. چراغ و روشن کردم .بغلش کردمو سرشو بوسیدم.شیرشو بهش دادم و دوباره تو بغلم اروم گرفت و خوابید.فقط شش ماهش بود.مامان از چراغ روشن فهمید بیدارم.در زد و سامیار و گذاشتم رو بالشت و پتورو روش کشیدم.مامان بهم لبخند زد:
_اجازه هست واسه چند دقیقه بشینم کنارت خانوم؟
منم در جواب لبخند زدمو سرمو تکون دادم.
با احتیاط که به سامیار نخوره کنارم نشست.
_خب نازگل خانوم... خواستم بهت بگم،که فردا میریم خونه بابا اینا فاطمه.
+کدوم فاطمه ؟
_عیبابا.زن امیر علی..
با گفتنش سرشو گرفت پایین و این که بغضشو قورت داد و فهمیدم.
+خیلی خب..ولی الان،نه براشون دامادی مونده نه دختری،خب چرا بریم؟
_بالاخره مامان جان دعوتمون کردن زشته نریم...خب این بچه هم که فقط مربوط به ما نیست که..اوناهم دلشون تنگ شده حتما خب گناه دارن .
+باشه مامان جان..شب بخیر.
_شب بخیر عزیزم
از اتاق بیرون رفت.خانواده ی فاطمه رو تو ذهنم مرور کردم.یه خواهر و یه برادر داشت .داشت.ما با خانوادشون رفت و امد زیاد داشتیم و پدرش از بچگی با بابام دوست بود و به خاطر همین بعد سال ها رفت و امد امیر علی و فاطمه ازدواج کردن...خواهر فاطمه دوست من و گلناز بود و همسن گلناز بود.یعنی ۲۶ سالش بود.برادرش هم از من دو سال بزرگتر بود و مثل من،بچه ی اخر خانواده...
تو همین فکر ها بودم که اروم اروم خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_سوم
حدودا ساعت ۱۶ بود که از دانشگاه اومده بودم.سامیار و به گلناز سپردم و رفتم سراغ لباس پوشیدن که بریم خونه پدری فاطمه ی خدا بیامرز...اصلا باورم نمیشد.خیلی لباس قشنگ داشتم،ولی خب بالاخره عزادار بودم و رنگ شاد نباید میپوشیدم.. لباسی با رنگ سورمه ای و برداشتم و روسریمو باهاش ست کردم.چادرم رو گره زدم که لباسم جلب توجه نکنه.کیف خودم و سامیار رو برداشتم و رو مبل نشستم.بابا کنارم نشست.
_میبینم که زود اماده شدی دختر.بریم؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادم.با کسی زیاد حرف نمیزدم.سامیار و بغل کردم و سوار ماشین شدم.تو راه همه در حال حرف زدن بودن،ولی من چیزی نمیگفتم . عروسک سامیار و به سمتش تکون دادمو لبخند زدم.از دستم کشید و مشغول بازی شد. خونه ی اقای کاظمی بزرگ و حیاط دار بود.همیشه ازش وایب خوبی میگرفتم غیر الان که با دیدنش خاطرات فاطمه تو ذهنم پلی میشد.بابا ماشین و پارک کرد و وارد خونشون شدیم.ادمای مهربون و اجتماعی بودن ، غیر پسرشون که سربهزیر و ساکت بود و اگر هم حرف میزد ، حرف درست حسابی میزد.خانم کاظمی بغلم کرد و دستشو رو سرم کشید:
_ماشالا دخترم چه خانومی شدی
زورکی لبخند زدم که به سمت سامیار خم شد لپشو کشید:
_سلام عزیزدلممم
طبق معمول اهمیتی نداد و به لباسم بیشتر چسبید.همه رو صندلی های حیاط در حال حرف زدن و یاد کردن از گذشته بودن.سرمو به نشونه احترام خم کردم:
+با اجازه ، من برم وسایلم رو ببرم داخل اتاق..
اقای کاظمی سر تکون داد:
_برو دخترم
پسرشون و توی حیاط ندیدم.لابد تو خونه مشغول بود.با رسیدن من سلام کرد ولی کوچکترین نگاهی نکرد.از این که رفتارش با نامحرم کنترل شده بود،خوشم میومد.وسایل و گذاشتم تو اتاق و در حالی که سامیار و تو بغلم تکون میدادم،راهمو سمت حیاط کج کردم،ولی عماد صدام کرد.ازش بعید بود این که انقدر سر به زیره،با من چیکار داره:
_نازگل خانوم،یه لحظه.
همون موقع سرجام وایسادم.
+بله بفرمایید.
سعی کردم سرمو پایین بگیرم و نگاهم و به سمت گل فرش دوختم تا حرفشو بزنه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_چهارم
سامیار تا چشمش به داییش افتاد،شروع کرد دست و پا زدن که بره بغلش.دستشم باز کرد که یعنی بغلم کن.اونم که از خدا خواسته بغلش کرد و لپشو بوس کرد و تو گوشش زمزمه کرد:
_چطوری دایی؟
اگه فقط چند ثانیه دیرتر گرفته بودش با دست و پا زدنش از دستم میوفتاد.با قلقلکای عماد،سامیار شروع کرد خندیدن.کلا عماد وقتی بچه میدید،یه ادم دیگه ای میشد.نشست رو مبل و نفس عمیقی کشید و سامیارم گذاشت کنارش.و منی که همش نگران بودم از مبل نیوفته.اما گویا عماد بیشتر من مواظب بود.روسریمو جلو کشیدم و دوباره به فرش خیره شدم:
+اقا عماد امری داشتید با من؟
_اهان شرمنده فراموش کردم.
به مبل اشاره کرد.
_خب بفرمایید بشینید چرا ایستادین.
ببخشیدی گفتم و رو مبل روبروش نشستم.
_خب نازگل خانوم،خواستم بگم که اگه بعضی روزا سختتونه و کارتون زیاده،سامیار و بذارین پیش من مشکلی نیست.
من که میدونم اون به فکر من نبود،خودش سامیار و دوست داشت.
لبخند زدم و سعی کردم با شوخی بگم.
+شما نگران کار منید،یا دلتون برا سامیار تنگ میشه؟
یه لحظه از حرفم جا خورد و خندید.
قبل اینکه دوباره حرفی بزنه ، خودم جواب دادم.
+نه مشکلی نیست ، من روزای زوج ، کلاس کامپیوتر دارم و خب تو اون زمان سامیار پیش مامانمه..اگه میخواین شما ببرینش.شنبه دوشنبه چهارشنبه پیش شما باشه.
سرشو تکون داد.
_خیلی خب..
+فقط چیزه،شما خب شاگرد ندارین تو اون زمان؟
عماد ریاضیش فوقالعاده بود و از حرفایی که مامانش به مامانم میزد ، فهمیدم همه اطلاعتشو.مامانمم واسه این که جلو مامانش کم نیاره از کارای گرافیکی من تعریف میکرد. و یکی از چیزایی که از حرفای مامانش متوجه شدم،عماد معمولا از پایه های چهارم تا هشتم بعضی موقع ها میان پیشش کلاس خصوصی..
_نه خب،حدود یه هفته دیگه تا پایان مدارس مونده و خب منم شاگردام کم شده دیگه..
+فقط ، خب بچه هوایی میشه هر دفعه دلش برا یکی تنگ میشه..
انگار که کامل جواب و میدونست ، با قاطعیت جواب داد.
_برا اون هم چه در اینده ی زود چه دور راه حل هست.
یه لحظه جا خوردم.منظورش از راه حل چی بود؟میخواستم ازش بپرسم ، که صدای بابام بلند شد.
_نازگل بیا دیگه
عذرخواهی کردم و تو حیاط رفتم.ولی همچنان ذهنم مشغول جوابش بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_پنجم
چادرمو جمع کردمو پیش بقیه نشستم.تمام مدت ، دستم زیر چونه ام بود و فکر میکردم.مامان دستشو جلو چشمم تکون داد.
_نازگل کجایی؟
به خودم اومدم و خندیدم.
دوباره خانم کاظمی بهم نگاه کرد و لبخند زد.
_ماشالااا چه خانومی شده
این دفعه دومی بود که تکرار میکرد.لبخند زورکی زدم.خانم کاظمی صدای خیلی قشنگ و دلنشین و داشت و بچگی ، پیشش کلاس نقاله خونی میرفتم.اگه توی یه جمع زنونه بودیم ، معمولاً برامون میخوند.بعضی موقع ها هم شعر مینوشت و توی یه کتاب بهم هدیه میکرد.دوباره با لبخند همیشگیش سرشو طرفم چرخوند.
_نازگل جان ، کلاغا خبر اوردن که...
مکث کرد و به مامان نگاه کرد و دوتاشون خندیدن.
_خبر آوردن برام کتاب زیاد میخونی اره؟
از این که به بحث مورد علاقم رسیدیم خیلی خوشحال شدم.با ذوق سرمو تکون دادم.خانم کاظمی یه کتابخونه ی بزرگ ته حیاط داشت که یه میز و دوتا صندلی خوشگل هم اونجا بود و درختی که اونجا بود،فضارو مخصوصا تو پاییز و بهار قشنگ تر میکرد.کتابایی که اونجا بود ، همشون شاهکار بودن.قشنگ حال میداد اونجا بشینی و کتاب بخونی و قهوه بخوری.کلا فضای خیلی دنجی داشت.خانم کاظمی ادامه داد.
_خب بعد دانشگاه بیا اینجا دختر مطالعه کن...قدمت روی چشم
از ته دل خوشحال شدم.
+وای خاله سحررر ممنونممم حتمااا.
خندید و چشمک زد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_ششم
چند روزی گذشت.مثل قرار های قبلی ، هر روز به خونه ی اقای کاظمی میرفتم.روزای زوج هم ، از دانشگاه که میامدم سامیار و برمی داشتم و به خونه ی اقای کاظمی میرفتم.تا قبل کلاس کامپیوتر اونجا کتاب میخوندم و بعد میرفتم کلاس.فرداش هم مستقیم از دانشگاه اونجا میرفتم و نزدیکای عصر ، با سامیار میرفتم خونه.خیلی حس خوبی با این کار میکردم.از اینکه برنامه ی مشخصی اونم کتاب خوندن تو اون مکان قشنگ بود ، خوشحال بودم واسه همین غم نبودن برادرم کمتر اذیتم میکرد.یکی از همون روز ها ، نشستم روی صندلی و قهوه ام و روی میز چوبیشون گذاشتم.کتاب جدیدی برداشتم که شروع کنم.از همون اول با دیدن جلدش ، حس قشنگی به قلبم وارد میشد.میخواستم صفحه اول و باز کنم که خانم کاظمی با لبخند همیشگیش روی صندلی روبروم نشست.مثل من قهوه دستش بود و یه چیز بافتنی قرمز که خودش بافته بود دورش انداخته بود.
_سلام نازگل خانوم
+سلام خاله سحر..
_خوش میگذره اینجا؟
+بله واقعا دستتون درد نکنه.
با سر به کتاب توی دستم اشاره کرد.احساس کردم اشک توی چشماش جمع شده.
_نازگل جان ، این کتابی که توی دستته،امیرعلی به فاطمه هدیه داده بود.
چشمام گرد شد.نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.چیزی نمیگفت تا کتاب و خودم بررسی کنم.قطره اشکی روی چشماش جاری شد.معمولا توی هر صفحه کتاب ، با کاغذ یه نامه ی کوچیک نوشته شده بود غیر صفحه ی اخر.
صفحه ی اول و اوردم و نامشو برداشتم.دست خط امیر علی بود.دستام شروع کرد به لرزیدن و منم اشک تو چشام جمع شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_هفتم
با خط خوشش،نوشته بود:
وقتی این کتاب را خواندم ، با هر کلمه اش ، کامل درک میکردم حس زیبای من به تورا...مهرت مانند ریشه ی درخت ، در قلب من است . با خود گفتم ، چه کسی از تو بهتر ، که این کتاب رو هدیه کنم...تویی که مرا گرفتار خود کرده ای...همیشه عشق ارام اما عمیق زخم میزند...
اشکم روی نامه ریخت.به خودم اومدم که دید لرزشم انگشتم گوشه ی نامه رو تا کرده.خاله سحر از جاش بلند شد و من و با حسم تنها گذاشت.صفحه ی بعد و باز کردم.این دفعه خط فاطمه بود:
همان موقع که قلبم به قلبت گره خورد ، انگار میدانستم یک یار دارم ، یاری که تنهایم نمیذارد،یاری که حتی تا لحظه ی مرگ قلبش پیش من جا میماند...
با این جمله دوباره اشکم ریخت.. انگار واقعا راست میگفت.
تند تند ورق میزدم و نامه هاشونو میخوندم...یکی اون نوشته بود و یکی اون..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_هشتم
دیگه طاقت خوندنشون و نداشتم.عماد اومد و رو صندلی روبه رویی نشست.خیلی از کتابارو خونده بود و من همیشه تو خوندنشون ازش مشاوره میگرفتم و در موردشون حرف میزدم.
_این کتابی که دستته و دوبار خوندم...یه بار دوماه پیش و تازگیا هم جملاتشو مرور کردم.خود کتابش که خیلی قشنگه ولی...
حرفشو قطع کردم و خودم ادامه دادم.
+نامه هاش قشنگ تر...
سرشو تکون داد و لبخند زد.با صدای زنگ تلفنم عذرخواهی کردم و بلند شدم.رفتم تو اتاق تا حرف بزنم.ولی خب ازین تبلیغاتیا بود.کلافه از خاله سحر خداحافظی کردم و کوله پشتیم و برداشتم.سامیار هم باید همینجا میموند و خواب بود.دوباره چشمم به کتاب افتاد.دلم نمیومد نبرمش.دستم گرفتمو هرچی چشم انداختم عماد و ندیدم.نیم ساعتی تو اتوبوس بودم تا این که به خونه رسیدم.کلید و تو در انداختم و داخل شدم.از کفشای پشت در مشخص بود فقط مامان تو خونس.چند بار صداش زدم،ولی داشت با تلفن حرف میزد.خودمو رو تخت انداختم و دوباره صفحات کتاب و ورق زدم.تا این که یه چیزیش برام عجیب در اومد.دو تا صفحه ی اخر،خالی از نامه بود ولی دیدم تو صفحه ی یکی مونده به اخر یه نامس...بازش کردم.این دفعه نه دست خط فاطمه بود و نه امیر علی...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_نهم
وقتی میخواستم باهات هم کلام شم ، انگار خفه ام کرده بودند.وقتی میخواستم برایت بنویسم ، انگار دستانم را بسته بودند.وقتی دلت گرفتار می شود،انگار وجودتت را میبندد و خودش جایت گام بر میدارد.که فرمانده ی دل ، عشق است .
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
«عماد»
با دیدنش چشمام گرد شد و قلبم تیر کشید . کتاب رو بستم.مامانم در اتاق و باز کرد.
_نازگل جان اومدی؟
چیزی نگفتم.انگار دهانم قفل شده بود.با تعجب بهم خیره شد.
_خوبی نازگل؟
با شنیدن همین حرفش بغضم ترکید و خودم و تو بغلش انداختم.دستشو به سرم کشید.
_چی شده دخترررر؟
کمی گذشت و اروم تر شدم.همه چیو برا مامانم تعریف کردم.از اول تا اخرشو...از تمام حسم گفتم...
اشکامو پاک کرد و گونم و بوسید.
_وای الهی من قربون دلت برممم
با این حرفش لبخند کوچیکی رو لبم نشست و نفسم و بیرون دادم.دوباره مامان من و تو آغوش کشید.
_ببین دخترم ، این زندگی. خودته...تو راه این که چطور زندگیتو قشنگ کنی و خودت انتخاب میکنی و من فقط چراغ راهتم..
چشمم به کاغذ و خودکار افتاد.منم میخواستم از حسم بنویسم...از تمام چیزی که توی قلبم گیر کرده و میخواستم سبک بشم...
+مامان جانم..
_جان دلم.
+میشه یکم تنها باشم؟
لبخند قشنگی زد و سمت در رفت.
_موفق باشی..
این و گفت و در و بست.
کاغذ و خودکار و برداشتم و چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.و تمام عشقم،که خودشو توی جوهر خودکار جا کرده بود،روی کاغذ پیاده شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_دهم
اولش انگار ذهنم قفل شده بود.انگار همه چیز را فراموش کرده بود.ولی بالاخره جوهرم که انگار از درونم همه چیز را بیرون کشیده بود بیرون ریخت.
انگار خود باورم نمی شود ، قبلا به عشق اعتقادی نداشتم ؛ میگفتم تو قصه هاست...یا اگر وجود دارد ، افراد کمی لیاقتش را دارند... تو لیاقتش را داشتی...اول برای من ، مانند یک خیال بودی ، مانند توهم...ولی فهمیدم ، این توهم واقعی است.و تو ، قشنگ ترین توهمی بودی که به واقعیت پیوست.
خودکار از دستم رها شد.نامه رو روی صفحه ی اخر کتاب چسبوندم.اتفاقی چشمم به جمله ی اخر کتاب خورد.
و این آغاز عشق بود...
چشمام درخشید.انگار سرنوشت،دست به دست دنیا داده بود که زندگی من رو بسازه.وقتی نوشتنم تموم شد،انگار بار بزرگی از روی قلبم برداشتند و روی کاغذ گذاشتند.نفس عمیقی کشیدم.سرم رو روی میز گذاشتم و طولی نکشید که خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.