#چشم_انتظار
#پارت_شانزدهم
+گلناز مثلا اومدم ازت مشاوره بگیرمااا
خندید و بغلم نشست و لپم و کشید.
_آخه شیطون من که مثل تو نامه عاشقانه نمیدادم کههه
دوباره چپ چپ نگاهش کردم و خندید.
_ای خدااا چه گیری کردیمااا.کاش مثل فاطمه به عشقت اطمینان داشتی.
دلم هری ریخت.
_اصلا،مگه همین خواهر عمادت نیست؟
+بلهههه؟
زد زیر خنده.
_باشه باشههه.مگه همین خواهر فاطمه ، غزل نیست؟
+خب؟
_خب من از بچگی با فاطمه و غزل دوست صمیمی بودم.همین غزل که مثل شما نامه های عاشقانه نداشت،
داد زدم.
+گلناززز
_خیلی خب باشههه.همین غزل قبل ازدواجش،با من حرف میزد انقدر که یارورو دوست داشت همون موقع بدون خواستگاری میخواست بشینه سر سفره عقد.
زدم زیر خنده.
_چه عجب ما دیدیم خنده شمارو.ببین نازگل ، تو مگه دوسش نداری،مگه از همه اخلاق و رفتارش خوشت نمیاد،مگه از بچگی نمیشناختیش؟دیگه مشاوره من و میخوای چیکار؟
چیزیش نگفتم.شونه هامو گرفت.
_مگه به این شک داری که دوسش داری؟کامل مناسبته دختر.اصن کی گفت بیای پیش من مشاوره؟
+مامان.
خندید.
_پس خودت بر نیمده انداختت به جون من
+گلناز دعا میکنم بچت از نظر اخلاق به تو نره.
_خیلی خب باشه.فردا ساعت چند میان؟
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#پارت_هفدهم
#چشم_انتظار
+نمیدونم حتما مامان با خاله سحر هماهنگ میکنه
_خببب ست کنیمم؟
+عزیزممم من عروسمم
_کوفت.دو ساله عروسم مثل تو افاده ندارم برا ما ادم شده.
لحنم و بچگونه کردم.
+بی تلبیت.
اومد و لپم و بوس کرد.
_میخوای لباس خواستگاریمو بدم بهت؟
+میخوای الان بریم بخریممم؟
_ارههه
+خب با چی بریم؟
_بابا
+خونه نبود
_خب با عماد جونت بریم نظرت چیههه؟
بالشتو سمتش پرت کردم.
_بیا دوباره غیرتی شد.
+چرا با معین جونت نریممم؟
_الله اکبر بچه پررو.رفته شیراز.
+کسی زن حاملشو ول میکنه میره شیرازز؟
_زهرمار.سفر کاریه خب.
چشم به قاب عکساشون انداختم.یکیش عکس گلناز با امیر علی بود.قلبم و غم گرفت.گلناز همون موقع فهمید و روبروم نشست.قطره اشکی از روی گونه ام غلتید.
_نازگل؟چی شدد.ناراحتت کردممم؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم.
_خب چیه؟
رفتم بغلش.سرمو شروع کرد ناز کردن.
_دختر خب جون به لب شدم.
صدام داشت میلرزید و هق هق میکردم.
+امیرعلی نیست.. منم دلم به ازدواج نمیره.
یهو من و از تو دلش جدا کرد.
_نازگل دیوونه شدییی؟تنهایی از غم دق میکنی میمیرییی میفهمیی؟
+طوری نیستتت بمیرمم
_نازگل.عمادم بالاخره خواهرش مرده.هفته ای یه بار برین سر مزارشون سامیارم مامان باباش و ببینه.باشه؟
سکوت کردم.
_باشه نازگل؟
+باشه.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_هجدهم
بالاخره فردا رسید . لباسی بلند که رنگ ابی داشت و گلهای صورتی رویش گلدوزی شده بود که چادرمم باهاش ست بود پوشیده بودم و آماده روی مبل منتظر نشسته بودم.بالاخره انتظارم تموم شد.زنگ در رو زدند.با همه سلام احوالپرسی می کردم،ولی حواسم به هیچ جا و هیچ کس از استرس نبود.در حالی که سرم پایین بود و به ناخنام ور میرفتم،دونه دونه همه رو بازرسی کردم.عماد کت و شلوار سورمه ای پوشیده بود که بیش ازحدی که فکر کنم بهش میومد.ساعتش هم از زیر استینش خودنمایی میکرد.حواسم به هیچ جا نبود که با چند تا ضربه ی مامان به خودم اومدم.همه غیر عماد که به فرش خیره شده بود در حال حرف زدن بودند.مامان در گوشم زمزمه کرد.
_نازگل برو چایی بیار.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و سمت آشپزخونه رفتم.قدری استرس داشتم که هر لحظه ممکن بود قوری چای رو روی لباسم خالی کنم.تک تک استکان هارو با قندون توی سینی طلایی مامانم چیدم و سمت مهمونا رفتم.دونه به دونه به همشون تعارف کردم تا این که به عماد رسیدم.لرزش بدن و ضربان قلبم رفت رو دو ایکس جوری که انگار توی سینی از لرزش دستام زلزله بود.مطمئنا توی دل عماد هم غوغا بود ولی کوچکترین نگاهی نتونستم بکنم.دستش رو به سمت استکان برد و زیر لب تشکر کرد.اروم نفس عمیقی کشیدم جوری که انگار راحت شدم.بعد دوباره سینی و چایی رو تو ظرفشویی و گذاشتم و با استرس بیشتر روی مبل تک نفره نشستم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_نوزدهم
چادرم رو توی دستم مشت میکردم و دوباره باز میکردم.مامان دستم و فشرد.
_نازگل مگه نمیشنوی چی میگن.برو تو اتاق دیگه مادر.
+اممم آهان ببخشید.
خیلی خجالت زده شدم.احساس میکردم توی استرس زا ترین موقع زندگیم قرار گرفتم.از پله ها راه افتادم و عماد با فاصله مناسب دنبالم اومد.روی صندلی نشستم و اونم رو به روم نشست.اصلا بهم نگاه نمیکرد و به دستاش ور میرفت.انگار اونم حواسش نبود.صدامو صاف کردم تا به خودش بیاد.همون موقع متوجه شد و سرش و بالا آورد.چشماش پر از غرور بود و من رو همیشه میترسوند.نمیدونستم چی بگم.ما تمام تمام حرفامون و زده بودیم.صدای گریه ی سامیار از پایین بلند شد و فهمیدم بهترین فرصته و سر صحبت و باز کردم.
+اممم..چیزی که از خودم قطعا مهم تره..
مکث کردم.دوباره نگاهشو به چشمام دوخت و منتظر شد.
+چیزی که مهم تره از من سامیاره.
سرشو تکون داد.
+همین.
نگاهش پر از تعجب شد.
_همین؟
+من از زندگی چیز زیادی نمیخوام.فقط ارامش باشه کافیه.
یهو سرم تیر کشید.گرفتمش و چشمام و روی هم فشردم.
_خوبی ؟
چشمام و باز کردم.
+اره چیزی نیست.
لبخند قشنگی زد که خیلی به دلم نشست.
_بریم؟
+باشه..
در و زودتر برام باز کرد.از این احترامش خوشم میامد.ببخشیدی گفتم و راه افتادم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستم
دوباره سر جای قبلیم نشستم.سنگینی نگاه ها و لبخند های بقیه رو روم حس میکردم.دستام به حدی میلرزید که تاحالا تجربش نکرده بودم.دلم میخواست همون وسط بشینم گریه کنم.مامان که متوجه استرسم شده بود دستامو گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد.
_نازگل چیزی نیست.. اروم باش دختر.
احساس میکردم همه متوجه حال مضطربم شدن.بابا به سمتم برگشت.
_نازگل خوبی ؟
انگار حرفش و خیلی بلند زد.همه نگاه هایشان به من دوخته شده بود.سرمو اروم بالا اوردم و مکث کردم.
+اممم،اره خوبم.
نیم ساعت دیگر این وضعیت رو تحمل کردم که وقت رفتن مهمونا شد.دم در با همشون خداحافظی کردم تا این که نگاهم در نگاه عماد گره خورد.خجالت کشید و خداحافظی ریز کرد و رفت.در و بستم و روی زمین افتادم.مامان سمتم دوید و صورتم رو بالا گرفت.
_نازگل چتههه؟
+خوبم.
بابا هم رو به روم نشست.
_دختر اگه بخوای واسه هر اتفاق مهم زندگیت آنقدر آشفته بشی که..
مامان حرفش رو قطع کرد و لبخند زد.
_ادم اگر عاشق باشه بایدم انقدر آشفته بشه.
حس کردم الان بابا میخوابونه زیر گوشم.ولی خندید.
_پس کسی که دختر مارو میخواد ببره خونه ی بخت خیلی زودتر دلشو برده.
از ته دلم خندیدم.
گلناز داشت سمت در میرفت که مامان صداش در اومد.
_کجا؟
_معین اومده منم میرم خونه.
مامان هنوز حرفی نزده بود که گلناز دسته ی در و گرفت و جیغ زد و روی زمین افتاد.
دلش رو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید.انگار باید خواهرزاده ام روز خواستگاری ام به دنیا میامد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستویکم
تو صدای همهمه مامان بابا هیچی نمیفهمیدم.میخواستن برن بیمارستان.اون وسط گلناز شروع کرد حرف زدن.
_ما..مان
_جانم
_به..به معین زنگ بزن..بگو..بگو.بیاد بیمارستان.
_باشه
_فقط..یه جوری بگو نگران نشه.
با این حرفش از خنده منفجر شدم.مامان تهدید آمیز نگاهم کرد که دیگه چیزی نگفتن.سوار اسانسور شدن.
+عههه صبر کنین منم بیاممم
_مامان جان نمیخواد بیای پیش سامیار بمون.
تا میخواستم حرف بزنم اسانسور هست.در خونه رو بستم.
+خبببب سلاممم
سامیار و بغل کردم و شروع کردم قلقلک دادن.
+چطورییی
عروسکشو جلو چشماش تکون دادم و تو بغلم تابش دادم و تو گوشش زمزمه کردم.
+سامیار دایی و دوست دارییی؟
تا اسمشو آوردم شروع کرد خندیدن و صدا در اوردن.لپشو بوس کردم و رو زمین گذاشتمش.اونم از دست اذیت های احتمالی من سرعتش رفت رو دو ایکس و شروع کرد چهاردستاپا راه رفتن.منم کودک درونم فعال شد و همونطوری دنبالش گذاشتم
+از من فرار میکنییی؟
داشت میخندید.منم عین کانگورو روش پریدم.
+گرفتمتتتت
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستودوم
انقدر باهاش بازی کردم که افتاد یه گوشه و خوابید.خودمم اروم اروم چشمام بسته شد.وقتی بیدار شدم،ساعت ۱۲ شب بود و هنوز من و سامیار تنها بودیم.امیرعلی و فاطمه پیش ما زندگی میکردن و یه اتاق جدا داشتن.از وقتی فوت کردن هیچ کدوم دلشو نداشتیم بریم اون تو.فقط هر از گاهی سامیار چهاردستوپا اونجا میرفت که میگرفتمش.گفتم من الان باید با دلم مقابله کنم.نفس عمیقی کشیدم و چراغشو روشن کردم و پامو توش گذاشتم.نگاه کلی به اتاق انداختم که یک دفتر قشنگ روی میز دیدم.برداشتمشو روی مبلای سالن نشستم.صفحه اول و که باز کردم،نوشته شده بود:
فاطمه کاظمی
چشمام درخشید و شروع کردم ورق زدن.توی هر صفحه یه خاطره نوشته بود و مربوط به اون عکسشو توی صفحه ی بعد گذاشته بود.تمام خاطرات و عکساشو مرور کردم تا این که به آخرین خاطره رسیدم که عکس نداشت...روز مرگ فاطمه:
زندگی ام را مثل همیشه دوست دارم ، هر لحظه اش برایم سرشار از آرامش است ، ولی امروز ، دلهره ی عجیبی دارم . انگار یکی در گوشم زمزمه می کند فاطمه،تو کار خودت را خوب انجام داده ای ، حال وقت رفتن است.با خود گفتم شاید این دلهره ی من با یک بیرون رفتن کوچیک حل شود.ولی این دلهره اجازه نمی دهد سامیار را ببرم..
دلم لرزید.اصلا باورم نمی شد.دیگر طاقت نداشتم.دفتر را سر جایش گذاشتم و در را بستم.در حال چرخیدن توی تلگرام بودم ، که از طرف خانم کاظمی برام پیام اومد.
—دخترم بیمارستانی؟
گفتم حتما مامان بهش گفته.داشتم تایپ میکردم که بهم زنگ زد.
+الو؟
_الو سلام نازگل جان خوبی؟حال گلناز بهتره؟
+سلام ممنونم شما خوبین؟راستش من موندم پیش سامیار نرفتم بیمارستان.
_وای الهی.خب بیا خونه ما تنها نباشی.
+نه ممنونم.بخوام جا به جا شم سامیار بد خواب میشه.
_باشه هر طور راحتی.خداحافظ.
+خداحافظ.
گوشی و قطع کردم و به سینم چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستوسوم
چند روزی گذشت.گلناز هم الحمدالله به خوبی و خوشی مرخص شده بود.حالا مامان بابام دوباره اومده بودن سر من و برنامه عقدمو می پیچیدن.تمام وسایلمو خریده بودم و امروز روز عقد بود..گفته بودم میخوام یه عقد کوچیک باشه و پول عروسیمم بدن به نیازمندا.بخاطر فوت امیرعلی و فاطمه من و عماد به جشنای بزرگ راضی نشدیم..دوباره استرس تموم جونم و گرفته بود و توی خونه مدام راه میرفتم.مامان صداش در اومد.
_بشین مادررر سرگیجه گرفتمم
+مامان یعنی چییی دو ساعت دیگه من باید سر سفره عقد باشممم
_خوبه یه عقد کوچیکم هستااا
+بالاخرههه
انتظارم به پایان کشید.تا به خودم اومدم دیدم چادر سفیدی که وسط و لبش نگین سفید داشت پوشیده بودم و قرآن و تو دستام گرفته بودم.از استرسی که داشتم انگشتام که لای صفحات قرآن بود میلرزید و صفحه رو جوری تکون میداد که کلمات نامفهوم بود.عماد نیم نگاهی به صورت پریشونم کرد و صفحه ی قرآن و ثابت کرد.با شنیدن صدای عاقد قلبم قشنگ اومد تو دهنم و بدنم لرزید.خطبه رو خوند و همه منتظر جواب من بودند و الان موقع این بود که من با صدای لرزانم جوابم را اعلام کنم...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستوچهارم
+با اجازه ی پدر و مادرم ، بله..
صدای دست زدن ها و همهمه ی همه توی گوشم پیچید.نمیتونستم توی چشمای هیچ کدوم نگاه کنم.ولی سنگینی نگاهاشون روم بود.اما نگاه یکی بیشتر روم احساس میشد.سرمو سمت عماد چرخوندم.بهم خیره شده بود و با دیدن نگاه مظلومم لبخند زد.چادرم رو توی دستام جمع کرده بودم و حسابی عرق کرده بود.چشماش دیگه حالت غرور و نداشت و حالت مهربونی گرفته بود.انگار که عادتش بود به نامحرم با غرور و با محرم به مهربونی خیره شه.لبخند قشنگی زدم.لبخندی که توی این چند ماه،انقدر از ته دل نزده بودم.چادرمو از توی دستم جدا کردم.اولین کسی که به سمتم اومد خاله سحر بود.با دیدنش از جام بلند شدم.بغلم کرد و دستشو روی سرم کشید.
_نازگل جان.. با این که با رفتن فاطمه هنوزم غزل و دارم..ولی تورو که میبینم یاد فاطمه میوفتم..
با گفتن این حرفش اشکشو روی شونم احساس کردم.از توی بغلم جدا شد و گونه هامو بوسید.
_برات آرزوی موفقیت میکنم عزیزکم.
لبخند زدم.بعد از تمام تبریک ها،حالا وقت رفتن بود.عماد سوار شد و منم نشستم.جوری که از تو اینه میدیدم همه ماشین ها پشت سر ما بودند.دسته گلمو از توی شیشه بیرون بردم.باد چادرم رو تکون میداد.با به یاد افتادن یه چیزی دسته گل رو توی دستام فشردم.امیرعلی همیشه بهم میگفت میخوام عروس شدنتو ببینم.منم لجبازی میکردم و میگفتم نیاز ندارم.قطره اشکی که از چشمام جاری شد سریع با نسیمی که به صورتم میخورد خشک شد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستوپنجم
ساعت ده مهمون داشتیم و منم قبلش حال مهمون نداشتم.به مامانم گفته بودم همشون همون ساعت ده بیان.واسه همین بقیه رفتن سمت خونه هاشون و ماهم رفتیم سمت خونمون.خونمونو با وسایل قشنگی که خریده بودم مرتب چیده بودم و بهم وایب خوبی میداد.سامیار که تو ماشین همش دست من بود و دست عماد دادم و خودم و رو مبل طوسی رنگمون انداختم و سرم و رو دستش گذاشتم.۵ دقیقه ای گذشت و آروم آروم داشت خوابم میبرد که با صدا عماد بیدار شدم.
_نازگل..
سریع از جام پریدم.
+چیه؟
_خواب بودی؟
+نه.
در طول حرف زدنش سامیار از خودش صدا در میورد.
_خب لباساتو عوض کن بریم.
+کجا؟
_قبرستون.
+بی تربیت.نه جدی کجا.
_دارم جدی میگم خب
+هان اره راستی تا تو لباساتو عوض کنی..
درحال حرف زدنم دیدم یه پیراهن آبی آسمونی پوشیده و مثل همیشه آستینشو جوری داده بالا که ساعتش مشخص باشه.
+ماشالا سرعت عمل.بذار منم الان میرم بپوشم.
بی معطلی یه لباس مجلسی که دامنش تا زیر زانوم بود با چادر پوشیدم و سوار ماشین شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستوششم
خودمون و به مزار ها رسوندیم.عماد سمت قبر فاطمه رفت و منم در حالی که سامیار بغلم بود روبروی قبر امیر علی نشستم.سامیار گلی که خریده بودمو پرپر میکرد رو قبر پرت میکرد.با این کارش قلب منم پرپر شد.نگاهی به عماد کردم.سرشو رو دستش گذاشته بود و رو قبر گریه میکرد.تو این چند ساله ندیده بودم گریه کنه.اونم عزادار بود ولی به روی خودش نمیورد.اما من همیشه قیافه افسرده هارو میگرفتم.یه لحظه از رفتارم خجالت کشیدم.لازم نیست همه از احساسات ادم خبردار باشن.باد شدیدی شروع شد.منم نمیدونستم میخواد باد بیاد و به سامیار چیز زیادی نپوشونده بودم و اونم از سرما گریه میکرد.چادرم رو روش انداختم ولی تاثیر زیادی نداشت و همچنان گریه میکرد و چاره ای جز رفتن نبود.کنار عماد نشستم و دستمو رو شونش گذاشتم.
+میگم..
با اومدن من بلند شد و خودشو جمع و جور کرد و صداش و صاف کرد.
_جانم
+این بچه سردشه..بریم؟
_باشه بریم..
سمت خونه رفتم و خودمو برا اومدن مهمونا آماده کردم...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#چشم_انتظار
#پارت_بیستوهفتم
چند ساعتی منتظر موندم تا مهمونا اومدن.از این که مرکز توجه باشم خوشم نمیومد ولی بودم.داییم توی یک شرکت هواپیمایی کار می کرد و پیشنهاد های مختلف واسه این که ماه عسل کجا بریم میداد.بعضی از اسمایی که گفته بود و اصلا تا حالا نشنیده بودم.وسط حرف زدنش پریدم.
+دایی جان.من اصلا قصدم نیست برم خارج کشور.
_خب از همون اول میگفتی دختر.
خندیدم و اونم ادامه داد.
_میخوای بری شمال؟
+نه.
_پس کجا؟
+مشهد.
_به.
دوباره شروع کرد تورای مختلف و گفتن.
+دایی جان ، من قصدم نیست جاهای مختلف مشهد و بگردم.. میخوام بیشتر تو حرم باشم.
عماد در حالی که دستشو به ریشاش میکشید بهم نگاه کرد و لبخند زد.
داییم انگار اصلا نمیخواست من تو حرم باشم.
_خب بازم میتونی بری حرم تو سفر های بعدی..
+میخوام اول زندگیم با امام رضا رقم بخوره.اصلا شاید زنده نباشم بعداً.
عماد زیر لب خدا نکنه ای گفت.
_باشه،پس یه هواپیما هماهنگ میکنم واست.
+ممنونم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.