#ماه_بانو
#پارت_اول
#ضحی
توی حیاط قدم میزدم.قدم هایم آرام بود،مانند نسیمی که به آرامی دامن سفیدم را تکان میداد.انگشتانم را میان شکوفه های درختان پرتقال کشیدم.حیاطمان حیاط نبود ، باغ بود.خانه مان خانه نبود ، عمارت بود.پدرم صاحب کارخانه ی محصولات ساختمانی بود.تقریبا بیشتر مردم عراق ، پدرم را میشناختند.صدای ساجده از پشت سرم شنیده میشد.ساجده فقط کنیزم نبود،جای خواهر نداشته ام بود.انگشتانش از پشت شانه ام را لمس کرد.
_بانو جان ، هوا سرده ، بیاین تو.
سرم را به سمتش چرخاندم.لباس مناسب بیرون پوشیده بود با چادر بلند سیاهش.بدون این که پاسخی به حرفش بدهم و توجه کنم ، دلیل لباس پوشیدنش را پرسیدم.
+کجا؟
_میرم حرم
با لحنی که خواهشمند بود ، خواهش کردم.
+خببب منم ببر.
_فکر نمیکنم پدرتون اجازه بدن.
+نه خواهر من راضیش میکنم.
توی اتاق پدرم دویدم.سرش توی حساب کتاب بود.
+بابا.
_جان.
+میخوام با ساجده برم حرم.
سرش را از روی دفترش بلند کرد و دفتر را بست و روی میز گذاشت.انگار حوصله ی بحث با منه لجباز را نداشت.انگار ذهنش مشغول بود و کلافه بود.
_خیلی خب باشه..
انگار که جایزه ی بزرگی به من داده باشند ، ذوق کردم و زیر لب تشکر کردم و لباس هایم را پوشیدم.پوشیه ام را روی سرم انداختم.پدرم معتقد بود کسی نباید بفهمد من دخترِ عبدالرضا هستم..
دیگر کلافه بودم.هر دفعه میخواستم درباره ی این که با من مانند اسیر ها رفتار میکند حرف بزنم ، ولی نمیشد.اما خب من تنها فرزندش بودم. توی آشپزخانه رفتم و از پشت مادرم را بغل کردم.مادرم ایرانی بود و چهره ی من هم شبیه او.به زبان فارسی هم مسلط بودم.میتوانستم بدون لحجه ی عربی فارسی حرف بزنم.مادرم تنها کسی بود که پای درد و دلم مینشست.زنی زیبا و مهربان بود.
+مامان جان من دارم میرم حرم ، خداحافظ.
_خدا به همراهت ، مواظب باش.
کفش هایم را پوشیدم و در حالی که آماده ی رفتن بودم دست ساجده را که منتظر ناخن هایش را می جوید کشیدم.
+حله ، بیا بریم.
از دست شیطنتم خندید و سمت حرم راه افتادیم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_دوم
در حالی که دست ساجده در دستم بود ، پا به خیابان گذاشتیم.نگاهی به مردم کردم.همه آزادانه خرید می کردند و من ، باید هویتم پنهان می ماند.آه کشیدم.میان راهم دو تا دختر هم سن خودم را دیدم که انگار دوست بودند و با خنده قدم میزدند.آخر گناه من چه بود.. همینطور که در فکر فرو رفته بودم ، نفهمیدم کی شد که به حرم رسیدیم.اما انگار این بار با دفعه های قبل کامل فرق می کرد.حال و هوایش جور دیگری بود.کنار ساجده به دیوار حرم تکیه زدیم و نشستیم.میان پوشیه ام ، چشمانم پسری را دید که روبه رویمان نشسته بود.به چهره اش ایرانی میخورد.زیر لب انگار مدحی برای اهل بیت زمزمه می کرد ، کمی که گوش دادم فارسی میخواند.انگار حدسم درست بود.صدای دلنشینی داشت.جوری که گویا حسم عوض شده بود.زانو هایم را بغل کردم و سرم را رویشان گذاشتم.پسر های عراق هم زیاد می خواندند ، اما نه به زیبایی ایشان.دستانم عرق کرده بود.ساجده دستش را دور گردنم انداخت.
_عزیزم حدود یک ساعت دیگه مهمون دارین ، منم یکم باید میوه بخرم ، بریم؟
حوصله ی چانه زدن نداشتم.بدون حرف سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم و راهی خانه شدیم.ساجده دو پلاستیک پر از میوه های مختلف خرید.
+مگه کی میخواد بیاد؟
_درست نمیدونم.انگار از فامیلای مرضیه خانومن
+فامیلا مامانم؟
_بله
+نفهمیدی کین؟
_خب جوری که من فهمیدم دختر خاله ی مامانتونه با دوتا بچه هاش
+آها.. فکر نکنم دیده باشم من تاحالا..
ساجده دیگر حرفی نزد.کل راه نجوای زیبای آن پسر در گوشم پخش میشد.حواسم اصلا به دور و بر نبود.جوری که دو سه بار به این و آن خوردم تا این که به خانه رسیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_سوم
پوشیه و چادرم را در آوردم و روی تخت گذاشتم.عمو ام با زن و بچه هایش پیش ما زندگی می کردند.دو تا پسر داشت ، آن یکی که شیطون و بداخلاق بود دو سال از من بزرگتر و آن که آرام و خوش اخلاق بود دو سال کوچکتر.خانه مان بزرگ بود و برای همه جا داشت.دوباره میان حیاط قدم زدم.پسر عموی بزرگم سمتم آمد.
_ضحی ، مهمون دارین دوباره؟
+بله.فامیلا مامانمن.
پرتقالی سمت صورتم پرت کرد که جاخالی دادم.
_از خودتو مامانتو و فامیلاش متنفرم.
+به درک.دل به دل راه داره ، منم از تو اوقم میگیره.
چشم غره ای رفت و دیگر رد شدم.پدرم روی ایوان نشسته بود.کنارش نشستم.با خود گفتم شاید الان وقت حرف زدن است.ضربان قلبم دو برابر شد.
+بابا جان..
_جان.
+حوصلشو داری حرف بزنم باهات؟
قطره ی آخر چایی اش را سر کشید و به چشمانم خیره شد.میتوانستم در چشمان رنگ دریا اش ، رنگ قهوه ای چشمان خودم را ببینم.اول دستپاچه شدم.
+خب..بابا من خیلی وقت بود میخواستم دربارش حرف بزنم ولی نمیشد..
خندید.
_خب بفرما.
+بابا خب..یکم فکر کردی ، من دیگه بچه نیستم.الان بیست و یک سالمه.شما نمیذاری بیرون برم ، تنها نباید بیرون برم ، این کارو نباید بکنم و اینا ، با زندانیا هم اینطور رفتار نمیکنن.
_دختر تو که همه چی برات فراهمه
+بابا جان هرچی باشه ، اون احساس تنهایی آدمو خفه میکنه.این که یکیو نداری باهاش حرف بزنی..
_پس مامانت؟
+بابا مامانم جای راهنمای زندگیمه نه یارم.
پدرم سکوت کرد.
+مثلا اگه یکی در خونتو بزنه ، بگه میخواد دخترتو میخواد عروس کنه..
از جایش بلند شد و سمت اتاق رفت.انگار حرفم اعصابش را به هم ریخته بود.نمیخواست تنها دختر و فرزندش را به کس دیگه ای بسپارد.
_خیلی خب.بسه دیگه ضحی.
دامنم را در دستم فشردم و روی مبل نشستم.توی فکر فرو رفته بودم و ناخن هایم را می جویدم.صدای احوالپرسی مادرم با مهمانش،مرا از فکر بیرون برد.از جایم بلند شدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_چهارم
مهمان ها نشستند.سرم پایین بود و چهره هایشان را ندیدم.دخترخاله ی مادرم حالم را پرسید ، آرام سرم را بالا بردم.
+ممنونم..فارسی بلدم لازم نیست عربی حرف بزنید.
چهره اش از تبسم خارج شد و لبخند زد و سرش را تکان داد.با گوشه ی چشمم سعی کردم بقیه همراهانش را ببینم.یک دختر تقریبا هم سن خودم را داشت.چهره ی زیبایی داشت.کنارش انگار پسر جوانی نشسته بود.آرام سرم را بالا بردم.خودش بود..همان جوانی بود که امروز در حرم دیدم . لحظه ای قلبم ایستاد.برای این سر به هوایی ام به خود ناسزایی گفتم و دوباره سرم را پایین گرفتم.پدرم با همسر زن صحبت می کرد.زن که انگار بحث کم آورده بود سرش را سمتم چرخاند.مهربان و خوش رو بود.
_ضحی خانوم بودی عزیزم؟
لبخند کوچکی زدم و سرم را تکان دادم.دخترش چیزی در گوش برادرش میگفت و می خندید. او هم که انگار حرف هایش زیاد برایش خنده دار نبود ، لبخند زوری ای میزد.دامنم را در دستم مشت کردم.دستانم عرق کرده بود و معذب شده بودم.
کمی گذشت.در تمام مدت سرم را پایین گرفته بودم.بالاخره وقت رفتنشان رسید.بلافاصله که در بسته شد ، رفتم روی تختم نشستم و در را بستم.دلم گرفته بود .این زخم تنهایی ام دردش بیشتر شده بود و دردش ، در تمام بدنم پیچیده بود و تیر می کشید.پتو را روی سرم کشیدم و در حالی که اشکم از روی گونه ام سرازیر شده بود ، چشمانم را بستم..
ادامه دارد..
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_پنجم
صبح با صدای گنجشکی که روی درخت پشت پنجره ام نشسته بود و آواز میخواند ؛ چشم باز کردم.رنگ آبی آسمانی اتاقم به من حس آسمان را می داد.به بدنم کش و قوس دادم و از اتاق بیرون رفتم.
از دیشب دلم گرفته بود و میدانستم ، چاره ی دردم فقط و فقط حرم است نه یک گوشه نشستن و غصه خوردن.چشمانم را به زور باز نگه داشته بودم.چیزی خوردم و دستم را دور گردن ساجده انداختم.
+ساجده خواهر... خواهش میکنم بریم حرم دوباره..
خندید.
_خیلی خب..
دوباره خنده بر لبان خشکیده ام نشست.لباس هایم را پوشیدم و خداحافظی از اهل خانه کردم . این دفعه انگار با شوق بیشتری پا بر خیابان گذاشتم.گویا دنیا برایم رنگی تر و زیباتر شده بود و امید ، میان تاریکی های قلبم جوانه زده بود.
به حرم رسیدم و گوشه ای نشستم.ساجده چشمانش را به چشمانم دوخت.
_بانو..
لبخندی از روی محبت زدم.
+بانو چیه دختر..تو هم جای خواهرم..من ضحی ام..
تبسمی بر صورت رنگ تیره اش نشست.
_ضحی جان..
+جانم.
_اجازه میدی کمی دور حرم را بگردم ؟
+اجازه نمیخواد ..من اینجا میشینم.برو راحت باش.
گویی که از رفتارم خوشحال شده بود ، دستش را بر شانه ام زد و بدون حرف رفت.دلم بی تاب شده بود.انگار دوباره میخواست چهره ی جوان را ببیند تا آرام بگیرد..دست خودم نبود.. اما میدانستم مهرش الکی نیوفتاده است به دل و جانم..
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#ماه_بانو
#پارت_ششم
چادرم را دور انگشتم می پیچاندم و بازی می کردم.تا این که از دور دختری را دیدم که سمتم می آمد.اول فکر کردم ساجده است.اما قد بلند و صورت سفید و هیکل نسبتا لاغری داشت.با لبخند کنارم نشست.تا نزدیکتر شد فهمیدم همان دختری است که دیروز مهمانمان بود.با خود گفتم چقدر دعایم زود گرفته.
_سلام ضحی جان.
از این که مرا با پوشیه شناخته ، تعجب کردم.
+سلام عزیزم.من و چطور شناختی؟
_من نشناختم. مصطفی برادرم شناخت.از چشمانت.چشمای قشنگی داری.دلِ هر کسی رو میبره ، حتی. دلِ منِ زینب رو.
پوشیه ام را بالا دادم و لبخند زدم.
+لطف داری عزیزم.اسمت زینبه؟
_بله..
با استرس حرف میزد.انگار میخواست حرفی بزند اما نمیتوانست.
+چرا نمیاین خونه ی ما؟زشته پول جاهای دیگرو بدین.
_خب مادرتون به مادرم زنگ زد .. ایشالا مزاحم میشیم.
انگار میخواست مسئله را بپیچاند.مدام بحث را عوض می کرد.
_ضحی خانوم..جسارت نباشه.. توی این خونه ی بزرگ ، دلت بدون هیچ خواهر یا برادری نمیگیره ؟
دوباره غم در خانه ی دلم را زد و یه گوشه نشست و شروع کرد زار زدن.
+خب معلومه..من امام حسین و دارم..اهل بیت و دارم.. خدارو دارم ..خانوادمو دارم،کنیز هامو دارم که جای خانوادمن.. ولی ته تهش تنهام..
_عی وای..مگه پسر عموتون نیست ؟
تو دلم گفتم مگر پسر عمویم برادرمه؟درسته با او بزرگ شدم ولی این نزدیک بودن ما به همدیگر جز نفرت چیزی را باقی نگذاشت.
تا دیدم کسی پیدا شده است حرف هایم را به او بزنم و درد و دل کنم ، سفره ی دلم را باز کردم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
بـٰاوان³¹⁵؛
عزیزان نگران نباشید ، هنوز ظرفیت زیاده
هر چقدر هم پیویتون رو زودتر جواب بدین ، نوبتتون زودتر میوفته
عزیزان الان بیش از نصف ظرفیت پر شده ، هنوز ظرفیت هست ولی خب اگه ظرفیت پر شد ما دیگه نمیتونیم کاری کنیم..
اگه میخواین شرکت کنین زودتر بکنین ، چون هر چقدر دیرتر شرکت کنین نوبتتون هم دیرتر میوفته