eitaa logo
بـاوان³¹⁵؛
588 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
باوان؛ جایی که عشق، آرام اما عمیق زخم می‌زند… جایی برای نوشتن تصوراتم:))) https://eitaa.com/joinchat/3156608269Cde28d70373 هر گونه کپی،پیگرد قانونی و الهی دارد. من ؟ @Noora_315_pv
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمامو باز کردم و خودمو رو تخت بیمارستان دیدم.دستمو باندپیچی کرده بودن و خونی بود.تنهای تنها بودم.میترسیدم.دلم میخواست یکی کنارم باشه،ولی کسی نبود.پاهام توان نداشت ولی،آروم از تخت پاهامو آویزون کردم.میخواستم برم بیرون ولی پشیمون شدم و میترسیدم.چشمامو مالیدم.تا کی باید تحمل میکردم؟دیگه طاقت نداشتم.یه پرستار اومد تو اتاق. _سلام.شما با آقای حسین حامی بودید؟ +بله چطور. _تسلیت میگم. از اتاق بیرون رفت.حس میکردم دارم خواب میبینم.یعنی واقعی بود؟دستامو رو صورتم گذاشتم.اشکام مثل آبشار از رو گونه هام سر می‌خورد.اصلا باورم نمیشد.چطور یه پرستار انقدر بی احساس؟؟؟جیغ زدم و از تخت پرت شدم پایین و هرچی درد داشتم صد برابر شد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
هدایت شده از ‌پناه ِمن :)
@Salma_315 رفقا چنل روبیکامو الان زدم🦦 بیاین خوشحال شم🦦
صدای حلما توی گوشم پیچید. _آجییی به خودت بیااا یهو چشمام باز شد و شروع کردم نفس نفس زدن.عرق کرده بودم و میلرزیدم.بغلم کرد و اشکام سرازیر میشد و صدام به زور در میومد. +بگو که خواب بوددد _چرا روانی بازی در میاری تو خواب. نفس عمیقی کشیدم. +تو خوابم بدبختم. خندید. +زهرماررر زد بهم +آخخخخخ _چته آروم زدم +خو مگه نمیبینی دستمو بستممم _ایش +حلمااا _جانم +بچه هام...چیزیشون نشد؟تیر نخوردن؟خوبن؟ _نه اونا هیچیشون نشد. +وای شکر.حسین چی؟ _اون اتاق روبرویی +وای. _نه بابا خوبه. +شکر.محمد کجاست؟ _پیششه. +خو گمشو برو پیش داداشت بگو داداشم بیاد. _عه بی معرفت. +خو به اندازه کافی دیدمت دیگه. _خیلی خب. از اتاق رفت بیرون.چند لحظه بعد حس کردم یکی تفنگ گذاشته رو کلم.برگشتم سمتش ولی یهو دیدم... ادامه ندارد... به قلم نورا متانی.
دیدم هیچ کس نیست.آره،توهم زده بودم.دیدم محمد دم در وایساده و داره با تعجب نگام میکنه.خودمو جمع و جور کردم. _وا نیلو خوبی؟چرا اینطوری میکنی؟ اومد روی صندلی کنار تختم نشست و منتظر جوابم موند. +سلام خوبی؟نمیدونم راستش...کابوس میبینم،توهم میزنم... نفس عمیقی که پر از غم بود کشیدم.انگشتامو ناز کرد. _عیوای من. انگشتامو به دست باندپیچی شدم کشیدم. +حسین خوب بود؟ خندید. _تو حالت خیلی بهتره اونه. +وا وا واااا.چشههه؟ _هیچی هیچی جو نده.خوبه. چپ چپ نگاهش کردم. _وا چیه؟ پوزخندی زدم. +تو وقتی میخوای منو امیدوار کنی بیشتر نا امید میشم. سرشو گرفت پایین و لبخند زد. _دست شما درد نکنه آبجی خانوم،یه عمر مراقبتون بودیم حالا به ما اعتماد ندارین؟نه جدی میگم حالش خوبه.نگران نباش خب؟ +خیلی خببب قهر نکننن.فهمیدم خب. _راستی نیلوفر،دکتر گفت حالت خیلی خوبه،دیگه شب و اینا مرخص میشی. +حسین چی؟! _اون دیگه صبح و اینا. دستمو به صورتم کشیدم. _ناراحت شدی؟ +آره...یعنی نه چیز...من خوبم. _بچه ها هم دیگه شب خونه مامانجون میخوابن بعد صبح میان. +یعنی من خونه تنها باشم ؟ _نترس خب...بیدار که شدی دور و برت شلوغه... دیگه شب شده بود و مرخص شده بودم و داشتم در مورد یه چیزی تو خونه فکر میکردم...قبلشم هرچی خواستم تو بیمارستان برم پیش حسین،خواب بود.بچه هامم خب صبح میومدن.واسه همین خیلی ناراحت بودم که نتونستم واسه اینکه میخوام برم ازشون خداحافظی کنم... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چمدونم آروم جمع کردم.دفعه اولم بود تنهایی میرفتم عراق‌.دیگه طاقت نداشتم.گفتم شاید رفتنم هم برا خودم بهتره،هم خانوادم.نامه ای نوشتم که از رفتنم خبر بده.نگفتم کجا رفتم،فقط خداحافظی کردم.نامرو آروم روی میز گذاشتم‌.دلم میلرزید.سمت فرودگاه رفتم و موبایلمو خاموش کردم.میخواستم دور از همه باشم.حدود دو ساعت طول کشید تا هواپیما بیاد.آروم سوار شدم.یعنی انقدر بی معرفتم تنهایی رفتم عراق؟ چشمامو بستم.تمام راهو توی فکر بودم.خاک تو سرت نیلو ... الان خانوادت کلی نگرانت میشن.اول رسیدیم کربلا.اشک روی گونه هام ریخت.امام حسین،میشه دیگه بلایی سرم نیاد؟کی قراره به اون آرامشه برسم؟سوار یه تاکسی شدم تا اول برم حرم.من تو ایرانم میترسیدم تنهایی،اونم ساعت ۳ سوار تاکسی شم.چه برسه اینجا.یارو خیلی مشکوک بود.یهو به سمتم برگشت.فارسی حرف می‌زد.دقیقا شناختمش.لبخند مزخرف و چندشی زد. _به به نیلوفر خانووومم.به هم رسیدیم شروع کردم جیغ و داد کردن و در و میخواستم باز کنم،ولی قفل بود. +مرتیکهههه بذار برم بیروننننن ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_ما فعلا با شما کار داریم نیلوفر خانوم. +مرتیکه عوضیییی اسم منو به زبون نیاررررر _مثلا میخوای بگی شوهرت بیاد دعوام کنه؟حسین آقا؟ بس که جیغ زده بودم صدام به زور در میومد. +گفتم دهنتووو ببندددد حق ندارییی اسمشو بگیی _آخییی بچه غیرتیی شدییی یه جا وایساد و سریع پیاده شد و در و قفل کرد با خودم تکرار میکردم.اکبریییی بیشعورررر.میخوام برگردم پیش عموم...اصلا کاش حسین بود میزد دهن این یارورو می‌بست.چند ثانیه گذشت.اومد یه چیزی کرد تو دهنم که بیهوش شدم.چشمامو باز کردم...توی یه جای تاریک تاریک بودم.مثل زندان انفرادی.رد خون و نوشته های ناخوانایی که با خون رو دیوار نوشته بودن منو می‌ترسوند.صدای پا اومد.اون مرتیکه دوباره اومد تو.یه بند دراز دستش بود.چادرمو میخواست بکشه ولی محکم گرفتمش.شلاق بلندی بهم زد و فریاد کشید. _فکر کردی زرنگیییی؟؟؟؟ شروع کردم جیغ زدن. +آخههه مرتیکه دیگه چی از جون من میخوای که اوردیم اینجاااا؟؟؟ دوباره یه شلاق دیگه زد و فریاد کشید. _صداتو برا من بالا نبرررر صدام با هق هق همراه شد و آروم تر شدم. +خب بگو چی میخوای از جون من... نیش خندی زد. _هه.شنیدی وقتی میخوان یکی و زجر بدن پاشو میذارن رو نقطه ضعفش؟ماهم میخوایم با شوهر شما همینکارو کنیم.بذار یکم بیشتر زجرت بدم و خونتو راه بندازم،اون موقع فیلمتو میفرستم برا عشقت. دستای لرزونمو گذاشتم رو صورتم.صدام ضعیف و پر از گریه بود. +نکن...بیشرف نکن...با من اینجوری نکن با حسین اینجوری نکن با خانوادم اینجوری نکنننن. لقتی بهم زدم و رفت. تا خود صبح نشستم و توی اینجای تاریک و ترسناک اشک ریختم تا اینکه توی جای سفتم خوابم برد. ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
چشمامو باز کردم.بس که کتکم زده بود دیگه جون تو تنم نبود.با خودم میگفتم خدایا،غلط کردم.میخوام برم پیش خانوادم.عکسی که با بچه هام گرفته بودمو از تو جیبم در آوردم و انگشتامو روش میکشیدم.خدایا،منو برگردون خونه دلم خیلی تنگه...دوباره اون مرتیکه اومد تو و عکسو از دستم کشید. _آخییی.دلت تنگ شده؟ عکسو جلو چشمام پاره کرد. +نکن مرتیکههه نکنننن _بدتر از اینم میکنم. با فندکش کلشو جلو چشمام آتیش زد. روی زمین افتادمو چادرمو رو سرم کشیدم. +زندگیمو ازم نگیرررر. در همون حالت موبایلشو در آورد و شروع کرد کتکم زدن‌.خون ازم می‌چکید. _حالا میفرستم برا عشقت. دوباره رفت بیرون.چشمامو بستم و از خدا کمک خواستم. ادامه دارد... به قلم‌ نورا متانی.
درمونده تر از همیشه رسیدم خونه.بدنم کوفته بود.رفتم تو اتاق و پتورو کشیدم. +نیلوفر بیداری؟ دیدم نیست. +نیلوفر کوشی؟ رفتم تو آشپزخونه. +نیلو؟ یه چایی ریختم و رو مبل نشستم. +بیا ناز نکن.بیا تعریف کن ببینم. چشمم به برگه ی روی میز افتاد.برش داشتم.نوشته بود که من رفتم و از این حرفا.نگران شدم.رفتم سر گوشیم که زنگش بزنم.دیدم‌ یه پیام اومده تو واتساپ،از طرف شماره ناشناس.یه فیلم بود.بازش کردم.اکبری بود.داشت نیلورو کتک میزد.بی شرف بی وجدان.زنگ در و زدن.مهدی بچه هارو آورده بود.خواب بودن.به اتاق اشاره کردم.پام تیر می‌کشید.نشستم رو مبل.حالم ناجور بود. +مهدی...جانِ من زود بیا... _به به سلام بهتری؟ نفس عمیقی کشیدم و فیلمو بهش نشون دادم. _وای یا ابوالفضللل اینکه اکبریهههه چرا خواهر من و داره پرپر میکنهههه +وا خدانکنه. _اینجا کجاست؟؟ +نمیدونم. نامرو دادم دستش. _وای یا علی. موبایلو کوبوندم تو سرم. _نکن داداش نکن. قیافش یهو مشکوک شد. _یه لحظه گوشیو بده... روی فیلم زوم کرد. _حسینننن این نوشته ها...همون حروف رمزیه اکبریههه که تو عراق استفاده میکردددد.اینجا هم قطعا عراقههه +بذار من برمممم یه حالی از این مرتیکه در بیارمممم. _اوووو تند نرو باهم بریم. +زنگ بزن محمد ببینم. _-محمد و میخوای چیکار . +این طفل معصومارو ول کنم برم؟؟؟ _باشه برادر آراممم. +اه. _نفس عمیققق +زهرمار توعممم ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
دو روزی گذشته بود و هر روز ضعیف تر میشدم.بس که درد داشتم از جام نمیتونستم بلند شم.دوباره در و باز کرد که کتکم بزنه. +بیا...بزن...بزن منو بکش...بمیرم کمتر درد میکشم... سیلی محکمی بهم زد و چشمام بسته شد... دیگه با مهدی عراق بودیم و دم به دم دنبال نیلوفر...توی ماشین نشسته بودم و حال خوشی نداشتم.مهدی برگشت سمتمو پاشو گذاشت رو گاز. +چیههه؟ _جاشون پیدا کردممم. +شکرر یه جایی وسط بیابون بود که دو ساعت تو راه بودیم و در آخر،رسیدیم به یه جایی که شبیه به زندان بود و سلول سلولی بود ، با درهای آهنی.آروم تقسیم شدیم که کل اونجارو بگردیم.چشمم به اکبری خورد و تفنگمو آماده کردمو رفتم سمتش... ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_اومدی دنبال زنت؟بدبخت تلف شده دیگه تا الان.دیر اومدی عشقش. یقه اشو گرفتم و به دیوار چسبوندمشو تفنگ توی جیبشو پرت کردم. +دهنتو ببند مرتیکه ی بی غیرت...چطور ناموس مردم و کتک میزنییییی؟ در حالی که داشت خفه میشد،پوزخند زد. _آخی غیرتی شدی؟ سیلی محکمیش زدم. +دهنتو ببنددد سرش محکم خورد به دیوار.لقتش زدمو پخش زمین شد‌.با پام نگهش داشتم. +به نیت امام زمان،۱۲ تا تیر حرومت... به رگبار بستمش...خونش لباسمو کثیف کرد.اهمیت ندادم و تمام در سلولارو میگشتم و دنبال نیلوفر میگشتم.نبود که نبود...ولی بالاخره،در یکیشون و باز کردم.اون آخره آخر بود و تاریکِ تاریک.افتاده بود رو زمین و چادرش پاره شده بود و روسریش باز شده بود و موهاش ریخته بود بیرون و جای دست اون مرتیکه روی صورتش بود و خونی بود.خشکم زده بود و پاهام میلرزید.دلش و نداشتم برم جلو.داد زدم. +مهدیییییی بیااااا ادامه دارد... به قلم نورا متانی.
_چیهههه؟وای یا علی... بدو برووو تو ماشین ببریمش بیمارستاننن بدوووو. با پاییم که میسوخت و کتفیم که تیر میکشید،با بالا ترین سرعتم دویدم.خوردم زمین و صورتم به آسفالتا کشید و خون اومد.ولی مهم نبود.سریع پا شدم و سوار شدم.مهدی هم سریع اومد و نیلوفر و گذاشت عقب و شروع کرد رانندگی کردن.صندلی ها پر خون بود...اشکم در اومده بود.مهدی با تعجب بهم نگاه کرد. _داداش چرا خونی تو... +مهم نیستتتت تنددد زود برووو _خیلی خبببببب اعصابم خرد بود.چقدر بی غیرتم... بالاخره رسیدیم بیمارستان. _حسین تو بمون تو ماشین خب؟خواهش میکنم. +هعی...باشه.. تو ماشین تنها شدم.نگران تر از همیشه بودم.آروم پلکام رو هم افتاد که با صدا مهدی بیدار شدم. _بچه...نیلو به هوش اومد.نمیخوای ببینیش؟ سریع رفتم تو بیمارستان. +کوشششش؟ ادامه دارد... به قلم نورا متانی. ادامه دارد...