eitaa logo
بـٰاوان³¹⁵؛
2.6هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ عشق همیشه آرام ؛ اما عمیق زخم میزند♥️. چنل یه دختر نیمچه نویسنده : ) زیر مجموعه: @Nomt44 برای پیشرفت شما: @Tablighat_Bavan جانم؟ @Ahoo_khanoom_315 هر گونه کپی ، پیگرد قانونی و الهی دارد!. 𖥻 ִ ۫ ּ @Bavan_315 𖥻 ִ ۫ ּ
مشاهده در ایتا
دانلود
با خط خوشش،نوشته بود: وقتی این کتاب را خواندم ، با هر کلمه اش ، کامل درک میکردم حس زیبای من به تورا...مهرت مانند ریشه ی درخت ، در قلب من است . با خود گفتم ، چه کسی از تو بهتر ، که این کتاب رو هدیه کنم...تویی که مرا گرفتار خود کرده ای...همیشه عشق ارام اما عمیق زخم میزند... اشکم روی نامه ریخت.به خودم اومدم که دید لرزشم انگشتم گوشه ی نامه رو تا کرده.خاله سحر از جاش بلند شد و من و با حسم تنها گذاشت.صفحه ی بعد و باز کردم.این دفعه خط فاطمه بود: همان موقع که قلبم به قلبت گره خورد ، انگار میدانستم یک یار دارم ، یاری که تنهایم نمیذارد،یاری که حتی تا لحظه ی مرگ قلبش پیش من جا میماند... با این جمله دوباره اشکم ریخت.. انگار واقعا راست میگفت. تند تند ورق میزدم و نامه هاشونو می‌خوندم...یکی اون نوشته بود و یکی اون.. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دیگه طاقت خوندنشون و نداشتم.عماد اومد و رو صندلی روبه رویی نشست.خیلی از کتابارو خونده بود و من همیشه تو خوندنشون ازش مشاوره می‌گرفتم و در موردشون حرف میزدم. _این کتابی که دستته و دوبار خوندم...یه بار دوماه پیش و تازگیا هم جملاتشو مرور کردم‌.خود کتابش که خیلی قشنگه ولی... حرفشو قطع کردم و خودم ادامه دادم. +نامه هاش قشنگ تر... سرشو تکون داد و لبخند زد.با صدای زنگ تلفنم عذرخواهی کردم و بلند شدم.رفتم تو اتاق تا حرف بزنم.ولی خب ازین تبلیغاتیا بود.کلافه از خاله سحر خداحافظی کردم و کوله پشتیم و برداشتم.سامیار هم باید همینجا میموند و خواب بود.دوباره چشمم به کتاب افتاد.دلم نمیومد نبرمش.دستم گرفتمو هرچی چشم انداختم عماد و ندیدم.نیم ساعتی تو اتوبوس بودم تا این که به خونه رسیدم.کلید و تو در انداختم و داخل شدم.از کفشای پشت در مشخص بود فقط مامان تو خونس.چند بار صداش زدم،ولی داشت با تلفن حرف میزد.خودمو رو تخت انداختم و دوباره صفحات کتاب و ورق زدم.تا این که یه چیزیش برام عجیب در اومد.دو تا صفحه ی اخر،خالی از نامه بود ولی دیدم تو صفحه ی یکی مونده به اخر یه نامس...بازش کردم.این دفعه نه دست خط فاطمه بود و نه امیر علی... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
وقتی میخواستم باهات هم کلام شم ، انگار خفه ام کرده بودند.وقتی میخواستم برایت بنویسم ، انگار دستانم را بسته بودند.وقتی دلت گرفتار می شود،انگار وجودتت را میبندد و خودش جایت گام بر میدارد.که فرمانده ی دل ، عشق است . وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من «عماد» با دیدنش چشمام گرد شد و قلبم تیر کشید . کتاب رو بستم.مامانم در اتاق و باز کرد. _نازگل جان اومدی؟ چیزی نگفتم.انگار دهانم قفل شده بود.با تعجب بهم خیره شد. _خوبی نازگل؟ با شنیدن همین حرفش بغضم ترکید و خودم و تو بغلش انداختم.دستشو به سرم کشید. _چی شده دخترررر؟ کمی گذشت و اروم تر شدم.همه چیو برا مامانم تعریف کردم.از اول تا اخرشو...از تمام حسم گفتم... اشکامو پاک کرد و گونم و بوسید. _وای الهی من قربون دلت برممم با این حرفش لبخند کوچیکی رو لبم نشست و نفسم و بیرون دادم.دوباره مامان من و تو آغوش کشید. _ببین دخترم ، این زندگی. خودته...تو راه این که چطور زندگیتو قشنگ کنی و خودت انتخاب می‌کنی و من فقط چراغ راهتم.. چشمم به کاغذ و خودکار افتاد.منم میخواستم از حسم بنویسم...از تمام چیزی که توی قلبم گیر کرده و میخواستم سبک بشم... +مامان جانم.. _جان دلم. +میشه یکم تنها باشم؟ لبخند قشنگی زد و سمت در رفت. _موفق باشی.. این و گفت و در و بست. کاغذ و خودکار و برداشتم و چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.و تمام عشقم،که خودشو توی جوهر خودکار جا کرده بود،روی کاغذ پیاده شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
اولش انگار ذهنم قفل شده بود.انگار همه چیز را فراموش کرده بود.ولی بالاخره جوهرم که انگار از درونم همه چیز را بیرون کشیده بود بیرون ریخت. انگار خود باورم نمی شود ، قبلا به عشق اعتقادی نداشتم ؛ میگفتم تو قصه هاست...یا اگر وجود دارد ، افراد کمی لیاقتش را دارند... تو لیاقتش را داشتی...اول برای من ، مانند یک خیال بودی ، مانند توهم...ولی فهمیدم ، این توهم واقعی است.و تو ، قشنگ ترین توهمی بودی که به واقعیت پیوست. خودکار از دستم رها شد.نامه رو روی صفحه ی اخر کتاب چسبوندم.اتفاقی چشمم به جمله ی اخر کتاب خورد. و این آغاز عشق بود... چشمام درخشید.انگار سرنوشت،دست به دست دنیا داده بود که زندگی من رو بسازه.وقتی نوشتنم تموم شد،انگار بار بزرگی از روی قلبم برداشتند و روی کاغذ گذاشتند‌.نفس عمیقی کشیدم.سرم رو روی میز گذاشتم و طولی نکشید که خوابم برد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
و بازهم،چند روزی خونه ی اقای کاظمی رفت و امد داشتم.کتاب رو دست عماد دادم.با دقت نامه را خوند و لبخند قشنگی زد‌.میشد ذوق و تو چشاش دید.توی این چند روز ، روی اون صندلی و میز چوبیشون میشستیم و حرف می‌زدیم.که همیشه ی خدا هم سامیار حضور داشت.مثل شکری بود،که اگه نبود ، شیرینی لحظه هامون حفظ نمی شد.عماد،ظاهری ساده داشت.معمولا پیراهن و شلوار میپوشید و اهل تیپ زدن و جلف بازی نبود.معمولا هم ، یک ساعت کلاسیک مشکی دستش بود.همین ظاهر ساده اش به دل ادم مینشست.انگار بین کمیت و کیفیت ، کیفیت را انتخاب کرده بود . این که خوب زندگی کنه ، براش بهتر بود تا ولخرجی کنه و لباس های مارک دار بخره . من هم همچین ادمایی و دوست داشتم.یک روز از همون روز ها ، نشسته بودیم و سامیار ، توی بغلم خوابیده بود . بینمان سکوت بود.عماد ماگ کوچیک سفیدش دستش بود و به یه گوشه خیره شده بود و کم کم می خورد.منم با انگشتم به منگوله ی کلاه سامیار ور میرفتم.تا این که بالاخره عماد سکوت را شکست. _نازگل.. انگشتم را رها کردم و سرم رو بالا آوردم و منتظر جوابش شدم. +جانم؟ دوباره به ته باغ خیره شد و نگاه معناداری به من کرد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چشماش غرور زیادی داشت و میتونستم همه چیو از چشاش بفهمم.ماگ قهوه اشو روی میز گذاشت و مدل نشستنش و عوض کرد. _سختت نیست واسه رفت و امد اینجا؟ یه لحظه از حرفش جا خودم.چرا انقدر یهویی؟دوباره بینمون سکوت شد.جوری که میتونستم صدای تیک تاک ساعتشو بشنوم. _اممم،خب خستگی داره سختم هست..ولی خب.‌.ادم وقتی به یه جایی یا کاری یا چیزی یا کسی چمیدونم.. وسط حرفم پرید و خندید.دستشو گذاشته بود زیر چونشو با دقت به حرفام گوش میداد. _خب.. +خب،با اینا ، دیگه هیچ سختی به چشمش نمیاد. _خب ... شاید برای تو سخت نباشه ، ولی خب شاید برا سامیار سخت باشه..این که هی از این خونه به اون خونه بشه .. هی به یکی وابسته بشه و دوباره جدا بشه.. اخرین جملشو اروم تر زد. _خب برا منم سخته.. می‌خوام همچین چیزی حل شه قلبم شروع کرد تند تند زدن.ولی انگار، سالهاست که جوابی که باید بدم و می‌دونم. +منم خیلی وقته میخوام. انگار از حرفم تعجب کرد ، ولی به روش نیورد.هیچ وقت غرورشو نمیشکست.اول نگاهشو به میز دوخت و بعد دوباره به من نگاه کرد.یه لحظه از نگاهش ترسیدم.انگار جدی شده بود.انگار رفتار و گفتارش عوض شده بود. _خانم کمیلی.. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_با من ازدواج می‌کنید؟ قلبم دوباره به تپش و دستام به لرزش افتاد.از استرسی که به جونم افتاده بود دست سامیار و گرفتم.عماد هم دوباره به میز خیره شده بود و روی این که به من نگاه کنه رو نداشت.ذهنم انگار دو تا ادم توش بود که در حال راهنمایی من بودند.یکیشون بهم یادآوری میکرد که این کسیه که دوستش داری یکیشم میگفت بیشتر بپیچون.گزینه ی دو رو انتخاب کردم.میدونستم آدمی نیست که زود بزنه به سیم اخر و قطعا میخواسته ببینه ادم سفت و سختی ام یا نه .نفس عمیقی کشیدم و بسم الله گفتم. +معیار هات برای کسی که میخوای باهاش ازدواج کنی چیه؟ مشخص بود خیلی به جوابی که میخواد بده مسلطه و تند تند شروع کرد به گفتن. _باوقار و متین باشه،فهمیده باشه،قبل هرکاری فکرکنه. مغزم یهو اعتماد به سقفش رفت بالا و به خودم گفتم خبب من همشو دارم.بهش فرصت ندادم و دوباره سوال پرسیدم. +خب ظاهر برات مهم نیست؟ _ظاهر بعد یه مدت تکراری میشه.چیزی که مهمه،قلب ادمه. سرمو به نشونه تایید چندبار تکون دادم. +خیلی خوبه خیلی خوبه...فقط،فردا با خانواده بیا اون موقع مشخص میشه. سامیار و بغل گرفتم و سمت در رفتم.عماد مشخص بود داره به یه چیزی فکر می‌کنه. +من باید برم.. خداحافظ اون هم زیر لب خداحافظی کرد و سوار اتوبوس شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
در خونه رو باز کردم و سامیار و رو تخت گذاشتم.نفسی تازه کردم و رو تخت نشستم. +ماماننن با لبخند همیشگیش اومد تو اتاق _جانم...چیزی شده دوباره؟اتفاقی افتاده؟ بغض ته گلوم و گرفت. +میشه بیای بشینی؟ نشست و منتظر حرف زدن من بود.دوباره از اول تا اخرشو تعریف کردم. لبخندی که زد ، انگار توی این چند ماه بعد از مرگ امیرعلی،تا حالا انقدر خوشحال نشده بود..دستامو گرفت. _نازگل جانم...خیلی برات خوشحالم که انقدر سنجیده عمل کردی..ببین عزیزم، من نمیتونم برات تعیین تکلیف کنم ، که چیکار کنی ، چیکار نکنی یه لحظه قیافم شبیه علامت سوال شد واسه حرفش.چون قیافمو دید،خودش ادامه داد. _چون اگه همچین کاری کنم ، دست و پا شیکسته میگی..اما همینطور که خودت عمل کردی،یعنی قبلش فکر کردی و عمل کردی..و من برای این خیلی خوشحالم..گلناز هم همینطور..گذاشتم خودش تصمیم بگیره و الان خوب و خوش سر زندگیشه.الانم چون هم عقیده و هم نسل توعه ، بالاخره خواهر بزرگترته.میتونی الان بری باهاش حرف بزنی.همسرشم سفره چون خودشم بارداره برو پیشش هم واسه تو خوبه هم اون.. سرمو تکون دادم و بغلش کردم. +مامان جونم.. _جانم +مرسی انقدر پشتمی. سرمو ناز کرد. _دورت بگردم. +با اسنپ برم؟ _هرطور راحتی..فقط سامیار و نبر بچه بد خواب میشه گناه داره. +باشه.. خداحافظ _خداحافظ عزیزم.منم ببینم چی بپوشی برا فردا. خندیدم و از خونه بیرون رفتم و منتظر اسنپ شدم. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
سوار اسنپ شدم و توی پنج دقیقه رسیدم.زنگ خونه ی گلناز رو زدم.با لبخند در و باز کرد و برایم آغوش باز کرد.سعی کردم جوری بغلش کنم که بهش فشار نیاد.باهم وارد خونه شدیم.خونه ی خیلی قشنگی داشت که همه ی وسایلش مرتب و با سلیقه بودن.اون گوشه ی سالن هم ، یک میزی بود که عکسای خودش و همسرش رو چیده بود و وایب قشنگی داشت.بعد از نگاه کردن حسابی خونه روی مبل نشستم و نفسمو با فشار بیرون دادم. _خب..نازگل خانوم...چه عجب یادی از ما کردی.. خندیدم.گلناز از هیچی خبر نداشت و باید از اول تا آخرشو تعریف میکردم. +اومدم ازت به عنوان یه خواهر بزرگتر مشاوره بگیرم. همون موقع از نگاهم حرفی که میخواستم بزنم و فهمید و چشمک زد و خندید. _نکنه نازگل ما عاشق شده هان؟ خندیدم و خودمو جمع و جور کردم. _ای بلا.. بشقاب میوه رو روی میز گذاشت و به من خیره شد. _زود باش زود باش تعریف کن ببینم. شروع کردم به تعریف کردن.وسطاش یا می‌خندیدم و یا بغض میکردم.تموم که شد حرفام ، زد زیر خنده. +وا چته _این پسره که اصلا مارو ادم حساب نمیکنه گرفتار شما شده انگار. چپ چپ نگاهش کردم. _باشههه غیرتی نشو برا من. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
به وقت ¹⁴⁰⁰ تایی : )
+گلناز مثلا اومدم ازت مشاوره بگیرمااا خندید و بغلم نشست و لپم و کشید. _آخه شیطون من که مثل تو نامه عاشقانه نمیدادم کههه دوباره چپ چپ نگاهش کردم و خندید. _ای خدااا چه گیری کردیمااا.کاش مثل فاطمه به عشقت اطمینان داشتی. دلم هری ریخت. _اصلا،مگه همین خواهر عمادت نیست؟ +بلهههه؟ زد زیر خنده. _باشه باشههه.مگه همین خواهر فاطمه ، غزل نیست؟ +خب؟ _خب من از بچگی با فاطمه و غزل دوست صمیمی بودم.همین غزل که مثل شما نامه های عاشقانه نداشت، داد زدم. +گلناززز _خیلی خب باشههه.همین غزل قبل ازدواجش،با من حرف میزد انقدر که یارورو دوست داشت همون موقع بدون خواستگاری میخواست بشینه سر سفره عقد. زدم زیر خنده. _چه عجب ما دیدیم خنده شمارو.ببین نازگل ، تو مگه دوسش نداری،مگه از همه اخلاق و رفتارش خوشت نمیاد،مگه از بچگی نمیشناختیش؟دیگه مشاوره من و میخوای چیکار؟ چیزیش نگفتم.شونه هامو گرفت. _مگه به این شک داری که دوسش داری؟کامل مناسبته دختر.اصن کی گفت بیای پیش من مشاوره؟ +مامان. خندید. _پس خودت بر نیمده انداختت به جون من +گلناز دعا میکنم بچت از نظر اخلاق به تو نره. _خیلی خب باشه.فردا ساعت چند میان؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
+نمیدونم حتما مامان با خاله سحر هماهنگ میکنه _خببب ست کنیمم؟ +عزیزممم من عروسمم _کوفت.دو ساله عروسم مثل تو افاده ندارم برا ما ادم شده. لحنم و بچگونه کردم. +بی تلبیت. اومد و لپم و بوس کرد. _میخوای لباس خواستگاریمو بدم بهت؟ +میخوای الان بریم بخریممم؟ _ارههه +خب با چی بریم؟ _بابا +خونه نبود _خب با عماد جونت بریم نظرت چیههه؟ بالشتو سمتش پرت کردم. _بیا دوباره غیرتی شد. +چرا با معین جونت نریممم؟ _الله اکبر بچه پررو.رفته شیراز. +کسی زن حاملشو ول می‌کنه میره شیرازز؟ _زهرمار.سفر کاریه خب. چشم به قاب عکساشون انداختم.یکیش عکس گلناز با امیر علی بود.قلبم و غم گرفت.گلناز همون موقع فهمید و روبروم نشست.قطره اشکی از روی گونه ام غلتید. _نازگل؟چی شدد.ناراحتت کردممم؟ سرمو به نشونه منفی تکون دادم. _خب چیه؟ رفتم بغلش.سرمو شروع کرد ناز‌ کردن. _دختر خب جون به لب شدم. صدام داشت میلرزید و هق هق میکردم. +امیرعلی نیست.. منم دلم به ازدواج نمیره. یهو من و از تو دلش جدا کرد. _نازگل دیوونه شدییی؟تنهایی از غم دق میکنی میمیرییی میفهمیی؟ +طوری نیستتت بمیرمم _نازگل.عمادم بالاخره خواهرش مرده.هفته ای یه بار برین سر مزارشون سامیارم مامان باباش و ببینه.باشه؟ سکوت کردم. _باشه نازگل؟ +باشه. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.